شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

منیرو روانى‌پور : درویش و اژدهای هفت‌ سر

کلمات کلیدی :

افسانه‌ها و باورهاى جنوب

روزی درویشى در میان مردم در یک میدان نشسته بود. ناگهان شعله ی آتشى از دور به طرف آنها آمد و اژدهائى که هفت‌ سر داشت خودش را وسط میدان انداخت. هر کسى از ترس به گوشه‌اى فرار کرد. الا درویش و پیرمردى که بسیار فقیر بود. درویش که دید همه وحشت‌زده شده‌اند گفت: نترسید، این اژدهاى هفت سر، زن مى‌خواهد، چه کسى حاضر است دخترش را به اژدها بدهد. همه آدم‌ها که دیگر ترس‌شان ریخته بود دور درویش و اژدها جمع شدند اما هیچ کسى حاضر نشد دختر خودش را به اژدها بدهد، الا پیرمرد فقیری که دار و ندارش از مال دنیا فقط یک دختر بود.


 درویش دختر پیرمرد را براى اژدها عقد کرد و اژدها دختر را روى کولش گذاشت و رفت. سال‌ها گذشت. پیرمرد هر روز به میدان مى‌آمد کنار درویش مى‌نشست و به حرف‌هاى او گوش مى‌داد و درویش مى‌دید که پیرمرد روز به روز افسرده‌تر مى‌شود، اما هیچ حرفى نمى‌زند. روزی درویش به او گفت: پیرمرد! مى‌دانم که دلت براى دخترت تنگ شده، مى‌خواهى او را ببینی؟ پیرمرد با خوشحالی گفت: البته. درویش نشانه ی غارى را به او داد و از پیرمرد خواست که هر چه را مى‌بیند براى هیچ‌کس تعریف نکند. پیرمرد قبول کرد و راه افتاد.

پیرمرد از راه‌هاى زیادى گذشت. از بیابان‌ها، از دشت‌ها و کوه‌ها تا به دهانه ی غارى رسید و همان‌جا خسته و تشنه نشست. هنوز نفسى تازه نکرده بود که ناگهان دخترى از پشت غار بیرون آمد و پرسید: چه مى‌خواهى پیرمرد و به دنبال چه کسى مى‌گردی؟ پیرمرد فقیر گفت: گشنه و تشنه‌ام، راه دورى آمده‌ام به‌دنبال دخترى مى‌گردم که روزگارى زن اژدها شد. حرف‌هاى پیرمرد که تمام شد دختر که کلفت بود به سرعت توى غار رفت و جریان را براى خانمش تعریف کرد. خانم دستور داد. پیرمرد را به داخل غار بیاورند.

پیرمرد وقتى داخل غار شد از تعجب نمى‌دانست چه بگوید، داخل غار مثل قصر شاه پریان بود پر از غلام و کنیز و پر از ظرف و ظروف نقره، پیرمرد حتى دختر خودش را هم نشناخت. اما دختر پدر را شناخت. او را در بغل گرفت و بوسید و داستان خود را گفت: من دختر تو هستم و این دم و دستگاه هم زندگى من است. پیرمرد آه بلندى کشید و گفت: دخترم زندگى تو خوب است اما چه فایده که شوهرت اژدهاست. دختر خندید و به پدرش گفت: شوهرم کلیددار بهشت و جهنم است او اژدها نیست. دختر جلوى چشمان پدرش وردى خواند و ناگهان جوانى رعنا و بلندبالا حاضر شد و به پیرمرد سلام کرد!

دختر گفت: این هم شوهر من! پیرمرد یک ماه نزد آنها ماند. یک بار هم با دامادش به بهشت رفت و همه جاى بهشت را دید و حتى به جهنم هم رفت و سالم برگشت و تنها گوشه ی انگشت کوچکش سوخت و تازه فهمید که دو ریال به کسى بدهکار است و سر یک ماه بار و بندیلش را بست و هر چه داماد و دخترش خواستند که نزد آنها بماند قبول نکرد. پیرمرد به دامادش گفت: هر چه زودتر باید بروم و در حقیقت بدهى‌ام را بپردازم. پیرمرد دختر و دامادش را بوسید و از آنها خداحافظى کرد و به ولایت خودش برگشت.