شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

غازی خان از سری داستانهای کهن پارسی

کلمات کلیدی :

 

 اولو تانرینن ادیلا

در زمانهای قدیم شکارچی بود که هر روز به شکار می رفت و دست خالی بر میگشت. یک روز مرد شکارچی غازی شکار کرد و به خانه آورد و به زنش گفت: از تو می خوام که این غاز را درست، تر و تمیز بپزی تا دو نفری بدون اینکه کسی بفهمد آنرا بخوریم، خودت میدانی چقدر برای شکار این غاز زحمت کشیده ام. مبادا کسی از قضیه سردربیاورد. زن شکارچی که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و غاز را توی کماجدان گذاشت و رفت به مطبخ که آنرا بپزد.


از قضا نزدیکی های غروب بود که در خانه شان زده شد. وقتی زن شکارچی در را باز کرد دید ای داد بیداد، مهمان است که حتما شب را مزاحمشان میشود. مهمان آمد داخل و نشست. وقت شام خوردن که شد، شکارچی به زنش گفت: مبادا غاز را برای مهمان بیاوری برو دو تا پیاز و کمی پنیر بردار و بیار تا بخورد، ما هم خودمان را میزنیم به سیری و چند لقمه ای زورکی میخوریم تا اشتهایمان کور نشود و بتوانیم نصف شب که مهمان خوابش برد غاز را بخوریم.

مرد شکارچی هر چه گفت زنش گوش کرد. ولی مهمان از داستان غاز خبردار شد و سعی کرد کم بخورد بلکه بتواند یک جوری برای غاز نقشه ای بکشد. بعد از شام هر سه نفر خوابیدند. شکارچی و زنش به خواب رفتند ولی مهمان به هوای غاز نگذاشت خوابش ببرد و بیدار ماند.  وقتی خروپف زن و شوهر به هوا رفت از جایش بلند شد و رفت پای خام نونی دو تا از آن نان های تروتازه برداشت و یواش یواش رفت توی مطبخ و غاز را که توی کماجدان بود پیدا کرد. در کماجدان را برداشت و گفت: بی انصاف ها! چه میشد که سرسفره غاز می آوردید و با هم میخوردیم. خدا را خوشتر نمی آمد که خودتان می خوردید و یک لقمه ای هم به من میدادید؟ خیلی از این حرفها با خودش گفت و غاز را خورد و یک ذره هم برای آنها نگذاشت. یک کفش ساغری، سلطون هم که شکارچی برای زنش خریده بود، دم دراطاق بود، آنرا برداشت و به جای غاز توی کماجدان گذاشت و با شکم سیر سرجایش راحت گرفت خوابید.

شکارچی کمی که گذشت از خواب بیدار شد و زنش را هم بیدار کرد. گفت: بنده خدا! وقت خوردن غاز حالاست. زنش گفت: مهمان را امتحان کنیم ببینیم خواب است یا بیدار؟ اگر خواب بود آن وقت می رویم و غاز را می خوریم. شوهرش قبول کرد دو نفری شروع کردند به صحبت. شکارچی گفت من نادرشاه را به یاد می آورم. زنش گفت من شاه عباس را به یاد می آورم. شکارچی برای اینکه بفهمد مهمان خواب است یا بیدار خطاب به مهمان گفت: تو چه پادشاهی بیادت می آید؟ مهمان آهی از ته دل کشید و گفت: ای ... من هیچ پادشاهی را به یادم نمی آورم، هرکاری میکنم یادم میرود، فقط زمانی که ساغری سلطون جانشین غازی خان شد را یاد می آورم دیگر هیچی یاد ندارم ...