شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

رضا خندان : مهرین‌نگار و سلطان مار

کلمات کلیدی :

 

 

روزى بود، روزگارى بود. پیرمرد خارکنى بود که سه تا دختر داشت. سه دختر بسیار زیبا. اسم دختر کوچک‌تر که از همه زیبا‌تر بود مهرین‌نگار بود. پیرمرد هر روز به بیابان مى‌رفت و پشته‌اى خار جمع مى‌کرد و به آبادى مى‌برد و مى‌فروخت و به این طریق زندگى فقیرانه‌اى را مى‌گذراند. یک روز پیرمرد به صحرا رفت و پشته‌اى خار جمع کرد. وقتى آمد آن را بلند کند و به ده ببرد، دید که پشتهٔ خار خیلى خیلى سنگینه. دسته دسته از خارها کم کرد ولى باز هم از سنگینى پشته خار کم نمى‌شد. آخرین دسته خارها را که برداشت، دید مارى روى خارها، کفچه زده. مار آنقدر بزرگ بود که پیرمرد از دیدن آن، زبانش بند آمد. فقط توانست بگوید: سلام!


ناگهان مار به صدا درآمد و به پیرمرد گفت: سلام! اگر به خاطر سلام‌ات نمى‌بود یک لقمه خام‌ات مى‌کردم و یک لقمه پخته. اما حالا نمى‌گذارم از اینجا برى مگر به یک شرط. پیرمرد که خیلى ترسیده بود گفت: قبول مى‌کنم. مار گفت: به شرطى که یکى از سه دخترت را به من بدی. اگر این کار را نکنى تو را همراه خانواده‌ات مى‌کشم. پیرمرد به خانه برگشت و داستان را براى زن و دخترانش تعریف کرد.

اما مار به پیرمرد گفته بود: روزى که هوا بارانى شد و باد بوزد، من آن روز گندم درو مى‌کنم. روزى که آنقدر برف ببارد که همه جا سفیدپوش بشود من گندم‌ها را به آسیاب مى‌برم. روزى که زمین بسیار داغ باشد، من آن روز نان مى‌پزم و وسایل عروسى را آماده مى‌کنم و بالاخره روزى که هوا خوب و معتدل باشد، من به دنبال عروس مى‌آیم. وقتى پیرمرد این حرف‌ها را مى‌زد و از دخترانش خواهش مى‌کرد متوجه شد که نه دختر اول و نه دختر دوم، هیچ‌کدام حاضر نیستند تن به این کار بدهند و باعث نجات خانواده بشوند. اما مهرین‌نگار، دختر سوم، که بسیار مهربان بود گفت: من حاضرم با مار ازدواج کنم!

بالاخره روزها و ماه‌ها از پى هم گذشت و تمام نشانه‌هائى را که مار گفته بود سپرى شد. روزى فرا رسید که هوا بسیار خوب و معتدل بود. پیرمرد خارکن ناگهان شنید مردم فریاد مى‌زنند: از آبادى فرار کنید که تمام خزنده‌‌ها و چرنده‌ها به آبادى حمله‌ور شده‌اند. پیرمرد فهمید که به دنبال مهرین‌نگار آمده‌اند و بسیار پشیمان شد که چرا به مار چنان قولى داده بود. ناگهان مار افسانه ای بسیار بزرگى جلو در خانه پیرمرد ایستاد و از پیرمرد خواست مهرین‌نگار را به او بدهد تا پیش سلطان مار ببرد. پیرمرد هر چه خواهش کرد دید فایده‌اى ندارد بنابراین، مهرین‌نگار بر پشت مار نشست.

آنها رفتند و رفتند و رفتند. دختر در راه گرسنه شد همه برایش غذا تهیه کردند. بعد تشنه شد، برایش آب آوردند تا اینکه رسید به یک باغ بسیار بزرگ که قصر بسیار زیبائى در وسط آن بود. وقتى مهرین‌نگار داخل قصر رفت دید مار بسیار بزرگى در گوشه‌اى از قصر نشسته است. مهرین‌نگار خیلى ترسید، اما ناگهان مار به حرکت درآمد و یواش، یواش پوست مارى خود را از تن بیرون آورد. مهرین‌نگار دید یک جوان بسیار بسیار زیبا در جلد مارى بوده است. در واقع آن مار شاهزاده‌اى زیبا بود. شاهزاده به او گفت: تو نباید به هیچ‌کس درباره این موضوع چیزى بگوئی. اگر این کار را بکنی، من و هم تو بدبخت مى‌شویم. حتى به پدر و مادرت هم درباره این موضوع چیزى نگو. بعد از قصر خارج شد. مهرین‌نگار با چشم خود دید که سلطان مار وِردى خواند و تمام آن خزنده‌ها و چرنده‌ها ناپدید شدند.

روزها گذشت تا آنکه یک روز پیرمرد و دخترانش و زنش به دیدن مهرین‌نگار رفتند تا ببینند مهرین‌نگار چگونه با مار زندگى مى‌کند. مادر و دو خواهر خیلى اصرار کردند تا بفهمد زندگى مهرین‌نگار با مار چگونه است. آن هم در قصرى به آن زیبائی. بالأخره دختر تحت فشار و اصرار مجبور شد حقیقت را بگوید. خواهرهاى مهرین‌نگار از شدت حسادت، مهرین‌نگار را گول زدند و گفتند تو بهتر است جلد مارى شاهزاده را بسوزانى تا او همیشه به شکل انسان باقى بماند. حتى مادر مهرین‌نگار گفت: اگر این کار را نکنى دیگر دختر من نیستی.

وقتى سلطان مار به خانه آمد مهرین‌نگار گفت: من تصمیم دارم پوست مارى تو را بسوزانم تا تو همیشه به شکل انسان باقى بمانی. سلطان بسیار خواهش کرد که: این کار را نکن. اگر این کار را بکنى تو باید بدبختى و مشقت زیادى را تحمل کنی. اگر پوست مارى مرا بسوزانی، ابتدا من تبدیل به پرنده مى‌شوم و سه بار دور اطاق دور مى‌زنم اگر تو مرا گرفتى که احتمالش بسیار کم است هیچ اتفاقى نمى‌افتد، اما اگر این کار را نتوانستى بکنى من از این قصر مى‌روم و این‌بار تو باید به دنبال من بیائی، اما به شرطى که یک دست کامل لباس آهنى داشته باشی، حتى جورابت هم آهنى باشد و یک عصاى آهنى بسازى و آنقدر دنبال من بگردى تا عصاى آهنى تو سائیده بشود و تمام لباس‌هایت تکه‌تکه بشود.

در راه به گلهٔ گوسفتند و به گلهٔ گاو و به گلهٔ شتر مى‌رسی. اما هیچ‌کدام از آنها به تو کمکى نمى‌کنند. تا اینکه مى‌رسى به یک جوى آب. کنار آن مى‌نشینی. یک دختر بسیار زشت مى‌آید و کوزه‌اى را پر آب مى‌کند. تو از او آب مى‌خواهى او به تو آب نمى‌دهد. نفرینش مى‌کنى که الهى هر چه آب داخل کوزه است تبدیل به چرک و خون شود. وقتى آن دختر، آب را روى دست من بریزد، من مى‌فهمم که تو به دنبال من آمده‌ای. بار دوم هم دختر زشت به تو آب نمى‌دهد و تو نفرین مى‌کنی، ولى بار سوم او به تو آب مى‌دهد بدون اینکه او بفهمد حلقه ازدواجمان را داخل کوزه مى‌اندازى تا من خبردار شوم و به کمک تو بیایم.

مهرین‌نگار، حرف سلطان مار را قبول نکرد. جلد سلطان مار را سوزاند و ناگهان دید شاهزاده تبدیل به پرنده‌اى شد. مهرین‌نگار هر چه سعى کرد نتوانست او را بگیرد. بعد شروع کرد به گریه کردن. تازه فهمید چه اشتباه بزرگى مرتکب شده است. مهرین‌نگار به آهنگرى دستور داد که یک لباس آهنى و یک عصاى آهنى برایش بسازد. وقتى لباس آماده شد مهرین‌نگار به راه افتاد. همچنان رفت و رفت تا آذوقه‌اش تمام شد. به گله گوسفندى رسید از چوپان خواهش کرد کمى به غذا به او بدهد. اما چوپان گفت: این گله مال سلطان مار است، به قباله مهرین‌نگار است.

مهرین‌نگار مى‌دید تمام اینها مال خودش است اما نمى‌تواند از آن استفاده کند. او همچنان رفت و رفت تا رسید به یک گله گاو. گاوچران هم همین را گفت. بعد رسید به گله شتر و شتربان نیز همان حرف را تکرار کرد که این شترها مال سلطان مار است، به قباله مهرین‌نگار است. مدت‌ها گذشت. مهرین‌نگار بسیار گرسنه و درمانده شد. همچنان در بیابان‌ها مى‌رفت تا سرانجام به جوى آبى رسید. مهرین‌نگار حرف‌هاى سلطان مار را به‌خاطر آورد. به عصایش نگاه کرد، دید کاملا تکه‌تکه شده است. ناگهان دختر بسیار زشتى لب جوى آب آمد. این دختر، دخترخاله سلطان مار بود. دختر کوزه‌اش را پر از آب کرد. مهرین‌نگار از او خواهش کرد به او قدرى آب بدهد. اما دختر به او آب نداد.

مهرین‌نگار گفت: الاهى هر چه آب در کوزه دارى تبدیل به چرک و خون شود. دختر به نزد سلطان مار رفت و آب را روى دست‌هاى او ریخت. سلطان مار دید آب تبدیل به چرک و خون شده است به دختر گفت: این چه آبى است که آورده‌ای؟ برو و دوباره آب بیاور. دختر بار دوم که آمد کوزه‌اش را آب کند باز مهرین‌نگار او را نفرین کرد و آب داخل کوزه تغییر رنگ داد. سلطان مار پرسید: چه اتفاقى افتاده. دختر گفت: دختر جوانى کنار جوى آب نشسته است و از من آب مى‌خواهد. من به او آب نمى‌دهم و او مرا نفرین مى‌کند. سلطان مار فهمید مهرین‌نگار آمده است. به دختر گفت: این‌بار برو و کوزه را به او بده تا آب بخورد و باقى‌مانده آب را براى من بیاور. دختر این کار را کرد و مهرین‌نگار حلقه‌اش را در آب انداخت.