شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

اسکندر کبیر و درخت گویا

کلمات کلیدی :

 

اسکندر همچنان رفت تا به شهری رسید آباد و پر از باغ و درخت، با مردمی شاد و خرم، بزرگان شهر به پیش باز آمدند و بر او زر و گوهر افشاندند. او دل به مردمان شاد کرد  و از شگفتیهای آنجا پرسید. پاسخ دادند در اینجا چیز شگفتی ست که کسی مانندش در جهان نه دیده و نه شنیده. دو درخت سخن گو که یکی ماده و دیگری نر ست! شبها درخت ماده سخن میگوید و روزها درخت نر، گویا و بویا میشود. اسکندر با یاران به دیدن درختان گویا شتافت و در انتظار آواز ماند. چون زمان از روز گذشت و خورشید به تیغ آسمان رسید، خروشی از بالا و از میان برگها شنید. اسکندر از آن خروش پر هول و هراس ترسید و از ترجمان پرسید: درخت چه می گوید، چرا چنین می خروشد!


ترجمان پاسخ داد: درخت میگوید: تو چهارده سال پادشاهی کردی و اکنون هنگام رفتن است! اسکندر بسیار ناراحت شد و تا نیمه شب که درخت دیگر، گویا شود، دلشکسته و خاموش در انتظار ماند. درست در نیمه شب، درخت ماده سخن گو شد! اسکندر بی تاب از ترجمان پرسید: چه می گوید!؟ ترجمان گفت: درخت میگوید چرا در این جهنم فراخ خود را به افزون خواهی رنج میدهی؟! تو حرص جهانگردی و کشتن و آزردن داری اما بدان روزی خواهی رفت! اسکندر به ترجمان گفت: از درخت بپرس آیا پیش از آنکه چنین روز شومی فرا رسد من به روم میرسم تا مادرم مرا زنده ببیند؟ درخت گویا پاسخ داد: عمر تو کوتاهتر از آنست که به روم برسی و مادر و خویشانت را ببینی. بزودی در شهری بیگانه مرگت فرا میرسد و تاج و تخت از تو تهی می ماند!