شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ناصر یوسفی : قصه ی بهمن ماه

کلمات کلیدی :

جشن بهمنگان و نشان این روز خاص، خروس

قصه به کودک یاری می رساند تا ارتباط ها را درک کند. رابطه ای که بین شخصیت های یک داستان، قصه یا افسانه وجود دارد می تواند به کودک یاری رساند که چگونه این موارد را در زندگی رعایت کند، راه عشق، صلح و دوستی را. در حقیقت قصه دامن آشنایی با کلمه ها را برای کودک زیاد می کند و به نوعی کودک گنجینه های کلامی خود را ارتقاء می دهد و در زمان مناسب می تواند از این کلمه ها استفاده کند.


 بهمن ماه یکی از پسران خورشید خانم بود یکی از دوازده فرزندان او. خورشید خانم بهمن ماه را خیلی دوست داشت گاهی روزها و شب ها به او نگاه می کرد و از فکرها و رویاهایی که از سر بهمن به هوا بلند می شد لذت می برد. بهمن ماه یک رویاپرداز بود. خیال های جورواجور داشت و فکرهای گوناگونی می کرد. او رویاهایش را از سرش بیرون می فرستاد تا دنیا از رویاهای او رنگارنگ شود. روزی که قرار بود بهمن ماه به زمین بیاید فکر تازه ای کرد ناگهان آسمان صورتی شد. او رویای زیبایی برای زمین داشت رویای مهر و محبت و دوستی بین همه بچه های زمین.

بهمن ماه به زمین رسید به جای پایش روی برف ها نگاه کرد. بهمن ماه فکر کرد که بچه های بسیاری می توانند از شهرها و روستاهای مختلف در کنار هم جمع بشوند و با هم یک بابابرفی درست کنند. بچه ها از سرزمین های مختلف می توانند هر کدام چیزی به بابابرفی خود اضافه کنند هر کودک می توانست نشانه ای از شهر خودش را به بابابرفی بچسباند.

بهمن همان طور که می رفت یک رویا به رنگ بنفش از سرش بیرون زد رویایش همه جا پخش شد رویایش این بود که همه بچه ها حرف های یکدیگر را می فهمند. کودکی که از آن طرف آب ها آمده است حرف کودکی را که از پشت کوه ها آمده است می فهمد.

کودکی که کنار جنگلی زندگی می کند حرف کودکی را که در بیابان خانه دارد می فهمد. کودکی که تا به عال برف ندیده است با کودکی که در زوستایی سردسیر زندگی می کند می تواند حرف بزند و بازی کند. بهمن ماه به کلبه ای رسید در آن کلبه مهمان پیرمرد و پیرزنی شد که در کنار یک بخاری دیواری نشسته بودند و به شعله های آتش نگاه می کردند.

بهمن ماه رویاهایش را در آن خانه پخش کرد و خانه به رنگ آبی شد. رویایش این بود که همه خانه ها از شادی کودکان پر است و غذا برای همه کودکان به فراوانی هست. در رویایش می دید که همه از اینکه خوشبخت هستند بسیار لذت می برند. شادی بچه ها روز به روز بیشتر می شود و مانند یک حباب بزرگ کل زمین را در خودش می گیرد حبابی که هرگز نمی ترکد. پیرمرد و پیرزن از رویاهای بهمن ماه احساس خوبی کردند.

پیش از خواب بهمن ماه رویای تازه ای ساخت. نور طلایی رنگی همه جا را پر کرد رویایش بابادک هایی بود که در آسمان آبی پخش شده بودند همه بچه ها از هر گوشه دنیا بادبادک هایی را برای دوستی به هوا فرستاده بودند. رویاهای بهمن ماه به او گرما می داد. بهمن ماه صبح روز بعد دوباره به راه افتاد هیچ سردش نبود. چون هر بار که به آرزوهایش فکر می کرد احساس گرما می کرد. وقتی به جنگل پر برف رسید رویاهایش جنگل را نوازش کرد. نوازش او به سراغ تمامی درخت ها رفت حتی درخت هایی که خواب بودند نوازش شدند.

بهمن ماه در رویاهایش دید که هیچ وقت جنگل از بین نمی رود و همه حیوان ها مکان امن و راحتی دارند. رویای نوازش بهمن ماه به سراغ همه رودخانه ها و دریاها رفت تا از آلودگی پاک شوند. بهمن ماه عطری را در هوا پخش کرد که از رویای همکاری بچه ها بود. همه بچه ها آمده بودند تا مراقب آب و خاک جنگل و حیوان ها باشند مراقب دوستی ها باشند و مراقب همه کسانی باشند که نیاز به کمک دارند. بهمن ماه در رویایش بچه ها را می دیدند که پشت سر او راه می رفتند. همه بچه ها بودند خیلی بودند. صدای پای آنها روی برف شنیده می شد آسمان بنفش شد. زرد شد. نارنجی شد آسمان پر از خنده شد. پر از نور شد. نور نقره ای و نور طلایی! رویای بهمن ماه خورشید خانم را غلغلک داد.