شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

کوئی چو، غول و سهره

کلمات کلیدی :

 

کوئی چوی خردسال دست راستش را بالا آورد، پرنده کوچکی به اندازه گنجشک در آن بود. کودک فریاد زد: بابا می بینی چه پرنده قشنگی گرفته ام. پرنده که سر تا پا می لرزید با نومیدی بال گشود و کوشش کرد تا پرواز کند اما کوئی چو آنرا محکم نگاه داشته بود. پدر گفت: تو شکارچی ماهری هستی. اسم این پرنده سهره است. چطور توانستی آن را بگیری. کودک گفت: با طشت و یک مشت ریزه نان. طشت روی پرنده افتاد و او دیگر نتوانست فرار کند. دستم را بزیر طشت بردم، پرنده را گرفتم و بخانه پیش مادر بزرگ آوردم. پدر پرسید: مادر بزرگ چه گفت؟ مادر بزرگ گفت: پرنده را زود آزاد کن و گرنه با چماق به سراغت می آیم. اما من گوش نکردم، پرنده را به بالکن آوردم و گذاشتم توی قفس. قدری ریزه نان جلویش ریختم اما پرنده نخورد. در فنجان کوچکی برایش آب ریختم باز هم نخورد. دستور دادم آواز بخواند، اما بازهم ساکت ماند و مرا عصبانی کرد.


پدر گفت: حال می خواهی چه کنی؟ کودک گفت: دنبال گربه می کردم. می خواهم پرنده را به او بدهم تا بخورد. دفعه دیگر پرنده ای می گیرم که خوب آواز بخواند. پدر گفت: کار بسیار خوبی می کنی. اما حالا روی زانویم بنشین و منتظر این گربه دزد بمان. او به باغ رفته تا ببیند جوجه پرنده ای از آشیانه بزمین افتاده است یا نه. و در مدتی که منتظرش می مانیم ماجرای په ایچو را برایت تعریف می کنم. راستی این حکایت را تعریف کرده ام یا نه؟ در حقیقت داستان کهنه ایست که وقتی به سن تو بودم در کتاب درسی ام خوندم.

کودک گفت: خواهش می کنم پاپا، حکایت په ایچوی خردسال را برایم تعریف کن. پدر گفت: په ایچو پسر خردسال خوشبختی بود. از صبح تا غروب بازی می کرد و آواز می خواند و آوازش به همه لذت می بخشید؛ مردم، جانوران جنگلی و حشرات را شاد می کرد. او در خانه کوچکی در نزدیکی جنگل زندگی می کرد. روزی مادر په ایچو به او گفت: پسرم، من میروم غذا تهیه می کنم. امشب هر قدر دلت بخواهد می توانی غذا بخوری. در خانه منتظرم بمان. پا از خانه بیرون نگذار چون غول بدجنسی که در قصر سنگی روبرو خانه دارد می خواهد ترا بگیرد.

په ایچو گفت: در خانه چه کنم مامان؟ مادر گفت: آواز بخوان، جانم. په ایچو تنها که ماند به خواندن پرداخت. همه آوازهای افسانه ای را که مادرش باو یاد داده بود خواند. ظهر رسید. په ایچو احساس گرسنگی کرد. سفارش مادرش را از یاد برد. از خانه پا بیرون گذاشت و وارد محوطه قصر غول شد. باطرافش نگاه کرد. می دونی چی دید؟ در وسط حیاط خمره ای بزرگ بود، به اندازه یک قایق. زیر آن چوبی قرار داشت و خمره بآن تکیه کرده بود، طنابی که به زیر چوب وصل بود به پنجره قصر میرسید. زیر خمره کسی میزی پر از خوراک گذاشته بود.

په ایچو که گرسنه بود از دیدن آن دهانش به آب افتاد. نگاهی به اطراف انداخت و چون کسی را ندید بزیر خمره رفت و شروع به خوردن کرد. آن وقت کسی طناب را کشید. چوب لغزید و خمره بروی په ایچو افتاد. غول از پشت خمره فریاد زد: بالاخره ترا گرفتم. بعد دستش را بداخل برد و پای زندانی را گرفت و او را به قصر آورد. در آنجا په ایچو آتشی بزرگ به اندازه یک خرمن دید. دیوی عینکی؛ بسیار بزرگتر از غول در کنار آتش سرگرم بافتن چیزی بود. په ایچو فکر کرد:مطمئن هستم که مرا با این میل از پا در می آوردند بعد کبابم می کنند. با این فکر بیشتر به خودش لرزید.

ولی دیو با صدای مثل صدای رعد به سر غول فریاد کشید و غول هم گریخت و په ایچو را توی قفسی گذاشت و درش را قفل کرد. په ایچو آهی عمیق کشید و سر به زیر انداخت غول اول مقداری خوراکی برای او آورد و جلویش گذاشت و گفت: بخور. اما اسیر بیچاره به غذا دست نزد. آن وقت غول مقداری آب توی یک ظرف آورد. و با صدائی محکم تر فریاد زد: بنوش. اما په ایچو که در گوشه ای از قفسش قوز کرده بود آب هم نخورد. غول فریاد زد: آواز بخوان. په ایچوی خردسال دهان باز کرد اما صدائی از گلویش بیرون نیامد. غول چشمش گرفت و گوشهایش سرخ شد. تهدید کنان گفت: ترا به شیر سیاه می دهم. باید شیر سیاه ترا بخورد. من هم په ایچوی دیگری که آواز بخواند می گیرم. این را گفت و رفت به دنبال شیر.

پدر حرفش که به اینجا رسید گفت خوب، گربه هم آمد. کوئی چو، پرنده را باو بده بخورد. کوئی چو مثل این که چیزی او را گزیده باشد از جا جست و فریاد زنان گفت: نه، پرنده را به او نمی دهم. پدر گفت: پس می خواهی با او چه کنی؟ کودک جواب داد: پاپا می گذارم پرواز کند. بگذار به خانه اش پیش مادرش برود. من فهمیدم تو چه گفتی. په ایچو این سهره است. غول خود منم. دیو مادربزرگ است. شیر سیاه هم گربه است. بچه این را گفت و پرنده را آزاد کرد. پرنده تا آشیانه اش بال زد و پیش مادرش رفت و چهچه زنان گفت: مادر جان، وقتی ترسم ریخت آنچه را بر سرم آمده برایت تعریف خواهم کرد؛ چه حادثه وحشتناکی بود. پدر، موهای کوئی چو را نوازش کرد و گفت: پسرم، خوب به خاطر داشته باش که تنها موجودات آزاد آواز می خوانند. آنها که اسیر و گرفتارند دل و حال خواندن ندارند.