شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مترسک

کلمات کلیدی :

 

بابا یورگن هندوانه های رسیده را داخل گاری گذاشت و به مترسک باغ گفت: آهای ایوانچو، خوب مواظب باش! هنوز ده، دوازده تا هندوانه و یک دانه خربزه این جا مانده است، فردا برای بردن آنها می آیم. فردا هر چه را که باید بچینم می برم و کلبه را هم آتش می زنم. تو هم با من به خانه می آیی. تابستان امسال تو آدمک خوبی بودی و خوب هم از باغ مواظبت کردی. حالا قصد دارم برایت زن بگیرم! زنی که برای تو پیدا کرده ام درست است که فقط یک پا دارد اما خیلی جوان است و بیشتر از ده ماه از عمرش نمی گذرد. اسم او کله کلم است.


موقع عروسی شما یک خوک چاق و چله می کشم. نیت من این است. موافقی ایوانچو؟ ایوانچوی مخوف چنان خنده ای کرد که دهانش تا بناگوش باز شد و از شدت خوشحالی دست های آویزانش را تکان داد و این حرکت همه وصله پینه های بدنش را به حرکت درآورد. مترسک گفت: موافقم بابا یورگن، موافقم. گاری به حرکت درآمد و از نظر پنهان شد. هنوز اول صبح بود و خورشید از افق سر نزده بود. گل ها خواب بودند و دهان هایشان بسته بود.

از جنگل درخت های فندقی که نزدیک باغ بود، خرگوش کوچولوئی بیرون آمد که پوست بدنش نرم و طلائی رنگ بود. خرگوش خیره خیره به مترسک نگاه کرد و بعد شروع کرد به لرزیدن و تندی به عقب برگشت و وارد جنگل شد. کمی بعد، خرگوش کوچولو ترسش را فراموش کرد و وارد باغ شد. اما باز هم می ترسید و برای این که مترسک ترسناک را نبیند با یک دست جلو چشمهایش را گرفته بود. در همین بین ایوانچو فریاد زد: ایست!

خرگوش کوچولو درست مثل یک مجسمه بی حرکت ماند. مترسک پرسید: این جا چه کار می کنی؟ خرگوش جواب داد: دنبال پوست هندوانه می گردم. مترسک پرسید: می خواهی چکارش کنی؟ خرگوش گفت: می خواهم برای مادرم ببرم؛ او مریض است و مجبور شده که در جنگل فندق مخفی شود. خیلی تشنه است، به طوری که لب هایش ترکیده. اجازه بدهید که یک تکه پوست هندوانه بردارم. یک تکه خیلی کوچک، خواهش می کنم! ایوانچو جواب داد: غیر ممکن است!

خرگوش گفت: چرا غیر ممکن است؟! آخه پوست هندوانه که به درد نمی خورد. مترسک گفت: عجب! به درد نمی خورد؟ همین پوست هندوانه را بابا بورگون به خوکی می دهد که قرار است موقع عروسی من سر ببرد. یاالله، از این جا برو، اگر هم نروی ترا می خورم. مترسک این را گفت و به طرف خرگوش خم شد. خرگوش گوش هایش را پائین انداخت و مثل باد پا به فرار گذاشت. وقتی به مزرعه رسید خسته و بی نفس زیر برگ های درشت کدو تنبلی نشست و از زور ترس و ناراحتی شروع کرد به لرزیدن.

حال او درخت گلابی را چنان غمگین کرد که برگ هایش همه خیس شد، برگ های کدو تنبل هم بی سر و صدا زار زار گریه کردند. سرتاسر مزرعه تر شد. خورشید سر زد. مزرعه که غرق اشگ بود می درخشید. روباهی که در کنار جنگل نشسته بود و مقابل آئینه با شاه توت لب هایش را قرمز می کرد پرسید: چه کسی جنگل را این طور به گریه انداخته است؟ درخت گلابی جواب داد: خرگوش کوچولو. روباه گفت: چرا؟ شاه توت جواب داد: چون ایوانچو، مترسک به او اجازه نداده که یک تکه پوست هندوانه بردارد. وای چه آدمک ترسناکی است!

روباه گفت: ایوانچو؟ خوب، به او نشان می دهم که من که هستم و چه کاره ام. بعد آئینه اش را به دندان گرفت و تند به طرف باغ رفت. وقتی که به باغ رسید با بلندترین صدائی که می توانست فریاد زد: ایوانچو، خوب گوش کن! یا بگذار خرگوش کوچولو یک تکه پوست هندوانه بردارد یا همین یک پائی را هم که داری قطع می کنم. روباه این را گفت و دمش را به پای مترسک نزدیک کرد، درست مثل موقعی که بابا بورگون با داسش تهدید می کرد.

ایوانچو خندید و گفت: برای من از این بازی ها در نیاور. شنیده ام که چطور سار را تهدید کردی و گفتی که درخت را می اندازی و بچه هایش را به تو داد، اما مرا نمی توانی گول بزنی. روباه خشمگین شد و گفت: تو آدمک ترسناکی هستی. مترسک گفت: برعکس، من خیلی هم زیبا هستم. بابا بورگون قصد دارد که برایم زن بگیرد و موقع عروسی هم یک خوک بکشد. روباه گفت: تو عروسی کنی؟ تو! یک آدمک زشت؟ تو که سرت کدوی شکسته است و آستین هایت هم پر وصله، تو که شلوار هم به پا نداری؟ تو زشت ترین مترسکی هستی که من دیده ام. اگر باور نمی کنی بیا خودت را در آئینه تماشا کن.

روباه این را گفت و آئینه را مقابل چشمان مترشک گرفت. مترسک سر خم کرد و به عکس خودش در آئینه نگاهی انداخت. وقتی که خودش را دید ترسید، از فرط ترس به لرزه افتاد. بیچاره ایوانچو! خودش از خودش می ترسید! خودش را تکان داد، چوبی را که به جای پایش بود بلند کرد و گریخت. اما پایش به ساقه هندوانه ای گیر کرد و بر زمین افتاد. خرگوش کوچولو که این حادثه را دید یک تکه پوست هندوانه برداشت و فرار کرد و رفت پیش مادرش.

شب که چند نفر تخم مرغ فروش به دهکده های اطراف می رفتند تا تخم مرغ تهیه کنند و برای فروش به شهر ببرند با گاری های خالی خود به باغ رسیدند. وقتی دیدند کسی از مزرعه مراقبت نمی کند همه هندوانه ها را چیدند و خربزه ای را هم که مانده بود برداشتند و رفتند. روز بعد بابا بورگون با گاری اش رسید. اطرافش را نگاه کرد و دید که همه هندوانه هایش را برده اند. از شدت خشم سرخ شد و لگدی به ایوانچو زد و گفت: دزد! تو باغ مرا خراب کردی اما جزایش را می بینی. بعد از جیبش قوطی کبریتی بیرون آورد و کلبه را آتش زد. بعد هم ایوانچو را برداشت و به وسط آتش انداخت و به این ترتیب زندگی ایوانچو، مترسک ترسناک پایان یافت!