شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

بلقیس سلیمانی : بازی عروس و داماد

کلمات کلیدی :

خاک مادر

پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستارۀ پر نور کنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته. عمه گفت: آفرین، چه بچۀ واقع بینی. چه قدر سریع با مسئله کنار آمد. دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن‏جا ابتدا خاک گور مادر را صاف می‏کرد، بعد آن را آبپاشی می‏کرد و کمی با مادرش حرف می‏زد. هفتۀ سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می‏ریخت، به پدر گفت: چرا مادرم سبز نمی‏شود؟!


سند آزادی

رعنا که به خانه آمد، سرش را روی شکم برآمده‌ی مادرش گذاشت و با داداش کوچولویش سلام و احوالپرسی کرد. مادر زایمان کرد اما بدون داداش کوچولو به خانه برگشت و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است. پدر بعد از سه سال از زندان آزاد شد. رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد و از مرگ داداش کوچولویش. مرد دو هفته بعد از آزادی، زنش را خفه کرد. یک ماه بعد فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده، ثمره‌ی اجاره‌ی رحم زنش به یک زوج بدون بچه‌ی پولدار بوده است.