شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

امانوئل زاپاتا اولی بیا : سواره نظام کوهستان

کلمات کلیدی :

 

رگبار گلوله، خاموشی دهکده را شکافت. زن ها سراسیمه، کودکانشان را در پناه گرفتند. درها با شتاب بسته شد و صدای افتادن کلون ها به گوش رسید. پیرمردان که در کافه کوچک دهکده به دور میز بازی دومینو، سرگرم نشخوار زمان بودند با عجله بیرون ریختند. در حقیقت پراکنده شدند. اما خوآن کریسموس تومو به آستانه در خانه محقر خود نرسید. گلوله ئی از پشت در سرش جا گرفت و او را خشک و منقبض نقش زمین کرد. سوارها که هنوز از تفنگ هایشان دود بلند بود در تقاطع کوچه ها جست و خیز می کردند: یکی از این سرخ های مادر به خطا را هم نگذارید فرار کند!


زن ها نگران بقیه پیرمردها و بچه ها بودند، زیرا مردانی که می توانستند تفنگ سرپری به دست بگیرند یا از قداره استفاده کنند برای شرکت در جنگ های پارتیزانی به بالای تپه رفته بودند. گروهبان که در میان صفیر گلوله ها روی زمین اسبش قرار گرفته بود، از این تجربه بهره می گرفت: مرغ های ترسو، بیائید بیرون مثل مرد جنگ کنید!

در میدان، سایه ها در زیر آفتاب از جنبش باز می ماند. سگی که در خانه صاحبش را بسته یافته بود، بیمناک زوزه می کشید و بی آن که طرفی بربندد می کوشید پوزه اش را لای در فرو کند. تفنگ گروهبان بار دیگر طنین افکند و حیوان که به خود پیچیده بود به شتاب شروع به چرخیدن به دور خود کرد.

مارپیچ زوزه هایش تمام دهکده را می شکافت و پیش می رفت، ناگهان دری گشوده شد. کلاریسا موفق شد از دست عمه هایش آزاد شود و خود را به کنار پدربزرگش برساند، اما خوآن کریسوس تومو دیگر زنده نبود. گروهبان فریاد زد: دختر را دستگیر کنید!

سربازها، سوار بر اسب، حیرت زده، به یکدیگر نگریستند. آن ها خود را برای انجام چنین فرمانی آماده نکرده بودند. گروهبان که آن ها را مردد دید با تپانچه خود به تهدید پرداخت: نشنیدید چه گفتم؟ سرجوخه روسندو که مراقب دروازه دهکده بود مهمیز به اسب زد، اما پیش از آن که بتواند نزدیک شود چهار سرباز خود را به روی دختر افکندند. ناگهان دختر از زیر شال خود تمام گلوله های تپانچه اش را خالی کرد و دو تن از سربازها از مرکب های شان به زیر افتادند.

سربازها آماده تیراندازی می شدند که گروهبان جلو آن ها را گرفت: او را زنده می خواهم. و در حالی که اسبش را روی دو پا بلند می کرد راه بر دختر بست: دستگیرش کنید. سربازها دختر را از این سو به آن سو می کشیدند تا سرانجام توانستند در گوشه میدان، میان پاهای اسب ها، دست و پای او را ببندند.

از میان لباس های دریده و پاره، قسمتی از تن دختر، آشکار شد. دست یکی از سربازها روی آن افتاد و در همان اثنا، گلوله گروهبان به زانوی سرباز اصابت کرد. سرباز مجروح که جز پیکر دختر جوان تکیه گاهی نداشت ناله کنان بر زمین خم شد: سر گروهبان، ناقصم کردید!

سر گروهبان: برای این که دستت جائی فرود آمد که نگاه من به آن دوخته شده بود. این زن مال من است و من هم اهل بذل و بخشش نیستم. در حالی که کلاریسا دست و پا بسته روی پاهای گروهبان افتاده بود، گروه آماده می شد تا دهکده را ترک کند، زوزه های سگ برید. آخرین سواران که اجساد همقطاران خود را بر ترک اسب ها افکنده بودند هنوز دهکده را ترک نکرده بودند که عمه های کلاریسا، اشک های خود را بر خاک میدان افشاندند. پس از آن، درها یکی پس از دیگری گشوده شد و تفسیرها درباره پیرمرد با هم درآمیخت.

 آن ها سر مرده را بلند کردند و مرده از میان سوراخی که سرهای آن ها دورتادورش را گرفته بود به خورشید خیره ماند و خواهرانش هرچه پلک های او را روی هم می نهادند سودی نداشت؛ دیگر خورشید مردمک چشم هایش را آزار نمی داد. آنگاه یکی از عمه ها به پسربچه ئی که با خود در نبرد بود تا گریه نکند گفت: به کوهستان برو و به دنبال نزدیک ترین رابط چریک ها بگرد. به او بگو به پدرت خبر بدهد که سربازها پدربزرگت را کشته اند و عمه کلاریسا را برده اند.

پسربچه با قدم های کند به راه افتاد. پاهایش بیش از آن سنگینی می کرد که بتواند از رشته خونی که همچنان از پیکر پدربزرگش جاری بود، دوان دوان دور شود. سرجوخه در راه بازگشت به سربازخانه، رد خون اجسادی را که بر ترک اسب ها تکان می خوردند دنبال می کرد و غیظ خود را فرو می خورد. مسافتی دورتر، وقتی که سربالائی جاده آغاز می شد، صدای ناله های دخترجوان که لب های خود را می گزید به گوش او رسید. اسبش را تندتر راند و به گروهبان رسید: بهتر است جسدها را همین جا به خاک بسپاریم. وجود صلیب آن ها در مقابل سربازخانه ایجاد ناراحتی می کند.

گروهبان: هرکاری دلتان می خواهد بکنید سرجوخه، من با این ماده به راهم ادامه می دهم. سوارها ایستادند و در میان بیشه، در سایه درختان، در زیر حرکات بال های لاشخورهائی که رد خون دنبال می کردند گورهائی حفر کردند. هوا خنک نبود، اما در سربازخانه همه می لرزیدند. آن ها نمی فهمیدند که به چه جهت برخلاف تاکتیک های جنگ به آن ها دستور داده می شد که برای نبرد به کوهستان بروند.افراد، تفنگ هایشان را روغن کاری می کردند و منتظر بودند در اتاقی که گروهبان در آن با دختر خلوت کرده بود گشوده شود.

آن ها سرجوخه روسندو را مامور کرده بودند که درباره دستورهای صادره با سرکرده شان وارد مذاکره شود. برای همه آن ها کاملا روشن بود که اگر چریک ها را در استحکامات خودشان تعقیب کنند تا نفر آخر نابود خواهند شد. در داخل اتاق بار دیگر صدای فریادهای کلاریسا و سخنان خشم آلود گروهبان شنیده می شد: مجبورم نکن بسپارمت دست سربازها.

سرباز مجروح، همان طور که زانوی زخم بندی شده اش را می مالید درون ننویش غلتی زد. بر اثر تب، عرق بر همه بدنش نشسته بود. زمزمه کنان گفت:  مواظب باش! او مرا برای کاری کمتر از این ها لنگ کرد! همان سرباز، بی آن که از روغن زدن به تفنگش دست بردارد اصرار کرد: اگر باید سرخ ها به سیخ مان بکشند، چرا نباید لذت یک تکه حسابی را بچشیم؟

بالاخره در گشوده شد و گروهبان، با زیرشلواری و خراش هائی بر سینه و صورت از آن بیرون آمد. دو روز گوشه نشینی، بیش از دو سال جنگ پیرش کرده بود. ریشش درآمده بود و چهره اش که بدون آن هم خشن و جدی بود، تیره تر می نمود. پلک های سنگین، چشم های کوچکش را که براق تر شده بودند، می پوشاند. لب پائینش چنان شکافته بود که گوئی دارد  سوت می زند و دندان های پائینش در جراحت کاردی که آواره او را دریده بود، آشکار بود.

هنگامی که می خواست با آب حوض حیاط صورتش را بشوید، کلاریسا که با پیراهن گروهبان اندکی از پیکرش را پوشانده بود به شتاب از اتاق بیرون جست تا بگریزد اما پیش از آن که به راهرو برسد، مرد نظامی با یک پشت پا او را به زمین افکند. پیکر برهنه و کوفته، سربازان را که با نگاه های حریصانه تماشایش می کردند به شدت برانگیخت.

دختر جوان هق هق کنان صورتش را میان زانوهایش پنهان کرد. سرجوخه با شتاب پیش رفت و او را با نیمتنه خود پوشاند. سرجوخه: هرزه، حالا می فهمی که مرد یعنی چه! این جوری خودت را به افراد نشان می دهی؟ گروهبان که ناراحت شده بود او را بار دیگر به داخل اتاق راند. سرباز مجروح بلند شد که از میان گره های ننو نگاهی بیندازد و رئیس خود را ببیند.

گروهبان که از زرق و برق لباس نظامی خود عاری شده بود، مانند وزغی بینوا به نظر می رسید. پاها اندکی خمیده و برهنه، انگشت ها خشک و چغر؛ اقتدار او تحقیری نفرت انگیز برمی انگیخت. از آن چه در ذهن افراد می گذشت احساسی خفیف در خود یافت و پیش از آن که دستوری بدهد هفت تیرش را به دست گرفت: به صف!

افراد، با احتیاط و به رغم میل خود به اسب هایشان که قبلا زین شده بود نزدیک شدند و صف بستند. تفنگ هایشان نامنظم بود و بعضی ها هنوز تگمه های شلوارشان را می بستند. گروهبان برخلاف عادت ایامی که در عین قدرت بود از قدم زدن در مقابل افراد خودداری کرد.

با نگاه های تهدید آمیزی براندازشان می کرد و تپانچه اش را تکان می داد: سرجوخه روسندو، فرماندهی جوخه را به عهده بگیرید و دستورهای مرا اجرا کنید!  سرجوخه یک قدم از سر صف جلو آمد. مسلسلش را حمایل کرد و با حالتی باشکوه و با لحنی محکم این کلمات را ادا کرد: سر گروهبان! اجازه بدهید به اطلاع برسانم که ما همه تصور می کردیم شما شخصا فرماندهی این حمله خطرناک را به عهده می گیرید و...

گروهبان که بار دیگر می خواست وارد اتاق شود خشمیگن برگشت، شکاف لبش را گزید و تفی بزرگ از آن بیرون زد: حرف ندارد. به شما دستور می دهم، اجرایش کنید! نگاه سرجوخه روسندو متوجه گروه شد. تا آن زمان هیچگاه خود را با افراد جوخه اش این قدر متحد نیافته بود. می خواست دستور حرکت بدهد که صدای گروهبان را شنید: سرباز مجروح را هم ببرید. این کار به اش یاد می دهد که با زن ها چه طور رفتار کند.

ننو به تکان درآمد: سر گروهبان! زانوی من حسابی ورم کرده. نگاه کنید: گلوله توش مانده و تب دارد مرا می سوزاند. سر گروهبان: نمی خواهم کسی شاهد باشد این جا چه اتفاقی می افتد. و با حالتی عصبی مشغول باز کردن قفل در شد. صدای مطیعانه سرجوخه برخاست: قسمت... پیش!

سرباز مجروح کوشید به تنهائی برخیزد اما همین که ننو را رها کرد بر زمین افتاد. سرجوخه ناگزیر شد ظاهر متعفن خود را رها کند و به یاری او برخیزد. اندکی بعد سربازان سوار پیش از آن که به سربالائی تپه ها برسند، در اطراف سربازخانه اسب می تاختند. در لحظه ئی که داشتند در بیشه دو طرف جاده پنهان می شدند برای آخرین بار به سوی اتاقی که گروهبان در آن گوشه گرفته بود نگریستند.

علف ها به نحوی غریب تکان خوردند. سرجوخه تفنگش را بلند کرد و افراد جوخه در میان درخت ها پراکنده شدند و به دنبال مواضع دفاعی گشتند. روسندو که پشت درختی پنهان شده بود فریاد زد: اگر نمی خواهید سوراخ سوراخ تان کنیم بیائید بیرون. شاخه های کنار پرتگاه تکان خورد و کلاهی لبه پهن و چهره رنگ پریده پسربچه آشکار شد. با احتیاط اما بدون ترس تا وسط جاده پیش آمد.

روسندو: دیگر کی آن جا است؟ پسربچه: من تنهای تنها هستم. سرجوخه و سربازها در مواضع خود باقی ماندند. سرو صدای رود که در عمق پرتگاه جریان داشت شنیده می شد. روسندو: ما برای بازی نیامده ایم این جا. به شان بگو تسلیم بشوند. گلوی بچه خشک شد. ترس از این که آن ها حرفش را باور نکنند او را در برگرفت. به زحمت می توانست به درخت هائی که انگار با او حرف می زدند جواب بدهد: قسم می خورم که تنها هستم.

سرجوخه که همان طور کمین کرده بود پرسید: کجا می رفتی؟ پسربچه که سر به زیر افکنده بود با نگرانی اعتراف کرد: آمده بودم ببینم سر عمه کلاریسا چی آمده. افراد گروه قاه قاه خندیدند: عجب ترسوهائی هستیم ما! یک بچه ریقو دچار وحشت مان کرد. سرجوخه از اسب به زیر آمد، از کمینگاهش خارج شد و به نظاره تپه پرداخت. وقتی اطمینان یافت کسی دیگری آنجا مخفی نشده به پسربچه نزدیک شد: کی ترا فرستاده در کمین ما باشی؟ پسر کلاه بزرگش را برداشت و تو دست هاش نگه داشت و توضیح داد: فقط خودم.

سربازان که اسب ها را به جاده برگردانده بودند دوباره به خنده افتادند. سرجوخه مسلسلش را به طرف آن ها گرفت و خنده شان را برید: اسلحه تان را بگذارید زمین. رفتار تهدید آمیز او بیش از این حرف های نامفهوم سربازها را ترساند. با حیرت به یکدیگر نگریستند. نه، سرجوخه شوخی نمی کرد. حالتی آمرانه داشت. ناگزیر اسلحه و مهمات را در نقطه ئی که او نشان می داد به زمین ریختند.

سرجوخه: شما دو تا پیاده بشوید و اسلحه را روی اسب هایتان بار کنید. دو سرباز اسلحه را مثل بسته های چوب منظم کردند و به دو طرف اسب ها بستند. پسر بچه حیرت زده از سربازها مشغول تماشا بود. سرجوخه، منظورتان چیست؟ سرباز مجروح هنوز امیدوار بود که همه این ها جزئی از یک حیله جنگی باشد. سربازها چندین بار، درست در لحظاتی که می پنداشتند نابود شده اند، دیده بودند که سرجوخه روسندو دشمن را فریب داده و بر او پیشی گرفته است. اما این بار جسور عمل می کرد. از موقعی که برای دفن آن دو سرباز بیل به دست گرفته بود، شعله ذهنش خاموش شده بود. گوئی در آن جا جسد خود را هم به خاک سپرده بود. و در روزهای بعد، تجزیه شخصیتش ادامه یافته بود.

بی آن که سر مسلسلش را برگرداند فرمان داد: پیاده شوید. همه تان! اسب ها نگران سم به زمین می کوبیدند. چون سنگینی سواران بر آن ها نبود. پوست شان را تکان دادند و با خرناسه های حاکی از ناراحتی گردن کشیدند. سربازها نمی توانستند به فکر فرد ارشد خود پی ببرند. امیدوار بودند که این دستورها از روی یک نقشه حمله از پیش تدارک شده باشد. سرجوخه بی آن که کلمه ای بر زبان راند، تمام اسب ها و سلاح ها را در جاده ئی که به کوهستان منتهی می شد پیش راند.

پسربچه را هم روی آخرین اسب نشاند. به اردوگاه چریک ها برو و به پدرت بگو در این جا با افراد اسیر منتظرش هستم. کودک که فقط یک فکر ذهن او را تسخیر کرده بود گفت: عمه ام چی می شود؟ سرجوخه، صمیمانه ضربه ئی به پشت  او زد و گفت: نگرانش نباش. پیش از راه افتادن، مخفیانه یک تپانچه به اش دادم. پسربچه شلاق به اسب ها کشید و در این حال، افراد گروه، خاموش تر از درخت ها، در مقابل مسلسل سرجوخه ایستاده بودند. سرجوخه: نمی دانم تصمیم شماها چیست؛ اما  من خودم خیالم این است که به گروه چریک ها ملحق بشوم. از پائین، از سربازخانه صدای گلوله ئی به گوش رسید.