شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هکتور مالو : باخانمان

کلمات کلیدی :

 

در بیرون باغ همهمه و ازدحامی بود که آقای ولفران صدای آن را می شنید ولی نمی دانست موضوع چیست. پرین می دانست ولی نمی خواست که آقای ولفران پیش از وقت بفهمد چه خبر است، این بود که هر بار سعی می کرد او را از جلو پنجره کنار بکشد. در ضمن، با اینکه آن روز یکشنبه بود و دیدار آقای ولفران برای همه آزاد بود، بعد از ناهار دستور داد که هیچ تقاضایی را برای ملاقات او نپذیرند، چون می خواست بعد از رسیدن فابری با او تنها باشد. بالاخره، فابری از راه رسید و یکسر به اتاق کار آقای ولفران آمد. معلوم شد قطار تأخیر داشته و درنگ او به آن علت بوده است. آقای ولفران با بی صبری پرسید: خوب، چه خبر؟ کو اسناد و مدارک مسجل که نوشته بودید؟


پرین: آیا در حضور مادموازل می توانم صحبت کنم؟ آقای ولفران که نمی دانست پرین در این اخبار نقش مهمی دارد گفت: چرا نه؟ اورلی که غریبه نیست. فابری گفت: آن مأمور که شما برای تحقیق در آن موضوع معین فرموده بودید بالاخره رد پای آن زن و بچه را گرفته و فهمیده بود که به پاریس رفته اند. در پاریس پس از مراجعه به سوابق و دفاتر مربوط به آمار متوفیان، در پروندۀ مربوط به ماه ژوئن سال گذشته صورت مجلس فوتی به نام خانم ماری دوره سانی بیوۀ ادموند ولفران پنداووان پیدا شد که اینک رونوشت برابر با اصل آن صورت مجلس را گرفته و آورده ام ...

فابری نامه را در دستهای لرزان آقای ولفران گذاشت و گفت: اجازه می فرمایید صورت مجلس را برایتان بخوانم؟ ولفران: اسمها را خوب با دفاتر تطبیق کرده اید؟ فابری: کاملا، آقا. من تنها به این صورت مجلس اکتفا نکردم و به سراغ کاروانسراداریی هم که آن بانو در منزل او فوت کرده بود رفتم. اسم آن شخص حبه نمک است. در آن منزل با کسانی هم که در تشییع جنازۀ آن زن شرکت کرده بودند تماس گرفتم. این اشخاص عبارت بودند از زن آوازه خوان دوره گردی به اسم مارکیز و پیرمردی پینه دوزی به اسم باباماهی و دو نفر دیگر.

این اشخاص را یک به یک دیدم و با ایشان حرف زدم. همه گفتند در حقیقت آن زن بدبخت از خستگی راه و بی غذایی و بی دوایی مرده است. با پزشکی هم به اسم دکتر ساندریه، که طبیب معالج آن خانم بوده روبرو شدم. دکتر ساندریه می گفت من به بیمار اندرز دادم که به بیمارستان برود ولی او حاضر نمی شد از دخترش جدا شود. سر آخر، برای تکمیل اطلاعاتم، به راهنمایی همان اشخاص، مخصوصاً حبه نمک، به سراغ زن دست فروشی به اسم لاروکری رفتم و از او نیز اطلاعاتی گرفتم که اطلاعات قبلی را تأیید می کرد.

در اینجا نبض پرین بقدری تند می زد که هر گوش حساسی می توانست صدای ضربان قلبش را بشنود. رنگش سرخ شده بود و نزدیک بود به گریه بیفتد، گریۀ شوق و شادی، و نمی دانست در آن لحظه چه بکند. فابری پس از مکثی کوتاه رو به سوی پرین برگرداند و به لحنی شوخ و خندان گفت: سلام عرض می کنم، مادموازل پرین! برای شما اسم پرین که اسم خودتان است زیباتر از اورلی است. ضمناً، به شما مژده می دهم که پالیکار هم حالش خوب است.

پرین صورتش را در لای هر دو دستش پنهان کرده بود و می گریست. فابری رو به طرف آقای ولفران برگرداند و ادامه داد: وقتی از هویت مادر مطمئن شدم درصدد برآمدم که بفهمم دختر او پس از مرگ مادرش به کجا رفته است. این مشکل را همان زن دستفروش، خانم لاروکری که عرض کردم، برایم حل کرد، و بعد از ماجرای خرید نقل کرد که چگونه چند روز بعد، همان دختر را در راه ماروکور در جنگلی دورافتاده دیده بود که داشت از گرسنگی می مرد و اگر خرش متوجه دخترک نشده بود اکنون دیگر دوشیزه اورلی وجود نمی داشت که روبروی شما بنشیند و اشک شوق بریزد.

پرین می لرزید و می گریست. آقای ولفران برخاست، آغوش گشود و خطاب به پرین گفت: و تو همچنان ساکت مانده ای و توضیح نمی دهی که چرا خودت را معرفی نمی کردی؟ پرین لرزان و اشک ریزان دو قدم به جلو برداشت. می گریست اما صدای گریه اش بلند نبود. آقای ولفران باز گفت: کجاست دخترک نازنین من، کجاست اورلی من؟ پرین جیغی کشید و خود را در آغوش پدربزرگ انداخت. و نوه و پدربزرگ چون جسم و جان درهم آمیختند.