شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

هیکل

کلمات کلیدی :

 

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: تام هیکل پولی نمی ده! و رفت و نشست.


مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساسا آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد و روز بعد هم به همین منوال گذشت. این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. اما بعد از مدتی دیگر نتواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

مایکل در کلاس بدنسازی، کاراته ثبت نام کرد. در پایان تابستان، وی به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابر این روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: تام هیکل پولی نمی ده! مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: برای چی؟ مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!

نتیجه اخلاقی داستان: پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلا مساله ای وجود دارد یا خیر. در حقیقت یک مقداری افکار خود را یایش کنید، حالا یک دایره بکشید. خودتان را هم توی آن دایره بکشید. این دایره برای شما کوچک است قطعا به دایره بزرگ تری نیاز دارید!