شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان حضرت سلیمان

کلمات کلیدی :

 

زمان پیامبری حضرت داوود، درود و رحمت خداوند بر او باد، باغبانی به نام شمعیل باغ زیبایی داشت. در همان حوالی چوپان جوانی به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام بازگرداندن از صحرا از کنار باغ شمعیل عبور می داد. روزی که گوسفندان از بوی خوش باغ از خود بیخود شدند، به سمت باغ حرکت کردند، سرمد هر چقدر تلاش کرد نتوانست مانع خراب کاری آنها شود. بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعیل به ویرانه ای تبدیل شد و او با عصبانیت از سرمد خواست که برای برقراری عدالت بینشان به نزد داوود بروند.


وقتی داوود می اندیشید تا راه حلی برای این مسئله بیابد فرشته وحی بر او فرود آمد و گفت: بهتر است به این بهانه پسرانت را محک بزنی هر کدام از پسرانت که بتواند عادلانه ترین راه را پیشنهاد کند جانشین تو خواهد شد. بعد از گذشت چند روز یکی از پسران حضرت داوود که سلیمان نام داشت راه حل مشکل را پیدا کرد و به نزد پدر امد و پاسخ آن این بود که سرمد باید گوسفندانش را تا زمانی که باغ دوباره میوه بدهد در اختیار شمعیل بگذارد تا در این مدت او از شیر و پشم آنها استفاده کند و وقتی که باغ دوباره محصول داد گوسفندان را به صاحبش سرمد باز گرداند.
بعد از این جریان فرشته وحی نازل شد و گفت: ای داوود خداوند با شنیدن قضاوت عادلانه سلیمان او را به جانشینی تو برگزید. حضرت داوود هم این مطلب را به همه گفت ازآنها خواست که پس از وی از سلیمان اطاعت کنند. سلیمان مدتها به فکر فرو می رفت و در باره این وظیفه و رسالت فکر می کرد و می دانست که مسولیت سنگینی بر دوش وی نهاده شده است. روزی کنار دریا قدم میزد و از خدا می خواست که انقدر به او نیرو دهد که به راحتی بتواند انسانها را به خدا پرستی دعوت کند.
در همین لحظه بود که ماهی عجیب سرش را از آب بیرون اورد و یک قطعه درخشان به سلیمان داد. سلیمان با تعجب نگاه میکرد این جسم درخشان انگشتری با نگین گرانبها بود وقتی ان را به دست کرد فرشته ای به او گفت: تو فرشته خدا هستی. از آن به بعد سلیمان گفتگوی تمام موجودات را میشنید و می فهمید و همچنین صدای باد را هم می شنید که به او میگفت: ای پیامبر خدا من فرمانبردار تو هستم و هر کجای این دنیا که اراده کنی تو را خواهم برد.
موجودات افسانه ای و نامرئی دنیا که تا ان روز هیچ چشمی آنها را ندیده بود یکی پس از دیگری پیش چشمان حیرت زده سلیمان ظاهر می شدند و در مقابلش تعظیم می کردند در همین زمان بود که سلیمان بر روی زمین نشست و به سجده رفت و از خدا خواهش کرد که او را راهنمای کند که از نعمت های بی نظیرش چگونه برای سعدت انسانها بهره ببرد.
یک روز کنار ساحل مورچه ای را دید که دانه گندمی را به دهان گرفته و به یک سوی دریا می رود سلیمان او را با نگاهش تعقیب کرد در همین لحظه قورباغه ای از آب بیرون آمد دهانش را باز کرد و مورچه داخل دهان او رفت. قورباغه زیر آب رفت و پس از مدتی برگشت دهانش را باز کرد وهمان مورچه از دهانش بیرون آمد. سلیمان دستس را مقابل مورچه گرفت و مورچه بر کف دست او ایستاد  سلیمان از مورچه پرسید: دانه گندم را کجا بردی؟ مورچه پاسخ داد در اعماق این دریا صخره ای است که شکاف کوچکی دارد داخل آن شکاف کرم نابینای است که نمی تواند غذایش را به دست آورد من از طرف خدا ماموریت دارم که غذایش را ببرم قورباغه هم ماموریت دارد تا مرا جا بجا کند. آن کرم مرا نمی بیند ولی هر بار که برایش غذا می برم می گوید: خدایا از اینکه مرا فراموش نکرده ای تو را شکر میکنم.

سلیمان از شنیدن این ماجرا  و داستان به اندیشه ای عمیق فرو رفت. روزی سلیمان به لشکریانش دستور داد تا آمده شوند و همگی با هم به همراه سلیمان برای زیارت خانه خدا بروند. در راه بازگشت از شام هنگامیکه از فلسطین می گذشتند کمی برای استراحت توقف کردند همانجا فرشته وحی و حقیقت نازل شد و گفت: ای سلیمان اینجا مقدس است و فرشتگان و پیامبران در اینجا نازل میشوند پس مسجدی با شکوه برای عبادت خدا بساز. سلیمان به همراه جنییان به محل رفته و دستور داد مسجد با شکوهی در آنجا بسازند و نیز دستور داد برج بلندی هم در کنار آن مسجد برایش بنا کنند تا از انجا به کار معماران نظارت داشته باشد.