شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

احمد بیگدلی : قحطی اندیشه مرا می‌کشد

کلمات کلیدی :

اما من اصلا دوست ندارم بمیرم ...

نوشتن برای من حکم بیماری است، عشق و علاقه ای که بدون آن مریض می‎شوم می‎میرم. تصور این‎که یک روزی ننویسم، حال مرا مریض می‎کند. روزگاری فکر می‎کردم که دلبستگی‎های کمی در دنیا دارم، هرچند که همیشه فکر بچه‎هایی که در خانه دارم، وجود داشت. اما از وقتی که پای نوشتن به میان آمده می‎بینم حوصله مردن ندارم از خدا می‎خواهم که به من اجازه دهد که فرصت نوشتن تمام چیزهای نانوشته‎ام را داشته باشم. علایق مختلفی داشتم، سال‎ها خط نوشته و خوشنویسی کرده‎ام، تئاتر کار کرده‎ام و اما امروز همه این‎ها را گذاشته‎ام کنار چون بیمار داستان‎نوشتن شده‎ام. فکر می‎کنم خدا من را خلق کرده برای نوشتن و این پاسخ به نیاز درونی است. کتاب آنای باغ سیب نشان می‎دهد که فرم یکی از دغدغه‎های من است. من دنبال آن هستم که یک کار تازه و آرمانی از خودم را ارائه دهم. کاری که وقتی خواننده با آن روبه‎رو می‎شود فکر کند تا به‎حال چنین چیزی نخوانده است. فرم برای من تا آن‎جا اهمیت دارد که در عین تازگی بتواند ظرفیت بیان محتوای مورد نظر من را داشته باشد.


آیا خبر مرگ، خوشایند است؟ در حقیقت برای بسیاری گفتنش، دشوار است. نه آنهایی که عادت کرده‌اند و دل گفتنش را دارند. نه اینکه دل شان سخت باشد یا از جنس سنگ، نه. زبان سربی هم می‌تواند این دو کلمه را بگوید. اصل مطلب، پیدا کردن همان دو کلمه است و شیوه گفتن شان، آرام بخش و دلداری دهنده، لحنی کمابیش از جنس فرشتگان که صبوری را در دل و جان خودشان داشته باشد. بر‌ای من، تحملش آسان نیست. شنیدن خبر مرگ را می‌گویم، آن هم مرگ رفیقی که رفاقتمان از مرز 40 سالگی گذشته بود. «بود؟» لعنت براین فعل ماضی بعید، بر این بودم، بودی، بود که نتیجه به جا مانده از ویرانی است. آوار آن هستی عظیم که به نرمی فرو می‌ریزد. به گمان من، شمارش معکوس این ریزش فناپذیر، از همان ابتدای تولد آغاز می‌شود و چنان است که پنداری به وقت میلاد، برآستانه مرگی بی‌آغاز ایستاده‌ایم ...

باور کنید ارزشش را دارد که آدم بنشیند روبه‌روی آینه، یا کلاهش را قاضی کند و کمی هم این آخر سالی با خودش خلوت کند. من این راه و رسم را از روزنامه‌نگارها یاد گرفته‌ام. آخر سال که می‌شود، می‌روند سراغ پرونده‌های ناتمام و از کار و بار و روزگار این و آن سراغ می‌گیرند تا به یک نتیجه‌بندی قابل قبولی برسند. زیاد هم بد نیست. برای لکنت زبانشان خوب است. قلمشان را هم تعمیر می‌کنند. آخر روزنامه‌نگار است و همین زبان و قلم.

بنابراین جای تعجب نیست که این آخر سالی سراغی هم از من گرفته باشند تا مطلبی برایشان بنویسم به اندازه هزار کلمه. من هم دلشکسته همین قلمم و به گناه عظیم نوشتن گوشه عزلت گرفته‌ام. مرد می‌خواهد به قول تذکره‌الاولیا سر چوب پاره سرخ کند. زیاد هم بد نیست اگر بشود پای آثار پیشینیان بنشینیم و چهار کلمه از پدرانمان یاد بگیریم تا این ریموند کارور یا سالینجر که آنقدر مودب نیستند تا آثارشان بی‌دردسر ترجمه بشود. بگذریم.