شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان صیاد فریب کار

کلمات کلیدی :

 

پرنده‌ای گرسنه به مرغزاری رسید. مقداری دانه بر زمین ریخته و دامی پهن شده و صیادی کنار دام نشسته بود. صیاد خود را با شاخ و برگ درختها پوشانیده بود. پرنده چرخی زد و کنار دام نشست. به صیاد گفت: ای سبز پوش! تو کیستی که در این مرغزار تنها نشسته‌ای؟ صیاد گفت: من مردی راهب هستم از مردم بریده‌ام و از برگ و ساقة گیاهان غذا می‌خورم! پرنده گفت: رهبانیت و جدایی از جامعه حرام است! چگونه تو رهبانیت و دوری از جامعه را انتخاب کرده‌ای؟ از رهبانیت به در آی و با مردم زندگی کن! صیاد گفت: این سخن تو حکم مطلق نیست! زیرا انزوا از مردم، هرچه بد باشد از همنشینی با بدان بدتر نیست. سنگ و کلوخ زیانی نمی‌رسانند و فریب هم نمی‌خورند! انسانها یکدیگر را فریب می‌دهند!


پرنده گفت: تو اشتباه فکر می‌کنی؟ اگر با مردم زندگی کنی و بتوانی خود را از بدی حفظ کنی کار مهمی کرده‌ای و گرنه تنها در بیابان خوب بودن و پاک ماندن کار سختی نیست. در ضمن تو از خیلی از آنها مطالب جدیدی فرا خواهی گرفت. فضل و دانش تو کامل نمی باشد. صیاد گفت: بله، اما چه کسی می‌تواند بر بدی های جامعه پیروز شود و فریب نخورد؟ برای اینکه پاک بمانی باید دوست و راهنمای خوبی داشته باشی، چنین کسی پیدا می‌شود؟

پرنده گفت: ابتدا باید قلبت پاک و درست باشد. خود را در مسیر خداوند و طبیعت قرار بده. راهنما لازم نیست. اگر تو درست و صادق باشی، مردم درستکار و صادق تو را پیدا می‌کنند. بالاترین معلم و حقیقت در وجود تو پنهان است! آنرا بیاب! پرنده چون خیلی گرسنه بود یکسره به دانه‌ها نگاه می‌کرد. از صیاد پرسید: این دانه‌ها از توست؟ صیاد گفت: نه، از شخص دیگری است. آنها را به من سپرده تا نگهداری کنم. پرنده، چون از گرسنگی طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگی دارم می‌میرم و چون از گرسنگی صبر و قرار نداشت، قبول کرد که بخورد و پول دانه‌ها را بدهد. همین که نزدیک دانه‌ها آمد در دام افتاد!