شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جلال آل احمد : سه تار

کلمات کلیدی :

 

یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یقه باز و بی هوا راه می آمد. از پله های مسجد شاه با عجله پایین آمد و از میان بساط خرده فروشها و از لای مردمی که در میان بساط گسترده ی آنان دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند، می گشتند، داشت به زحمت رد می شد. سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر سیمهای آن را می تابید که به دکمه ی لباس کسی یا به گوشه بار حمالی گیر نکند و پاره نشود. بالاخره امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نداشت وقتی به مجلسی می خواهد یرود از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منتشان را هم بکشد.


موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش می ریخت و جلوی چشم راستش را می گرفت. گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود. ولی سرپا بند نبود و از وجد و شعف می دوید. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت وقتی سر وجد می آمد، می خواند و تار می زد و خوشبختی های نهفته و شادمانیهای درونی خود را در همه نفوذ می داد. ولی الان میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه می توانست بکند؟ از خوشحالی می دوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.

فکر می کرد که دیگر وقتی سرحال خواهد آمد و زخمه را با قدرت و بی اختیار با سیمهای تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه نخواهد داشت که مبادا سیمها پاره شود و صاحب تار روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند. از این فکر راحت شده بود. فکر می کرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان دادخود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن بر خواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیفتد. حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیفتد، خوب نواخته. تا به حال نتوانسته بودآن طور که خودش می خواهد بنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود. برای مردمی که شادمانیهای گم شده و گریخته ی خود را در صدای تار او و در ته آواز حزین او می جستند. این همه شبها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی می آورد در این همه شبها نتوانسته بود از صدای ساز خودش به گریه بیفتد.

نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیندازد، یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول می دادند و دعوتش می کردند نمی خواستند اشکهای او را تحویل بگیرند؛ و یا خود او از ترس اینکه سیمها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و آهسته تر از آنچه که می توانست بالا پایین می برد. این را هم حتم داشت. ختم داشت که تا به حال خیلی ملایمتر و خیلی با احتیاط تر از آنچه که می توانسته تار زده و آواز خوانده. در حقیقت می خواست که دیگر ملایمتی در کار نیاورد. می خواست که دیگر احتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پولهای به قول خودش بی برکت سازی بخرد، حالا به آرزوی خود رسیده بود. حالا می توانست به راحتی، آنچه را که دلش می خواهد بنوازد، حالا می توانست چنان تار بزند که خودش به گریه بیفتد.