شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ویلیام آرمناکی سارویان : بندباز جوان بی باک

کلمات کلیدی :

داستان دختر چوپان

مادربزرگم، که خدا همیشه او را سلامت نگه دارد، معتقد است که مرد باید کار کند و هنری بلد باشد. همین امروز سر میز غذا می گفت: تو باید کاری یاد بگیری. یک کار خوب؛ کاری که بتوانی با آن چیزی بسازی تا برای مردم فایده ای داشته باشد. برای مرد جوانی مثل تو شایسته نیست که هنری بلد نباشد. چه چیزی با دست خودت می توانی درست کنی که معرف ذوق و هنرت باشد؟ حرف بزن! چه کاری از دستت ساخته است؟


و با نگاه های ملامتبار به چشمانم خیره شد. وقتی اندوه مرا دید گفت: تو خیال می کنی که نویسنده ای؟ نمی دانم شاید هم باشی. در شبانه روز یک هنر مسلم که از تو می بینم، این است که سیگار بکشی. اما من معتقدم که نویسندگی برای تو شغل نمی شود. چیزی بساز که چیز باشد؛ بدرد مردم بخورد؛ انسان بتواند آن را ببیند و به آن دست بزند و اگر عرضه اش را نداری برو یاد بگیر.

آن وقت با متانت و اطمینان خاصی شروع به بیان داستان ی کرد؛ گفت در روزگار قدیم، در ایران پادشاهی زندگی می کرد که پسری بالغ داشت. دست تقدیر پسر را عاشق دختر چوپانی کرد، به طوری که خواب و قرار از پسر ربود. پسر دست تمنا به سوی پدر برد و گفت: خداوندگار من، من عاشق دختر چوپانی شده ام. آرزو دارم با این دختر ازدواج کنم. پادشاه که این پسر را خیلی عزیز می داشت گفت: پسرم، تو ظاهرا فراموش کرده ای که پسر پادشاهی و بعد از من باید به تخت سلطنت بنشینی. چه طور راضی می شوی که با دختر یک چوپان بی سرو پا ازدواج کنی؟ پسر گفت: پدر بزرگوار، حق با توست، اما من چه کنم که این دختر را دوست دارم و آرزو می کنم که او ملکه ی من باشد.

پادشاه گفت: بسیار خوب. من پیغامی برای این دختر خواهم فرستاد و قاصدی را به حضور طلبید و گفت: برو و به دختر فلان چوپان بگو که پسر من عاشقت شده و می خواهد با تو ازدواج کند. قاصد رفت و دختر را پیدا کرد؛ به او گفت: بدان که سعادت عظیمی به تو روی کرده است. پسر پادشاه عاشقت شده و می خواهد با تو عروسی کند. دخترک با خونسردی گفت: این پسر، چه کاری از دستش ساخته است؟ چه هنری دارد؟

قاصد عصبانی شد و گفت: چه می گویی؟ این پسر، پسر پادشاه است، کار یعنی چه؟ چه کاری می خواهی بلد باشد؟ اما دختر با همان بی اعتنایی جواب داد: من همسر مردی که کاری از دستش ساخته نیست نمی شوم. برو به او بگو که اگر می خواهد زنش بشوم باید کاری یاد بگیرد. قاصد بناچار برگشت و جواب دختر چوپان را به پادشاه گفت.

سلطان پسرش را به حضور طلبید و حقیقت را برایش تعریف کرد. به او گفت: حالا باز هم می خواهی که او زنت بشود؟ ببین، تو با اینکه پسر من هستی، این دختر چوپان از تو ایراد می گیرد و می خواهد که تو کاری بلد باشی ... پسر فکری کرد و گفت: چه اهمیتی دارد! به خاطر او به دنبال هنری خواهم رفت و کاری یاد خواهم گرفت. من از حصیر بافی بدم نمی آید. طرز بافتن آن را یاد می گیرم و بعد با او ازدواج خواهم کرد.

پسر از همان روز پیش استاد حصیربافی رفت و در مدتی کمتر از سه روز، طریقه ی بافت فرشهای حصیری را بخوبی یاد گرفت. حتی بلد شد طرحها و نقشه های مختلف با رنگ های افسانه ای در آن ایجاد کند. وقتی از کار خود مطمئن شد، چند حصیر خوشرنگ و گل و بوته دار با دست خود بافت و برای دختر فرستاد. دختر فرشها را دید و پسندید و به همراه قاصد به قصر پادشاه آمد. جشن مفصلی به پا شد و پسر عاشق به معشوقش رسید.

مادربزرگم در اینجا لحظه ای سکوت کرد و دوباره به گفتار خود ادامه داد: سالها از آن روز گذشت. یک روز پسر پادشاه در کوچه پس کوچه های شهر قدم می زد، یک دکان تمیز خوراک پزی دید و چون موقع ظهر بود داخل شد و در محیط مطبوع آن پشت میزی نشست. این محل از قضا متعلق به عذه ای دزد و آدمکش بود. از پشت سر عده ای بر سر او ریختند و او را به داخل زندانی تاریک و وحشتناک بردند. در آن سردابه، عده زیادی از اشخاص سرشناس گم شده ی شهر هم اسیر بودند. دزدان هر روز یکی از افراد چاق را می کشتند و قسمتی از گوشت او را به زندانیان لاغر می خوراندند و به این ترتیب تفریح می کردند.

چون پسر پادشاه باریک اندام بود و کسی هم نمی دانست که او پسر پادشاه است، به همین جهت او را نکشتند و در گوشه ی زندان او را نگاه داشتند. یک روز پسرک به دزدان پیام فرستاد که من هنری دارم و شما می توانید از هنر من نفع زیادی ببرید. من بلدم فرشهای حصیری ببافم و اگر به من وسایل کار بدهید برای شما فرشهای خوشرنگی خواهم بافت و از این راه منفعت زیادی به شما خواهم رساند.

دزدان مقداری نی و وسایل حصیربافی برایش آوردند. پسر در عرض سه روز سه فرش خوشرنگ بافت که بافت استادانه ی آن چشم راهزنان را خیره کرد. به آنها گفت پادشاه از این نوع حصیرها خیلی خوشش می آید. اگر اینها را نزد او ببرید، برای هر یک از آنها سه سکه طلا به شما خواهد داد. دزدان با شوق فراوان فرشها را به کاخ بردند. شهریار ایران وقتی  چشمش به آنها افتاد فهمید که این فرشها با این گل و بوته و نوشته های خوشرنگ کار پسرش است.

پادشاه به حرمسرا رفت و به عروسش گفت: ببین، این حصیرها مثل اینکه کار پسر گمشده ام است. دختر چوپان آنها را گرفت و در نقش و نگارهای آن خیره شد. دید که شوهرش با استادی تمام شرح گرفتاری و محل زندانی خود را در لابلای آن گل و بوته ها ی خوشرنگ نوشته است. داستان را به سلطان بازگفت و او بی درنگ عده ی زیادی سرباز به محل زندانی پسرش فرستاد. دردان و آدمکشان را کشتند و همه ی زندانیان را آزاد کردند. پسر پادشاه نیز پس از مدتها سختی و محنت، نزد پدر و همسر عزیزش بازگشت.

وقتی پسر چشمش به دختر چوپان افتاد، خود را به پایش انداخت و گفت: محبوبم، این تو بودی که مرا از مرگ نجات دادی. اگر این هنر نبود که برای رضایت تو یاد گرفتم حالا در گوشه ی زندان بودم و شاید هیچ وقت آزادی خود را باز نمی یافتم. پادشاه که این سخنان را شنید اشک شادی در چشمانش جمع شد و عروسش را بیش از پیش دوست داشت.

در اینجا مادربزرگم یک لحظه ساکت شد و بعد گفت: حالا می فهمی که چرا اصرار دارم مرد باید هنری یاد بگیرد؟ گفتم: آری، حالا می فهمم. اجازه بده! همین که مختصر پولی پیدا کردم یک اره، چکش، میخ، مقداری چوب و تخته خواهم خرید و میز قشنگی برایت درست خواهم کرد.