شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مشدی گلین خانم: بوی آدمیزاد میاد، بوی جن و پریزاد میاد!

کلمات کلیدی :

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود،‌ روزی بود و روزگاری، زنی بود که دختر بسیار زیبایی داشت، اونقدر زیبا که هرکی دختر رو میدید به مادرش میگفت: چقدر این دختر زیباست، اصلا به خودت نرفته! زن این حرف رو زیاد میشنید. هر جا میرفت از آدمهای دیگه هم شنیده بود و برای همین حساسیت خاصی به این تعریف و تمجیدها، و نسبت به دخترش پیدا کرده بود. یه روز که به حمام عمومی رفته بود و بازهم مثل همیشه این حرف رو از اطرافیانش شنید با خودش تصمیم گرفت که یه جوری باید از شر این دختر راحت بشه ...


وقتی که از حمام عمومی بیرون اومدند، دختر رو به یک مسیری فرستاد و وقتی خوب از اونجا دور شد، خودش پا به فرار گذاشت و رفت. دختر بعد از اینکه مسیر رو ادامه داد متوجه شد که از مادرش دور شده، برگشت و خواست راه رو پیدا کنه اما گم شده بود و راه رو پیدا نکرد. در بیابان گریان و ویلان و سرگردان میگشت ناگهان به یک غاری رسید که یک روزنه ایی داشت، از روزنه به درون غار نگاه کرد، دید که ۷ تا دیو اونجا زندگی میکنند. صبر کرد تا دیوها از غار بیرون رفتند و به محض اینکه از غار بیرون رفتند، دختر به درون غار رفت و مقداری غذا خورد و سیر شد، و بعد از اون، غار که خیلی ریخت و پاش بود رو سر و سامون داد و اونجا رو نظافت کرد، و بعد هم به محض ورود دیوها به پشت در غار رفت و پنهان شد.

دیوها وقتی اومدن، و با غارشون که خیلی تمیز شده بود مواجه شدند خیلی تعجب کردن، البته خوشحال هم شدن از این همه نظافت! خیلی سریع متوجه بوی آدمیزاد شدند و یک صدا گفتند: بو بوی آدمیزاد میاد، بوی جن و پریزاد میاد، اگه که ببینیمش بدنشو اندازه گوشش میکنیم. روز بعد دوباره دخترک به محض رفتن دیوها دوباره اومد مقداری غذا خورد و غار رو تروتمیز کرد و رفت. و دیوها با اومدنشون و دیدن این وضعیت به فکر افتادن که باید یه کاری بکنن، بفهمن این کیه که میاد و هر روز اونجا رو تمیز میکنه و میره، با هم دیگه تصمیم میگیرن که یکی از دیوها بمونه تو غار و منتظر باشه که ببینه کی میاد توی غار.

دیوها از غار خارج میشن، و دخترک به رسم هر روز سریع وارد غار میشه، مقدرای غذا میخوره و غار و دستمال میکشه و وقتی نزدیکای اومدن دیوها میشه سریع در حال رفتن به در پشتی غار بوده که اون دیوی که مونده بوده توی غار و کشیک میداده پای دخترک رو میگیره و از برادراش میخواد که زودتر به درون غار بیان. وقتی اونا پای حرفای دخترک میشینن و دخترک داستان زندگیش رو برا اونا میگه، اینکه این ظلم رو مادرش در حقش کرده، دیوها تعجب میکنن و ازش میخوان که پیششون بمونه و زندگی کنه و در کارهای غار بهشون کمک کنه.

دخترک هم قبول میکنه و کنارشون میمونه. یه روز که دخترک در بیرون از غار بود، پادشاه اون شهر در حال قدم زدن در اطراف غار بود که ناگهان دخترک رو میبینه و یک دل نه صد دل عاشقش میشه و میخواد که دخترک رو به همسری در بیارن. یه روز که دخترک در حال کار کردن در اون غار مجلل بود، مادرش که میخواسته ببینه چه بلایی بر سر دخترش اومده اطراف اون غار در حال پرسه زدن بود، میاد و از روزنه به درون غار نگاه میکنه و دخترش رو میبینه که به بهترین شکل در اون غار به راحتی و خوشی زندگی میکنه.

مادرش عصبانی میشه و حسادتش گل میکنه و فردای اون روز به پشت در غار میره و خودشو به دخترش نشون میده و یک انگشتر به اون نشون میده و بهش میگه که این انگشتر رو برات هدیه آوردم، دختر هم از همه جا بی خبر انگشتر رو در دستش میکنه و چون انگشتر به زهر آغشته بود، دخترک مسموم میشه و پشت در می افته. کم کم زهر داشت به تمام بدنش سرایت میکرد.

خبر به پادشاه می رسه و پادشاه هم دستور میده که برای بیرون کشیدن زهر از بدن دخترک چند لیتر شیر آماده کنند و دخترک رو در شیر بخوابانند تا زهر به طور کامل از بدنش بیرون بیاد. بعد از چند روز مدوا زهر از بدن دخترک بیرون میاد و حالش خوب خوب میشه. پادشاه هم چند وقت بعد با دخترک ازدواج میکنه. اما مادرش نه تنها خوشحال نشد بلکه این بار حسادتش بیشتر گل کرد و در حال چاره اندیشی بود که شبی پادشاه به مادر دختر میگه ما مهمونهای خیلی زیادی داریم و روی پخت و پز خوب و تمیز غذا خیلی حساسیم آیا تو بلدی به خوبی برای تموم مهمونای ما غذا درست کنی؟

زن هم که بدجنس بود و دائم نقشه می کشید، قبول میکنه و دیگهای بزرگ رو بار میذاره تا آب جوش بیاد و بعد برنج رو توی آب میریزه و منتظر بود که آبکشش کنه، پادشاه به یکی از غلامانش دستور میده خیلی زیرکانه یک پر کاه توی دیگ آب برنج بندازند! پادشاه هم که در حال سرکشی دیگهای آب برنج بود وقتی به یکی از دیگها رسید از زن سوال میکنه که: پس این پر کاه چیه توی آب برنج؟! مگه من نگفتم: خیلی به تمیزی اهمیت میدم. زن دستپاچه میشه و در حالی که با کفگیر در حال در آوردن پرکاه از آب برنج بود پادشاه زن رو به درون دیگ می اندازه تا درس عبرتی باشه برای بقیه! و از اون روز به بعد دیگه حساب کار دست زن میاد و دست از کارهای زشت می کشه.