شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

محمد جامی (خاتم الشعرا) :حاتم طایی

کلمات کلیدی :

 

حاتم را پرسیدند که هرگز از خود کریم تر دیده ای؟ گفت: بلی! روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت، بپخت و پیش من آورد و مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم. گفتم: به! به! این بسیار خوش طعم بود. غلام بیرون رفت و یک یک گوسفندان را میکشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد! من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است، پرسیدم این چیست؟! گفتند: وی همه گوسفندان خود را بکشت!


وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟! گفت: سبحان الله! ترا که مهمان من بودی چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟ پس حاتم را پرسیدند که: تو در مقابل چه دادی؟ گفت: سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند! گفتند: پس تو کریم تر از او باشی! حاتم گفت: هیهات! وی هرچه داشت داد و من از آن چه داشتم و از بسیاری؛ اندکی بیش ندادم!