شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آن تایلر : زن بودن و نویسندگی

کلمات کلیدی :

 

شما یک نویسنده زن هستید، بچه هایتان را باید راهی مدرسه کنید، اول صبح. کاسه های شیر را پر از کورن فلکس می کنید، احتمالا باید آن وسط به بچه یی که می خواهد راهی مدرسه بشود یاد بدهید که 9 به اضافه 2 می شود، 11 و بعد ازش بپرسید که اگر 1 را از آن کم کند، عددی که حاصل می شود چند است؟ بعد هم ناهار را توی کیف بچه تان جا بدهید.


برای من که تا سال ها این جور بود، بعدش دخترانم میترا و تزه ساعت 8 صبح جلوی در خانه بودند و منتظر برای اینکه سوار اتوبوس مدرسه بشوند. در آن سال ها یاد گرفته بودم که پدیده یی است به نام ماشین ظرفشویی که ظرف ها را می شوید، پس نگرانی هایم کم تر شد، در واقع برای شما به عنوان یک نویسنده این وسیله عزیز از هر چیزی واجب تر است. ساعت هشت و نیم شده بود و بعد پله های خانه را بالا می رفتم، به سمت اتاق کارم، درست مثل سگ پاولف.

سی و پنج ساله بودم، هم خودم هم باقی خوانندگانم از من توقع نویسنده یی تمام وقت را داشتند، مادر دو بچه؛ با همه ی این ها شوهرم هم نویسنده بود، او می دانست که نوشتن برای نویسنده چه مفهومی دارد، این سکه شانس من بود و قدرش را هم خوب در آن سال ها دانستم. آن موقع از خودم می پرسیدم که جان آپدایک هم نویسنده پدر چهار بچه است، چطور می نویسد؟ پس من هم می توانم. از ساعت پنج و نیم تا هشت باید در نقش یک مادر، آشپز، نظافتچی خانه، لباس شور و ... ظاهر می شدم و از ساعت هشت و نیم صبح تا ساعت سه و نیم که مدرسه تعطیل می شد من آن تایلر بودم؛ نویسنده. این برنامه من بود از دوشنبه تا پنج شنبه و جمعه ها هم روز خرید بود.

مادر بودن به من یاد داده بود که باید وقت ام را سفت توی مشت نگه دارم، نویسنده ای که مادر هم هست باید حواسش به وقت باشد. حتی وقت هایی که قرار بود ننویسم، و هم برای وقت پیدا کردن و نوشتن صرفه جویی می کردم، پنج دقیقه وقت می گذاشتم تا ساندویچ کره ی بادام زمینی را آماده کنم برای ناهار و باقی روز و کارهایم را تند تند در دفترچه یادداشتم می نوشتم. دفترچه یادداشت ام هم تکلیفش روشن بود، حال و روز این دفتر هم شبیه خودم بود، دفترچه یادداشت نویسنده ایی که زن خانه دار هم هست. برگه هایی که یک طرف شان خط دار بود و یک طرف شان سفید. صفحه های خط دار کارهای خانه بود و یادآوری سرزدن به اتوشویی محله و خریدهای خرد و ریز و هزار کار نکرده ی خانه و کاغذهای سفید برای آدم هایی بود که توی کله ام چرخ می زدند.

حتی باقی روز وقتی که داشتم ریخت و پاش های دخترانم را توی پله های خانه و گوشه و کنار جمع می کردم یک جورهایی مشغول نوشتن بودم. احتمالا اگر پیش روانکاو می رفتم آن روزها بدون هیچ تردیدی به من می گفت که دچار یک جور پارانویا شده ام. اما واقعیت چیز دیگری بود، من به اندازه ی همه ی آدم هایی که در محله بالتیمور زندگی می کردند توی سرم شخصیت داشتم، آدم هایی که شاید مابه ازای واقعی نداشته باشند، اما شبیه شان کم نیست.

این جوری من یک کل در ذهن ام داشتم. آدم های داستان هایم مقوایی و یک بعدی از آب در نمی آمدند، موقع جابه جا کردن ظرف و ظروف و جمع و جور کردن به این آدم ها فکر می کردم و بعد وقتی مطمئن می شدم که توی خانه جز من نویسنده کسی نیست. راهی اتاق کارم می شدم و این آدم ها برایم روی کاغذ جان می گرفتند. بعد من درباره ی آدم هایی می نوشتم که خوب می شناختم شان. این جوری بود که من زندگی را در زندگی های دیگری تجربه کردم. این عادت هنوز هم همراه من است، حالا که برای نوشتن دغدغه ها و فشار بیرونی کم تری همراه من است، باز تمام روز دارم در جاهای دیگری و با آدم های دیگری زندگی می کنم.

نوشتن برای من راهی بود برای ساختن موقعیت های متفاوت و قرار گرفتن در آن موقعیتها، موقعیت هایی که احتمالا نمی توانستم تجربه شان کنم، من جای زنی بودم که شش بار طلاق گرفته است یا شیزوفرنی دارد و خوب این همان چیزی بود که مشتاق ام می کرد زودتر سر از اتاق کارم در بیاورم. برای آدمی مثل من که از ترک خانه و سفر رفتن متنفر بود، نوشتن رمان یک جور سفر طولانی به حساب می آمد، سفری جذاب و مسالمت آمیز برای اینکه توی خانه بمانی و مدام سر از این طرف و آن طرف در بیاوری.

از این جا به بعد کاغذهای سفید به دادم می رسیدند، ورق شان می زدم و از دل آنها شخصیت هایم را بیرون می کشیدم، هنوز هم این عادت را دارم، هر کدام از آدم هایی که در رمان های من می بینید پیش از اینکه سر از داستان های کوتاه و رمان هایم در بیاورند توی دو جعبه هستند. توی دو جعبه یی که یکی شان سبز است و یکی شان آبی. تو جعبه آبی آدم هایی هستند که قرار است رمان ام را پیش ببرند، این عادت از همان موقع که کله ام به اندازه ی یک کارخانه ی ماشین سازی درونش سروصدا بود همراهم مانده است، و خوب چنان معجزه یی می کند که به نظرم از استعداد نویسندگی داشتن و کار بلد بودن هم برای یک نویسنده مهم تر است.

معجزه بعدی برای من خودنویس پارکر است، برای نوشتن معجزه می کند، درست شبیه جاروی جادوگری می ماند، انگار که سوارش می شدم، لیز می خورد و مرا همراه خودش می برد، بهترین اش هم هدیه ای بود که همسرم به من داده بود، خودش با آن می نوشت و قبل اش یک داستان فارسی با آن نوشته بود با خط از راست به چپ، انگار که خودنویس را از روغن پر می کردی، آن قدر که نرم و روان می شد. پیش تر با خودکار بیک می نوشتم، بعد از چند صفحه از پشت درد مجبور می شدم دست از کار بکشم.

همه این چیزهای خوب را از آشپزخانه ام دور نگه می داشتم، همه آن بالا بودند توی اتاقی با دو پنجره بزرگ. این اتاق را هنوز هم دوست دارم، سال ها از اولین اتاق کاری که برای خودم دست و پا کردم می گذرد، اما همچنان اتاق کارم در این سال ها شبیه همان اولی بودند. داشتن این اتاق اولین چیزی است که باید برای به دست آوردنش با اهل خانه بجنگید. وقتی وارد اتاق می شدم یک راست پشت میز نمی نشستم، اول روی کاناپه لم می دادم؛ زل می زدم به دیوار سفید روبه رو. دیواری که روی آن عکس های خانوادگی بود و عکس هایی که از بریده روزنامه ها دست و پا کرده بودم. وسط همه اینها شعری از ریچارد ولبر هم روی دیوار بود که هنوز هم دارمش و سراغش می روم. "با اطمینان به صفحه سفید ذهن ات گام بگذار ... چیزی به سراغ ات خواهم آمد".

این شعر همان چیزی است که حال و هوای من را برای کار کردن می ساخت و در حقیقت هنوز هم به آن معتقدم، حالا با خیال راحت توی این اتاق حداقل نیم ساعتی فکر می کنم، روی کاناپه چوبی می نشینم و خودم را برای نشستن پشت میز آماده می کنم، این ها همه مراحلی است که از سال ها پیش برای نوشتن با آنها خودم را آماده می کنم. این جا همان جایی است که هر نویسنده یی به آن احتیاج دارد، کم کم سر من پر از صدای قهرمان های داستان هایم می شود و من باید قبل از رسیدن بچه هایم یکی از این صداها را انتخاب می کردم و چون افسانه ای می پروراندمش.