شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوالمعالی نصرالله منشی : گربه فریبکار

کلمات کلیدی :

کلیله و دمنه

در میان دشتی سر سبز و زیبا، کبکی زندگی می کرد. کبک لانه ی خودشو زیر یک بوته در زمین کنده بود. یک روز کبک برای پیدا کردن غذا توی دشت می گشت که یک دفعه یک شکارچی اونو به دام انداخت. از آنجایی که کبک بسیار زیبا بود اون رو به شهر برد و به یک مرد ثروتمند فروخت. مرد ثروتمند کبک را در قفس قشنگی گذاشت و خانواده و دوستان او از تماشای کبک لذت می بردند. از آن طرف لانه کبک در دشت خالی مانده بود. روزی خرگوشی از کنار آن می گذشت و وقتی آن را خالی دید تصمیم گرفت که در آنجا زندگی کند. همسایگان کبک که دیدند مدتی طولانی است که به خانه برنگشته به خرگوش اجازه دادند که در آنجا بماند.  


کبک هم در خانه مرد ثروتمند روزگار می گذراند. اگر چه اهالی خانه او را خیلی دوست داشتند، غذاهای خوشمزه به او می دادند و قفس او را به باغ می بردند ولی کبک همیشه غمگین بود. او آرزو داشت به دشت سرسبز و لانه کوچک خودش برگردد و به این طرف و آن طرف برود و بازی کند. بالاخره یک روز مرد ثروتمند در قفس را برای گذاشتن آب و غذا باز کرد و او از فرصت استفاده کرد و از قفس بیرون پرید. قفس در کنار پنجره ای باز قرار داشت، کبک خودش را از پنجره به باغ رساند و میان درخت ها ناپدید شد.

اهل خانه هر چه که دنبال او گشتند پیدایش نکردند و کبک با هر زحمتی که بود توانست خودشو به دشت زیبایی که در آن زندگی می کرد برساند. خسته و گرسنه رفت سراغ لانه خودش تا خستگی مدتها نبودن را از تنش بیرون کند ولی وقتی به اونجا رسید با تعجب دید که خرگوشی به همراه خانواده اش لانه ی او را گرفته اند. کبک با ناراحتی به خرگوش گفت : اینجا لونه ی منه، تو اینجا چکار می کنی؟ خرگوش گفت: من مدتهاست که در این سوراخ زندگی می کنم و کسی هم چیزی نگفته این لانه مال منه و از آن بیرون نمی رم. بحث و دعوا بین اونا بالا گرفت و حیوانات هم دور اونا جمع شده بودند و تماشا می کردند.

در این بین کلاغی که در جمع حیوانات بود و در آن نزدیکی ها زندگی می کرد جلو آمد و گفت : کنار رودخونه یک گربه زندگی می کنه، اون همیشه دنبال حل مشکلات حیووناست و به اونا کمک می کنه بهتره شما هم پیش اون برید و مشکلتون رو باهاش درمیان بزارید شاید بتونه حلش کنه. کبک و خرگوش پیش گربه رفتند. با احترام سلام علیک کردند موضوع دعواشون رو به گربه گفتند و ازش خواستند که یک رای عادلانه بده که لانه به کی می رسه؟

گربه گفت: این قدر سر مال دنیا با هم دعوا نکنید، این چیزها ارزش اینو نداره که به خاطرش با هم جر و بحث کنید و دعواتون بشه. مال دنیا مثل ابر بهاریه، هیچ دوامی نداره. تازه من پیر شدم و گوشهام درست نمی شنوه، نزدیکتر بیایید و دوباره مشکلتون رو تکرار کنید تا من بتونم درست نظر بدم. کبک و خرگوش که خیلی تحت تاثیر حرفهای گربه قرار گرفته بودند به او اعتماد کردند و بدون ترس به گربه نزدیک شدند. اما غافل از اینکه گربه گرسنه و حیله گر برای خوردن آن دو نقشه کشیده بود تا نزدیک شوند و با چنگالهای تیزش به روی آنها پرید و یه لقمه چرب شون کرد.

نتیجه داستان: تو این قصه ارزشمند و بسیار قدیمی، چیزی خیلی مهم است و باید آویزه گوش کرد؟ ترس، احساسی معمولا ناخوشایند اما طبیعی است که در واکنش به خطرات واقعی ایجاد می‌شود. اضطراب که معمولا بدون وجود تهدید خارجی رخ می‌دهد، باید از ترس جدا دانست. ترس به رفتارهای خاصِ فرار و اجتناب مربوط است، در حالی که اضطراب، ناشی از تهدیدهایی خواهد بود که مهارناپذیر و غیرقابل اجتناب تلقی می‌شوند. مثلا کسی از ارتفاع می‌ترسد، چون آسیب جدی خواهد دید یا حتی خواهد مرد. 

در حقیقت آدمى غرق در نعمت‏ها و الطاف خداوند است. او با مهربانى تمام و با کمال بذل و بخشش، جود و کرم و در عین حال با چشم‏پوشى از بسیارى از بدى‏ها و ناسپاسى‏هاى انسان، مشغول تدبیر امور و اداره تمامى شؤون زندگى او است. اگر از خواب غفلت بیدار شویم، خود را غرق در محبت‏هاى خداوند خواهیم دید. بعد از دیدن این احسان قلبا به اعطا کننده خود را مدیون خواهیم دید. پس راه عاشق شدن درک محبت‏ها و خوبى‏هاى اوست.