شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مرتضى هنری : تنبل و کور

کلمات کلیدی :

 

پسرکى بود خیلى تنبل. مادرش از دست او به جان آمده بود. روزى به راهنمائى یک نفر، مادر پسرک سه سیب خرید. یکى از سیب‌ها را دم دالان گذاشت، یکى را پشت در و یکى را روى کلون. پسرک گفت: مامان، بیا سیب دهنم کن. مادرش گفت: خودت بردار. پسرک سیب دم در را برداشت و خورد، بعد رفت سیب روی کلون را بردارد که مادرش در را بست و او پشت درماند. پسرک آن‌قدر پشت در نشست تا گرسنه‌اش شد، بلند شد و راه افتاد. به او گفتند: برو بازار اصفهان، آنجا پول ریخته. پسرک رفت به بازار اصفهان و شروع کرد به دست مالیدن توى خاک، یک نفر از او پرسید: چه‌کار مى‌کنی؟ گفت: به من گفته‌اند در بازار اصفهان پول ریخته، اما هرچه مى‌گردم، هیچ‌ پولى نیست.


مرد فهمید که پسرک تنبل بوده، خواسته‌اند از سر بازش کنند. مرد کلید باربند (جایگاه شتران) را به او داد و گفت: من خرج تو را مى‌دهم. تو هر چیز را که در کوچه و بازار ریخته جمع کن و ببر بریز توى باربند. تنبل هر روز توى کوچه و بازار مى‌گشت آت و آشغال جمع مى‌کرد و توى باربند مى‌ریخت. یک روز رفت پیش مرد و گفت: شترخان (خانه شتر) را پر کرده‌ام. مرد رفت و هر چیزى را به کسانى‌که به کارشان مى‌آمد فروخت و پول زیادى از این طریق به‌دست آورد. مزد خودش را برداشت و بقیه را به تنبل داد.

تنبل با پول‌ها رفت به بازار، در آنجا به گداى کورى برخورد. دو ریال به او داد. کور گفت: این پول شکسته است، کیسه‌ات را بده خودم یک دو ریالى سالم بردارم. تنبل کیسه را داد. کور کیسه را زیر پایش گذاشت. تنبل گدا را کتک زد. او را گرفتند و به حبس بردند. از حبس که بیرون آمد، دنبال گداى کور راه افتاد. گدا داخل شترخانى شد. تنبل دید شش کور دیگر هم آنجا هستند. هفت تا کور، غلیف (ظرفى مسی براى پختن غذا) پلو را بیرون آوردند و شروع کردند به خوردن. بعد از شام، کورها کیسه‌هاى پر از ده تومنى را بیرون آوردند و شروع کردند به بازى. پول‌ها را به هوا مى‌انداختند.

تنبل همه پول‌ها را از آنها گرفت و هر هفت نفر را کشت. بعد به بازار رفت و هفت نمد و هفت طناب یک رنگ خرید، کورها را در آنها پیچید. حمالى پیدا کرد و او را برد به شترخان کورها. گفت: بارى دارم، تو آن را ببر پشت پایاب (نقبى پله‌دار، به قنات، براى برداشت آب) توى گودال بینداز. حمال یکى را برد. تنبل یک جسد دیگر جایش گذاشت. وقتى حمال آمد. تنبل جسد نمد پیچ‌شده را نشانش داد و گفت: اینکه زودتر از تو برگشته. حمال گفت: این بار آن را دورتر مى‌برم. به این طریق هر هفت جسد توسط حمال برده شد. حمال مزدش را گرفت و رفت.

تنبل به بازار رفت، اسبى خرید و پول‌ها را توى خورجین ریخت و به خانه‌اش برگشت. به درخانه رسید، در زد. مادر که فهمید تنبل برگشته، گفت: در را باز نمى‌کنم، تو هنوز تنبل هستی. تنبل گفت: مادر بیا ببین به کلون بسته‌ام (ضرب‌المثلى است براى آدم‌هاى ثروتمند) مادر در را باز کرد، دید تنبل راست مى‌گوید، و آنها سال‌های سال به خوبی و خوشى زندگى کردند.

درس امروز: قصه ها و افسانه‌ها به دوران کودکی انسان تعلق دارند، به همین جهت، کودکان امروز از شنیدن آن، لذت می برند. از مزایای دیگر قصه‌ها، نشان دادن الگو و قهرمان است. همچنانکه ثابت گردیده انسان به طور خودآگاه یا ناخودآگاه گرایش به قهرمانان دارد و در حقیقت سعی می‌کند همیشه آنها را برای خود در زندگیش الگویی مناسب ساخته و حرکتهای خود را مطابق اعمال و رفتار وی سازد. تا جائیکه وقتی نمی‌تواند الگوی مناسب و دلخواه خود را پیدا کند ناچارا به الگوهای پست و بی ارزش رو می‌آورد، این عمل قهرمان‌سازی در قصه‌ها و بیشتر امکان پذیر است. بر این اساس است که در اکثر داستان ها وجود قهرمان چه خوب و چه بد نقش اصلی را ایفا می‌کند.