شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آنا گاوالدا : گریز دلپذیر

کلمات کلیدی :

 

 

داستان سفر چهار خواهر و برادر به دنیای کودکی، تا زندگی روزمره و رنج های خود را فراموش کنند٬ تا شاید دوباره آن آرامش و دل خوشی را بازیابند، خوشی که آدم های بالغ و بزرگسال از آنها ربوده اند، چیزی شبیه مرخصی حین خدمت٬ کمی مهلت٬ یک لحظه لطافت، زندگی هنوز چند روز مرخصی برایمان اندوخته است. و چند تا دماغ سوخته؟ چند دلخوشی کوچک؟


چه اندازه همدیگر را از دست می دادیم و رشته ها چگونه می گسستند؟ در حقیقت چیز های بسیاری در سر ما وجود دارد. چیز هایی بسیار دورتر از قار و قورِ شکم این نژاد پرست ها. در سر ما پر است از موسیقی٬ از کتاب ها. راه ها٬ دست ها٬ آشیان ها. ریسه ی ستارگان روی کارت های تبریک٬ کاغذ های از لای دفتر کنده شده٬ خاطرات شاد٬ خاطرات تلخ.

روی نقشه ماوای متروک ونسان را جست و جو می کردیم و لولا نقش دی جی را بازی می کرد٬ دائم کانال رادیو را برای پیدا کردن موسیقی دلخواه عوض می کرد و فقط بین دو کانال حق انتخاب داشتیم. صدای رادیو هم خوب نبود اما چه اهمیتی داشت؟ مثل دیوانه ها سرخوش بودیم. بالاخره لولا در حالی که رو به راننده داشت گفت: هرگز فکر نمی کردم بتوانی چنین کاری کنی. سیمون لبخند زنان در حالی که یکی از سیگار های من را می گرفت٬ جواب داد: سن که بالا می رود آدم عاقل تر می شود.