شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

شکوه قاسم نیا : قصه های هزارویک شب

کلمات کلیدی :

 

پادشاه جوانی که به او ملک شهریار می گویند، به علت خیانتی که از همسرخود می بیند، کینه ی همه ی زنان را به دل می گیرد. او برای خاموش کردن آتش این کینه، دست به انتقام جویی می زند؛ هر روز دختری را به عقد خود در می آورد و سحرگاه روز بعد او را به قتل می رساند. همه ی زنان و دختران در معرض انتقام جویی قرار می گیرند و هر روز قرعه ی مرگ به نام یکی از آنها اصابت می کند. در این میان، دختر وزیر ملک شهریار، که شهرزاد نام دارد، دست به اقدامی متهورانه می زند. او خود طالب ازدوازج با پادشاه کینه جو می شود.


شهرزاد با این اقدام، خیال تسلیم شدن در برابر مرگ ناخواسته را ندارد؛ بلکه می خواهد با تکیه بر سلاح فکر و اندیشه و خیال خود، زخمی را که بر روح و روان شاه نشسته التیام بخشد، و از سویی سرنوشت خود و هم جنسان خود را تغییر دهد. او از همان شب اول ازدواج، فکر و اندیشه را به کار می گیرد، لب به سن باز می کند و قصه ای شیرین و جذاب برای شاه تعریف می کند. اما نه این قصه در شب اول پایان می گیرد و نه عمر شهرزاد!

ادامه ی قصه به شب بعد موکول می شود و پایان عمر شهرزاد نیز به شب دیگر ، اما شب دیگر هم حکایت همین است! قصه پایان نمی گیرد و شاه، شیفته ی شنیدن ادامه ی آن، قتل همسر را یک روز دیگر به عقب می اندازد. شب بعد و شب های بعد، قصه شیرین تر و جذاب تر پیش می رود ... به این ترتیب، شهرزاد با جادوی کلام خود و مدد ذهن خلاقش، در حقیقت آفریننده و راوی قصه و داستان هایی می شود که تا هزارویک شب ادامه پیدا می کند.

در هر قصه، پندی به ملک شهریار داده می شود. این پندها و پیام های تک تک است که ملک شهریار را به سوی پیام بزرگ انسانیت رهنمون می سازد. اتصال درست و محکم حلقه های قصه ها و جذابیت هزارتوهای ذهنی شهرزاد و کار روان درمانی او با موفقیت پیش می رود و سرانجام در پایان هزارویکمین شب، دیگر اثری از کینه و بدخواهی در شاه باقی نمی ماند، بنابر این قتل شهرزاد و دیگر دختران برای همیشه از یاد او می رود و شهرزاد بانوی همیشگی دربارش می شود و گنجینه ی ادبی بزرگی از افسانه های پیشینیان برای ما و دیگران به یادگار می ماند.

شهرزاد: ای شهریار! افسانه سرایان پیشین چنین آورده اند که ماهیگیری پیر، زنی با دو دختر و یک پسر داشت، بی چیز و تهیدست بود. او هر روز به کنار دریا می رفت و تنها چهار بار تور خود را در آب می انداخت و هر چه به تورش می افتاد خرسند بود. روزی از روزها ماهیگیر مثل همیشه به کنار دریا رفت و تور خود را در آب انداخت و یک ساعتی انتظار کشید، خواست تور را بیرون بیاورد، دید خیلی سنگین است تخته چوبی چون میخ در کنار دریا کوفت و تور را به آن بست و خود در آب رفت و با تلاش بسیار تور را از آب بیرون کشید. دید خری مرده به تور افتاده است. گفت: خداوندا امروز عجب روزی ای نصیب من شد! لاشه خر را به کناری انداخت و دوباره تور را در دریا فرو برد.

ساعتی بعد آن را بیرون کشید دید از بار اول سنگین تر است. دوباره مجبور شد در آب برود و تور را به سختی به ساحل آورد، دید خمره ای است پر از سنگ و گل، به درگاه خدا نالید و این شعر خواند: جهان شربت هر که از یخ سرشت، به جز شربت من که بر یخ نوشت، ز بی آبیم سینه سوزد درون،‌ قدم تا سرم غرق دریای خون ... بار سوم تور را در دریا انداخت. و وقتی بیرون آورد مقداری سفال شکسته و خرده شیشه در تور دید. گفت: الا ای برآورده چرخ بلند، چه داری به پیر مرا مستمند. جوان چون بدم برترم داشتی، به پیری مرا خوار بگذاشتی. و سر به آسمان برداشت و گفت: خداوندا، خودت خوب می دانی که من بیش از چهار بار تور در دریا نمی اندازم و تا به حال سه بار تورم پر از چیزهای سنگین و به دردنخور بوده است.

بار چهارم تو را در دریا انداخت. ساعتی انتظار کشید و خواست آن را بیرون بیاورد. دید بسیار سنگین تر از سه بار گذشته است. تور را به میخ بست و خود در آب جست و با تلاش و تقلا تور را از آب بیرون کشید. این بار خمره ای رویین در تور افتاده بود که قلع بر در آن ریخته و با نگین سلیمان مهرش کرده بودند. با هزار زور و زحمت در خمره را گشود و آن را وارونه کرد و تکان داد که اگر چیزی در آن هست بیرون بریزد. دودی از خمره بیرون آمد و به هوا رفت ماهیگیر مات و مهبوت نگاه کرد ناگهان دود یکی شد و از میان آن دیوی پیدا شد که سرش به ابرها می رسید. نفس ماهیگیر از ترس بند آمد. اما دیو تا چشمش به ماهیگیر افتاد گفت: گواهی می دهم که خدا یگانه است و سلیمان، پیامبر خدا است. ای پیامبر مرا نکش و من قسم می خورم که از فرمان تو دیگر سرپیچی نکنم!

ماهیگیر گفت: ای دیو چه می گویی؟ ما در دوره اخرالزمان زندگی می کنیم و سلیمان نبی هزار و هشتصد سال پیش در گذشته است. بگو ببینم ماجرای تو و این خمره چیست؟ دیو همین که سخنان ماهیگیر را شنید، فریاد کشید: ای مرد، آماده ی مرگ باش که تو را خواهم کشت. لرزه بر اندام ماهیگیر افتاد و گفت: ای سرور دیوان و ای پادشاه غولان! مگرچه کرده ام که می خواهی مرا بکشی؟ دیو گفت: به هر صورتی که خود بخواهی تو را خواهم کشت. بدان که من از فرمان سلیمان سرپیچی کردم و او و وزیرش آصف بنبرخیار را پیش من فرستاد و او مرا پیش سلیمان برد و از من پرستش خدا و فرمانبرداری پیامبر را خواستند. باز هم سرپیچی کردم و آنها مرا در این خمره رویین زندانی کردند و به دریا انداختند.

در حقیقت هفتصد سال ته دریا بودم و با خود گفتم هر کس مرا نجات دهد او را از مال دنیا بی نیاز می کنم و همه آرزوهایش را برمی آورم. هفتصد سال دیگر گذشت و در نظر داشتم گنج های عالم را به کسی دهم که مرا نجات دهد، چهارصد سال دیگر ماندم و شرط کردم هرکه مرا رهایی دهد او را به هر صورت که خود بخواهد، بکشم. و حالا تو مرا رهایی دادی و بگو تو را چگونه به قتل برسانم؟ ماهیگیر حیران و سرگردان ماند و هر چه گریه و زاری کرد، در دل سنگ دیو اثری نداشت. با خود گفت: هرچه باشد او دیوی است کم هوش و نیرومند و من انسانی کم زور و هوشمند، باید با نیرنگ او را از پای در آورم. بنابر این گفت: ای بزرگ دیوها، من هر چه فکر می کنم نمی توانم باور کنم که هیکلی به این بزرگی در خمره ای به این کوچکی جا بگیرد. سپیده دمید و شهرزاد لب از گفتن فرو بست.

شب دوم. شهرزاد گفت: ای شهریار! و اما ادامه ی حکایت. دیو خندید و گفت: واقعا باور نمی کنی که من در این خمره زندانی بودم؟ ناگهان تنوره کشید و به صورت دود درآمد و به آسمان رفت و دود ها همه پایین آمده و به داخل خمره رفت. ماهیگیر در چشم بهم زدنی در خمره را گذاشت و مهرنگین حضرت سلیمان را بر آن نهاد. آه از نهاد دیو برآمد. ماهیگیر خمره را برداشت و به کنار دریا آورد. دیو از درون خمره فریاد زد: چه کار می کنی؟ ماهیگیر گفت: می خواهم تو را به دریا بیندازم که تا ابد در آنجا بمانی. دیو به ناله و زاری افتاد: مهر از سرخمره بردار و مرا آزاد کن تا پاداش خوبی به تو بدهم. ماهیگیر گفت: دیگر به تو اعتماد ندارم و حکایت من و تو داستان وزیر ملک یونان و حکیم رویان است ...