شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

داستان نقطه ی سیاه

کلمات کلیدی :

 

اتاق بازرگانی شهری کوچک از سخنرانی دعوت کرد تا در یکی از مراسم های عمومی صحبت کند. اوضاع اقتصادی مدتی بود که خراب شده بود، احساس نا امیدی در مردم دیده می شد. آنها می خواستند به کمک این سخنران به مردم امید و انگیزه بدهند. خانم سخنران در خلال ارائه مطالب خود کار جالبی کرد. او یک ورق کاغذ بزرگ برداشت و با ماژیک یک نقطه سیاه بزرگ روی آن و درست در مرکز آن کشید و آنرا به مردم نشان داد و از آنها پرسید چه می بینند؟


 مردی از جایش برخاست و گفت: من نقطه ای سیاه می بینم. سخنران گفت: بسیار خوب دیگر چه می بینید؟ همه به اتفاق گفتند: نقطه ای سیاه. سخنران پرسید آیا هیچ چیز دیگری نمی بینید که اطراف این نقطه سیاه باشد؟ و صدای جمعیت بود که می گفت: نه!

پس این ورق کاغذ چه؟! سخنران این را گفت و ادامه داد. من مطمئنم همه شما آنرا دیده اید، اما خود این را برگزیده اید تا آنرا نادیده بگیرید. در زندگی هم اینگونه است همه ما تمایل داریم همه خوبی ها و امتیازاتی که داریم را نادیده بگیریم و در مقابل همه توجه و انرژی خود را روی مشکلاتی متمرکز کنیم که مانند این نقطه های کوچک هستند و باعث ناامیدی و دلسردی ما می شوند. آنها کوچک و بی اهمیت هستند اگر بتوانیم افق دید خود را وسیعتر کنیم، همه تصویر زندگی را خواهیم دید.