شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوالقاسم حسن عنصری بلخی : داستان وامق و عذرا

کلمات کلیدی :

 

در زمانهای قدیم فلقراط، پسر اقوس بر جزیره شامس حکومت می کرد. فلقراط پادشاهی خودکامه و ستمگر بود. او در آنجا بتی بر پا کرد که یونانیان او را مظهر ازدواج می شمردند. در شهر شامس، دختر جوان و زیبایی به نام یانی زندگی می کرد. روزی فلقراط چون چهره ی دلارام یانی را دید به یک نگاه دلباخته او شد و او را از پدرش خواستگاری کرد. خبر ازدواج آنها بگوش مردم جزیره و جزیره های دور و نزدیک شامس رسید، و تا یک هفته از بانگ و نوای چنگ و رباب مردم را خواب نبود. چون یانی به قصر حاکم درآمد، و آن کاخ آراسته و بزرگ و حشمت را دید در گرو محبت همسرش دل نهاد و به جز او به هیچ چیز نمی اندیشید.


فلقراط شبی به خواب دید که درخت زیتونی با شاخ و برگ بسیار میان سرایش رویید و به بار نشست، آنگاه به حرکت درآمد، و به همه جزایر اطراف رفت و سپس به جای خود بازگشت، خوابگزاران گفتند: شاه را فرزندی می آید که کارهای بزرگ انجام دهد.
چنین روی نمود که پس ار مدتی یانی دختری به دنیا آورد که چون یک ماه از تولد او گذشت به چشم بینندگان کودکی یکساله می نمود.

در هفت ماهگی به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگی زبانش به سخن گفتن باز شد. چون دو ساله شد دانش فرا گرفت و در هفت سالگی اختری دانا و تمام عیار شد. چنان زودآموز بود هر چه آموزگار بدو می خواند در دم فرا می گرفت و در ده سالگی در چوگان بازی و تیراندازی سرآمد همگان شد. بسی برنیامد به عقل و تدبیر و رای، از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت،

او چندان دانش اندوخت که از آموختن علم بیشتر، بی نیاز شد. فلقراط، عذرا را در پرده نگه نمی داشت حتی اگر دشمنی به کشور او روی می نهاد، دخترش را فرمانده سپاه می کرد و به میدان جنگ می فرستاد. باری، عذرا در نظر پدرش گرامی تر از چشم و جانش بود. او افزون بر این هنرها چنان زیبا روی دلارامی بود که هر زمان از کوی و بازار می گذشت، چشم همه رهگذران به سوی او بود، و همه انگشت حیرت و حسرت به دندان می گزیدند.

مادر وامق که نوجوانی هوشمند بود مرد، و پدرش ملذیطس، زنی دیگر گرفت که نامش معشقرلیه بود. معشقرلیه دیو خویی بد آرام، بد سرشت و بد کنش بود و جز به فسادانگیزی و غوغاگری هیچ کام نداشت و بسیار سنگدل و خیره روی و کارآشوب بود، پیوسته به نظر تحقیر و کینه ورزی به وامق می نگریست و چندان نزد ملذیطس از وی بد گویی می کرد که سرانجام ملذیطس مهر از وامق برید و جوان چون خود را اینچنین خوارمایه و بیقدر دید که در اندیشه سفر افتاد.

از بد حوادث پروا نکرد و به خود گفت: وامق چند گاهی درنگ کن تا همسفری موافق و سازگار پیدا کنی، و چون فهمید که نامادریش معشقرلیه قصد کرده که او را با زهر بکشد در عزم خود مصمم تر شد. وامق را دوستی بود هوشمند و سخنور به نام طوفان، جهاندیده و کاردیده، بسی پسندیده اندر دل هر کسی، روزی طوفان را دید و از قصد خود او را آگاه کرد و به وی چنین گفت: کای پرهنر یار من تو آگاهی از گشت پرگار من؛ و نیز می دانی که زن پدرم چگونه کمر به قتل من بسته است؛ و چون به هیچ روی نمی دانم دلم را به ماندن نزد پدر و نامادری رضا و آرام کنم می خواهم به سفر روم.

طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بیش از آنچه مقتضای سن توست هوشمند و خردوری، اما چون بخت از کسی برگردد چاره گری نمی توان کرد. رأی من این است که باید پیش فلقراط پادشاه شامس بروی، تو و او از یک گوهر و دودمانید او ترا به خوشرویی و مهربانی می پذیرد. در آن جا به شادکامی و آسایش و خرمی زندگی خواهی کرد. من همسفرت می شوم تا شریک رنج و راحت راهت باشم. پس از سپری شدن دو روز پس از سپردن دل به دریا بی هیچ رنج به شامس رسیدند. از کشتی پیاده شدند و به شهر درآمدند.

هنگامی که وامق از کنار بت شهر می گذشت عذرا را دید که از بتکده بیرون می آمد. چنان در نظرش عذرا زیبا و دل ستان آمد که نمی توانست از او نظر برگیرد. عذرا نیز در برابر خود جوانی دید آراسته و خوش منظر. بی اختیار بر جای ایستاد دمی چند به روی و موی و بالایش نگریست و بدو نگاه کرد. عذرا به اشاره دست مادر که در آن نزدیکی ایستاده بود نزد وی خوانده شد. مادر وی نیز از آن همه زیبایی و دلاویزی در شگفت شد و گفت من حدیث ترا به شاه گویم تا چه فرماید.

عذار چنان به دیدن روی دلفروز وامق مایل شده بود که دقیقه ای چند درنگ کرد و همراه مادر نرفت تا رنگ زرد و آشفتگیش افشاگر راز دلباختگیش نباشد. وامق نیز به کار خویش درماند و به خود گفت: دریغ که بخت بد مرا به حال خویش رها نمی کند. چون طوفان آشفتگی و پریشان دلی دوست همسفرش را دید، دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت، دم اژدهای افسانه ای را پذیره مشو، اندیشه باطل را از سرت به در کن و به راه ناصواب پای منه. و چون دید پندش در او در نمی گیرد پیش بت رفت و به زاری داستان او را گفت.

از دیگر سوی چون عذرا به خانه بازگشت بر این امید بود که مادرش شاه را از حال و حقیقت وامق آگاه کند اما چون یانی وعده اش را فراموش کرده بود عذرا به لطایف الحیل وی را بر سر پیمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگی و شایستگی او تعریف بسیار کرد. شاه به دیدن او مایل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره ای نزدیک بتکده برد، وی را بجوید، بر اسب بنشاند و بیاورد، و سالار بار چنان کرد که شاه فرموده بود، و چون وامق را دید بر او تعظیم کرد، و گفت ای جوان خوب چهر، شاه ترا احضار فرموده با من بیا تا به بارگاه رویم.

وامق فرمان برد و چون به در کاخ رسید فلقراط به پیشبازش رفت به گرمی و مهربانی وی را پذیره شد و نواخت و در پرپایه ترین جا نشاند. در آن هنگام یانی در حالی که دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همین که وامق عذرا را به آن آراستگی و جلوه دید چنان ماهی که از آب به خاک افتاده باشد دلش تپید. فلقراط را ندیمی بود خردمند و دانشمند، نامش مجینوس بود. از نظر بازی ها و نگاه های دزدانه وامق و عذرا به یکدگر، دانست که آن دو به هم دل باخته اند.

عذرا چون به جان و دل شیفته و فریفته وامق شد. خواست اندازه دانش و سخنوری وی را دریابد. مجینوس را وادار کرد که او را بیازماید. آن مرد دانا در محضر شاه و همسرش و گروهی از بزرگان در زمینه های گوناگون پرسش هایی از وامق کرد، و چون جواب های سنجیده شنید همه از دانش بسیار و حاضر جوابی او در عجب ماندند آن روز و روزهای دیگر برای وامق و طوفان طعام های نیکو آماده کردند. روز دیگر چوگان به بازی درآمدند و وامق چنان هنرنمایی کرد که بینندگان به حیرت درافتادند.

چند روز بعد شاه خواست عذرا را که چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل کند، وامق فرمان نبرد. پوزشگری را سر بر پای پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم می آید که با فرزند تو مبارزه کنم چه اگر بادی بر او وزد و تار مویش را بجنباند چنان بر باد می آشوبم که آن را از جنبش باز دارم. اما اگر شاه بر این رای است که زور و بازوی مرا بیازماید. از روی دیگر فلقراط رامشگری داشت به نام رنقدوس. او جهاندیده و هنرور، و در ایران و روم و هندوستان معروف بود.

رنقدوس برای شاه بربط و دیگر وسایل موسیقی می ساخت و سرود می سرود. روزی در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودی خواند که در دل وامق چنان اثر کرد که به کاخ خاص خود رفت. چون عمر روز به آخر رسید و تاریکی شب بر همه جا سایه گسترد از بی خودی به باغی که خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسید گفت: این زندگی پر از ملال مرا از جان خود بیزار کرده، چه خوش باشد که به ناگاه بمیرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسید و به جایگاه خویش بازگشت.

فلاطوس از بزرگان دربار فلقراط که همه دانشها را می دانست، به فرمان شاه آموزگاری عذرا را برعهده داشت. فلاطوس چنانکه وظیفه اش بود ساعتی از عذرا دور و غافل نمی شد و همیشه چون سایه او را دنبال می کرد. عذرا شبی فرصت یافت و به خلوتگاه وامق رفت. فلاطوس به کار و دیدار او آگاه شد و چنان شد که شاه نیز از دیدار پنهانی دخترش با وامق آگاه گردید و او را به سختی ملامت کرد.

عذرا از تلخ گویی و شماتت پدر چنان دل آزرده شد که از هوش رفت و بر زمین افتاد. فلقراط از نکوهش و ستم بزرگی که به دخترش کرده بود پشیمان گشت، وی را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرین کرد، و گریست. دل وامق و عذرا از ستمی که از پدر و تعلیم گر بر آنان می رفت غمگین و پر اندوه بود. عذرا وقتی به یاد می آورد که دلدارش را به ستم از او دور کرده اند  اشک می ریخت.

باری پس از مدتی یانی بر اثر غم و اندوهی که دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نیز در جنگ با دشمن کشته شد، و عذرا به چنگ خصم اسیر شد. منقلوس نامی، او را در جزیره کیوس خرید و دمخینوس که کارش بازرگانی بود وی را از او دزدید. این دختر تیره روز که از دوران جوانی بخت از او برگشته بود، سالیانی از عمرش را به بردگی و حسرت گذراند و سرانجام به ناکامی درگذشت!