شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

گنجشک و فیل

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. تعدادی از گنجشکها در صحرا زندگی می کردند و در زیر بته های علف تخم گذاشته بودند و جوجه در آورده بودند. فیلی هم در آن صحرا زندگی می کرد. یک روز که فیل می خواست برود لب رودخانه آب بخورد سر راهش چند تا از جوجه های گنجشک را زیر پای خود له کرد. گنجشکها خیلی غصه دار شدند. یکی گفت: سرنوشت اینطور بوده. یکی گفت: چاره ای نیست باید بسوزیم و بسازیم. یکی گفت: دنیا همیشه پر از بدبختی است. ولی یک گنجشک که بیش از همه دلدار بود و اسمش کاکلی بود گفت: من هیچکدام از این حرفها را قبول ندارم. من می گویم صحرا جای زندگی است خیلی هم خوب است ولی زندگی باید حساب و کتاب داشته باشد و فیل نباید جوجه های گنجشک را لگد مال می کرد.


 گنجشکها گفتند: خوب، نباید بکند ولی حالا می کند، ما باید جای خودمان را عوض کنیم و برویم یک جایی که فیل نباشد. کاکلی گفت: این که نمی شود. پس هر کسی تا یک دشمن داشت فرار کند برود جای دیگر؟ این درست نیست، ما باید از حق خودمان دفاع کنیم، اینجا وطن ماست و ما باید آن را از شر دشمن حفظ کنیم. چرا ما جای خودمان را عوض کنیم؟ فیل راه خودش را عوض کند. گنجشکها گفتند: حرف حسابی است ولی چه کسی می تواند این حرف را به فیل بزند؟ کاکلی گفت: همین ماها، مگر ما حق زندگی نداریم؟ می رویم به فیل اخطار می کنیم که حق ندارد توی این بته زار بیاید. گفتند: خوب، اگر فیل قبول نکرد و اگر لج کرد و بد ترش کرد آن وقت چه کار باید کرد؟

کاکلی گفت: اگر فیل حرف حسابی را قبول نکند بلایی بر سرش بیاورم که در داستان ها بگویند. حرف ما حسابی است و همه خلق خدا از ما طرفداری می کنند. گنجشکها خندیدند و گفتند: تو چرا این حرفهای بزرگ را می زنی، ما که نمی توانیم با فیل در بیفتیم. کاکلی گفت: چرا، اگر همه با هم متحد باشیم می توانیم، فیل که هیچی، از فیل گنده ترش هم اگر ما زور نشنویم نمی تواند به ما زور بگوید. گفتند: ما حاضریم، تو بگو چه کار کنیم. کاکلی گفت: بگذارید من اول بروم اتمام حجت کنم و حرفم را به فیل بزنم. اگر قبول کرد که دعوا نداریم، ولی اگر قبول نکرد آن وقت نشانش می دهیم که «پشته چو پر شد بزند پیل را» کاکلی پرواز کرد و آمد پیش فیل و گفت: ای فیل، تو امروز وقتی می رفتی آب بخوری و از بته زار رد شدی چند تا از جوجه های ما را زیر پایت لگد مال کرده ای، این را می دانی یا نمی دانی؟

فیل گفت: چه فرقی می کند که بدانم یا ندانم؟ کاکلی گفت: فرقش این است که اگر نمی دانستی و نفهمیده این بدی را کرده ای از حالا بدان در حق ما ظلم شده، ولی اگر فهمیده ای و میدانی مسأله دیگری است. فیل گفت: ااااهه، مثلا حالا چه شده، دنیا که بهم نخورده! کاکلی گفت: دنیا بهم نخورده ولی اگر همه درباره هم بدی کنند دنیا بهم می خورد. خودت هم می دانی و می فهمی. این است که آمده ام خواهش کنم دیگر در بته زار ما نیایی. اینجا محل زندگی ماست. فیل گفت: آنجا راه من است که بروم آب بخورم. کاکلی گفت: خوب، دنیا بزرگ است، از یک راه دیگری برو که کسی پامال نشود.  فیل گفت: پا مال هم بشود عیبی ندارد، صد تا گنجشک هم ارزش یک فیل را ندارد ولی فیل فیل است. کاکلی گفت: البته فیل بزرگ است ولی جان ما هم برای خودمان شیرین و عزیز است و تو اگر درست فکرش را بکنی و انصاف داشته باشی حق نداری که این حرف را بزنی. همان طور که تو دلت می خواهد خودت و بچه هایت راحت باشید ما هم می خواهیم راحت باشیم. آیا تو خوشت می آید که کسی بیاید خانه ات را خراب کند و بچه هایت را دربدر کند؟

فیل گفت: هیچ کس زورش به من نمی رسد، من فیلم و هر کاری دلم بخواهد می کنم. کاکلی گفت: اشتباه نکن که اگر انصاف در کار نباشد همه کس زورش به همه کس می رسد. تو این هیکل خودت را نگاه نکن. زندگی فقط با عدالت و دوستی شیرین است وگرنه ما هم می توانیم به تو اذیت برسانیم، شاعر هم گفته: دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد. فیل گفت: اصلا مرا ببین که به تو گنجشک نادان جواب می دهم. فضولی هم موقوف، علف زار هم مال من است. کاکلی گفت: ای فیل، لج بازی نکن، حرف من حسابی است و همه می دانند خودت هم می دانی. من آمدم از تو خواهش کردم. بیا و بر ما رحم کن برخودت هم رحم کن و از راه دیگری برو وگرنه به ضرر خودت تمام می شود و بلایی بر سرت بیاوریم که در داستانها بنویسند. فیل گفت: همین که گفتم. هر کاری هم که از دستتان برمی آید بروید بکنید.

کاکلی گفت: بسیار خوب، حالا که تو با این هیکل بزرگ از اذیت کردن گنجشکها خجالت نمی کشی ما هم می دانیم چکار کنیم. کاکلی برگشت آمد پیش گنجشکها و داستان را گفت، و گفت حالا باید آماده شویم و فیل را از میان برداریم. گنجشکها گفتند: بله، فیل بیچاره می کنیم. پوستش را می کنیم. ولی راستی، ما که زورمان به فیل نمی رسد! کاکلی گفت: چرا می رسد، ذره ذره، قدم به قدم دنبال کار را می گیریم و می رسیم، حق با ماست. اولین قدم را خودمان برمی داریم، در قدم بعد از قورباغه ها کمک می گیریم. گنجشکها خندیدند و گفتند: کمک قورباغه دیگر تماشا دارد. قورباغه ها که خودشان صد تا صد تا زیر پای فیل خرد و خاکشیر می شوند! کاکلی گفت: من همه فکرهایش را کرده ام. البته ما نمی توانیم با فیل بجنگیم. هزار تا گنجشک هم زورش به یک فیل نمی رسد، ولی فیل پرواز بلد نیست و نمی تواند روی هوا ما را پامال کند، ما باید همه پرواز کنیم و ناگهان همه با هم بر سر فیل بریزیم، از چپ و راست و جلو وعقب حمله کنیم و هر کس دستش رسید و توانست، زخمی به چشم فیل بزند. همینکه فیل نابینا شد بقیه اش آسان است. تا وقتی این کار درست نشده هیچ کس حق ندارد آرام بگیرد. یالله شروع کنیم.

حمله گنجشکها شروع شد، اطراف فیل را گرفتند و تا فیل آمد به خودش بجنبد، چشمش را درآوردند. دیگر فیل جایی را نمی دید. گنجشکها جمع شدند و گفتند: خوب، حالا بدتر شد، فیل غضبناک شده و تمام علف زار را پامال می کند. کاکلی گفت: نه، فیل حالا هیچ جا را نمی بیند، تشنه هم هست و حالا نوبت کمک قورباغه هاست. کاکلی قورباغه ها را صدا زد و داستان بی انصافی فیل را شرح داد. قورباغه ها گفتند: ما می دانیم، ما خودمان هم از فیل در عذابیم. کاکلی گفت:پس به ما کمک کنید. نصف کار را ما درست کردیم نصف دیگرش در دست شماست، مطابق این نقشه عمل کنید. کاکلی دستور داد قورباغه ها جمع شدند و آمدند جلو فیل و شروع کردند قورقور صدا کردن. فیل تشنه بود، با خود گفت هرجا قورباغه هست آب هم هست. چون چشمش نمی دید شروع کرد به پیش رفتن.

قورباغه ها هم هی قورقور کردند و رفتند تا به یک چاله بزرگ رسیدند که خیلی گود بود و کمی آب باران در آن جمع شده بود. آنها از دو طرف چاله می رفتند و قورقور می کردند. فیل هم به هوای آب پیش می رفت تا اینکه به لب گودال رسید و در چاله افتاد و دیگر نتوانست از چاله بیرون بیاید و گنجشکها و قورباغه ها راحت شدند. آن وقت کاکلی به فیل گفت: این سزای کسی است که انصاف ندارد و به جان مردم رحم نمی کند و دیگران را کوچک می شمارد. حالا اینجا باش تا من بروم همان طور که گفتم بدهم ماسح ، قصه گنجشک و فیل را در تارنمای حقیقت، داستان و افسانه بنویسد.