شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

دوریس لسینگ : ناگفته ها

کلمات کلیدی :

 

در دوران جنگ حالتی وجود دارد که می‌توان اسم‌اش را تپش و اضطراب جنگ گذاشت. در این دوران بحرانی بسیاری با علاقه ازدواج می‌کنند. عجیب به نظر می‌آید، اما شاید خواست و واکنشی طبیعی باشد. زنان همیشه در موقع ازدواج تصور می‌کنند که بهترین انتخاب را انجام داده‌اند و همسر خوبی برگزیده‌اند. من هم ازدواج کردم چون در آن زمان بسیاری ازدواج می‌کردند. به همین سادگی.


البته هرکس ازدواج می‌کند، مدعی است که عاشق است. من وقتی برای اولین بار ازدواج کردم نوزده سال بیش نداشتم. به این خاطر جوان‌تر از آن بودم که واقعاً عاشق مردی باشم. در اول چنین به نظر می‌آمد مردی را گزیده‌ام که حتی مناسب من است و ما با هم می‌سازیم؛ عیب کار تنها در آن بود که من عاشق او نبودم. ساده است که آدم بگوید من عاشقم! اما اغلب ازدواج‌ها علل دیگری دارند. همان گونه که پیش‌تر گفتم، من بسیار جوان بودم.

ولی بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه به لحاظ فکری از همسر اولم، پیشی گرفتم. پس از ازدواج خیلی زود دگرگون شدم؛ همسرم به عکس همان طور که بود، ماند. او وزیر مشاور در امور کشاورزی اهالی بومی بود. فردی با استعداد و کاربُر؛ اما ما با هم سازگار نبودیم. هر چه دوران زناشویی ما بیشتر به درازا می‌کشید، اختلافاتمان هم بیشتر می‌شد و مدام اعصاب همدیگر را خُرد می‌کردیم. با این همه ما ناخواسته جذب هم شده بودیم. هر دو می‌دانستیم که با هم نمی‌سازیم؛ اما خیلی سعی در مراعات حال هم‌دیگر داشتیم.

خواست فرزند تقریباً نامعقول بود اما وقتی شما شروط لازم را پیشاپیش پذیرفتید، اشکالی به وجود نمی‌آید. گذشته از این، در زمان ما برای اغلب زوج‌های جوان خیلی عادی بود که بعد از بچه‌ی اول، در فاصله‌ای کوتاه صاحب فرزند دومی می‌شدند. گوتفرید کمونیست بود و رمانتیک. در حقیقت ما نمی‌خواستیم ازدواج کنیم، فقط می‌خواستیم با همدیگر دوست باشیم. پس از خاتمه‌ی جنگ جهانی دوم در کسوت یکی از کارگزاران به برلین شرقی بازگشت.

حتی پیش از آن‌که او لندن را ترک کند، از این نظر با هم هیچ تفاهمی نداشتیم. من خیلی خشمگین بودم که فقط گه گاه و غیر مستقیم، از او خبری از برلین شرقی می‌رسید. گاه دوستی یا آشنایی مرا اتفاقی می‌دید و می‌گفت همسرت سلام رساند و من با خشم می‌گفتم که ما مدتی است از هم جدا شده‌ایم. او حتی نمی‌خواست فرزند مشترکمان را ببیند. من پیش‌تر هم اعتقاد چندانی به کمونیسم نداشتم. بعد هم به مرور زمان از هر نوع ایدئولوژی وحشت پیدا کردم.

اغلب کمونیست‌هایی که من در آن زمان می‌شناختم به این خاطر کمونیست شده‌ بودند چون از سرکشی و عصیان خوششان می‌آمد. ولی گوتفرید نمونه‌ی بارز انسانی عصیانگر نبود، بلکه بیشتر به مسایل روشنفکری و اجتماعی علاقه داشت. او در واقع آدمی محافظه‌کار و خشک و یک‌دنده بود. به سرکردگان حرب کمونیست و مراجع قدرت ایمان داشت و اجرای دستورات آن‌‌ها را الزامی می‌دانست.

کمونیست‌ها نخستین کسانی بودند که من می‌توانستم با آنان بحث و گفت‌وگو کنم و با افکار و آرمان‌هایشان مرا تحت تأثیر قرار دادند. در آن دوران هیچ‌کس جرأت نداشت چیزی را زیر سؤال ببرد. کمونیست‌ها هر کدام به نوعی روشنفکر بودند و برای من در آن زمان اولین کسانی بودند که می‌توانستند به طور منظم فکر کنند. این برای من حکم رهایی داشت؛ چون در کار نویسندگی شما مدام به افکار تازه نیاز دارید. من هر وقت افکارم را با کسی در میان می‌گذاشتم، تصور می‌کرد دیوانه شده‌ام! اما با کمونیست‌ها می‌شد بحث کرد به نظام موجود انتقاد کرد.

پیش از بنای دیوار برلین هنوز امکان سفر به برلین شرقی وجود داشت. گوتفرید پیش از آن که به سمت سفیر آلمان شرقی در اندونزی منصوب شود، در خدمت وزارت فرهنگ آلمان شرقی بود. او از حیث هوش و استعداد کمبودی نداشت، فقط یک‌سره خشک‌اندیش و جزم‌گرا بود. با دیدن واقعیت و مشاهده‌ی داستان وضعیت آلمان شرقی، ضربه و تکان روحی نسبتاً شدیدی به من وارد آمد. اما برایم غیر منتظره نبود. زندگی از این تناقضات بسیار دارد. در بسیاری از کشورها نیز برنامه‌ریزی اقتصادی و اجتماعی معقولی صورت نمی‌گیرد. به نظر من تنها در صورت خلاصی از ایدئولوژی‌ها، به سادگی خواهیم توانست به ریشه‌ی امور پی‌بریم. من که سیاستمدار نیستم. خلق آثار ادبی با نوشتن هجونامه‌ی سیاسی تفاوت دارد. من به ادبیات متعهد آن هم از نوع ژان پل سارتری آن هیچ اعتقادی ندارم.