شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حمید عاملی : بخت النصر (نبوکودوری اوصَّر) پادشاه بابل

کلمات کلیدی :

  

دانیال (خدا قاضی من است)

در سال سوم سلطنت یهویاقیم پادشاه یهودا، نبوکد نصر یا همان بُختُنَصّر پادشاه بابل که شهرتی افسانه‌ای بر هم زده‌ بود با سپاهیان خود به اورشلیم و معبد آنجا حمله کرد و آن را محاصره نمود و توانست بیت المقدس را فتح نماید و تعداد زیادی را به اسارت به همراه خود به بابل ببرد و شهر را غارت نماید. نبوکد نصر به وزیر خود اشفناز دستور داد از میان شاهزادگان و اشراف زادگان یهودی اسیر شده، چند تن را انتخاب کند و زبان و علوم بابلی را به آنان آمورش دهد. آن افراد می بایستی جوانان باشند بدون نقص، خوش سیما، با استعداد، تیز هوش و دانا تا شایستگی خدمت در دربار را داشته باشند. نبوکد نصر مقرر داشت که در طول سه سال تعلیم و تربیت ایشان هر روز از خوراکی که او میخورد و شرابی که او مینوشد به آنان بدهند و پس از پایان سه سال آنها را به خدمت او بیاورند.


در بین افرادی که انتخاب شدند چهار جوان از قبیله یهودا به اسامی دانیال، حننیا، میشائیل و عزریا بودند که وزیر دربار نامهای جدید بابلی به آنها داد او دانیال را بلطشصر، حننیا را شدرک، میشائیل را میشک و عزریا را عبدنغو نامید. ولی دانیال تصمیم گرفت از خوراک و شرابی که از طرف پادشاه به ایشان داده می شد نخورد پس از وزیر دربار خواست غذای دیگری به او دهند. خدا دانیال را در نظر وزیر دربار عزت و احترام بخشیده بود ولی او از تصمیم دانیال ترسید و گفت وقتی پادشاه که خوراک شما را تعیین کرده است ببیند که شما از سایر جوانان هم سن خود لاغرتر و رنگ پریده تر هستید ممکن است دستور دهد سرم را از تن جدا کنند دانیال این موضوع را با ماموری که وزیر دربار برای رسیدگی به وضع جوانان گمارده بود در میان گذاشت و پیشنهاد کرد برای امتحان ده روز فقط حبوبات و آب به آنها بدهد و بعد از این مدت آنان را با جوانان دیگر که از خوراک پادشاه میخورند مقایسه کند و آنگاه در مورد خوراک آنها نظر دهد آن مامور موافقت کرد و به مدت ده روز ایشان را امتحان نمود.

وقتی مدت مقرر به سر رسید دانیال و سه رفیق او از که از خوراک پادشاه می خوردند سالمتر و قویتر بودند. پس مامور وزیر دربار از آن به بعد به جای خوراک و شراب تعیین شده، به آنان حبوبات می داد. خداوند به این چهار جوان چنان درک و فهمی بخشید که ایشان توانستند تمام علوم و حکمت آن زمان را بیاموزند از این گذشته او به دانیال توانایی تعبیر خوابها و رویاها را نیز عطا فرمود. وقتی مهلت پادشاه به پایان رسید وزیر دربار ایشان را به حضور پادشاه آورد. نبوکدنصر با هر یک از آنها گفتگو کرد؛ دانیال، حننیا، میشائیل و عزریا از بقیه بهتر بودند پس ایشان را به خدمت گماشت. پادشاه هر مساله ای را که مطرح می کرد، حکمت و دانایی این چهار جوان را در پاسخ دادن به آن، ده مرتبه بیش از حکمت تمام جادوگران و منجمان دیار می یافت.

روزی پادشاه خوابی دید چنان او را مضطرب کرد که سراسیمه بیدار شد و نتوانست دوباره به خواب رود. پس همه منجمان، جادوگران، طالع بینان ورمالان خود را احضار کرد تا خوابش را تعبییر کنند. آنها به پادشاه گفتند: پادشاه تا به ابد زنده بماند خوابتان را بگویید تا تعبییرش کنیم .ولی پادشاه جواب داد حکم من این است اگر شما به من نگویید چه خوابی دیده ام و تعبیرش چیست دستور می دهم شما را تکه تکه کنند و خانه هایتان را خراب نمایند. ولی اگر بگویید چه خوابی دیده ام و تعبیرش چیست به شما پاداش و انعام می دهم و عزت و افتخارمی بخشم حال بگویید چه خوابی دیده ام و تعبیرش چیست!؟

ایشان گفتند اگر شماخوابتان را برای ما تعریف نکنید چطور می توانیم تعبیرش کنیم؟پادشاه جواب داد: مطمئنم دنبال فرصت می گردید که از حکم من جان سالم بدر ببرید. ولی بدانید اگر خواب را نگویید حکم من درمورد شما اجرا خواهد شد. شما با هم تبانی کرده اید که به من دروغ بگویید به امید اینکه باگذشت زمان این موضوع فراموش شود. خواب مرا بگویید تا من هم مطمئن شوم تعبیری که می کنید درست است. حکیمان در جواب پادشاه گفتند: در تمام دنیا کسی پیدا نمی شود که بتواند این خواسته پادشاه را انجام دهد. تابحال هیچ پادشاه یا حاکمی از منجمان و جادوگران وطالع بینان خود چنین چیزی نخواسته است. آنچه که پادشاه می خواهد ناممکن است. هیچکس جز خداوند نمی توانند به شما بگوید چه خوابی دیده اید.

پادشاه وقتی این را شنید چنان خشمگین شد که فرمان قتل تمام حکیمان بابل را صادر کرد. دانیال و یارانش هم جزو کسانی بودند که می بایست کشته شوند. اما دانیال نزد اریوک رئیس جلادان که مامور اجرای فرمان بود رفت و با حکمت و بصیرت در این باره با او سخن گفت. دانیال پرسید: چرا پادشاه چنین فرمانی صادر کرده است. آنگاه اریوک تمام داستان را برای دانیال تعریف کرد. پس دانیال بحضور پادشاه رفت و از او مهلت خواست تا خواب او را تعبیر کند. سپس به خانه رفت و موضوع را با یاران خود در میان نهاد. او از ایشان خواست که به درگاه خداوند دعا کنند تا آنها را در این امر یاری نماید و حقیقت را بر آنها آشکار نماید و به آنها نشان دهد که پادشاه چه خوابی دیده و تعبیرش چیست.

همان شب در رویا آن راز بر دانیال آشکار شد و او خداند را ستایش نمود، گفت : بر نام خدا تا ابد سپاس باد. زیرا حکمت و توانایی از آن اوست، وقتها و زمانها در دست اوست و اوست که به حکیمان فهم و حکمت و به دانایان دانایی می بخشد. اوست که اسرار عمیق و نهان را آشکار می سازد. او نور است و آنچه را که در تاریکی مخفی است، می داند. ای خدای بزرگ از تو سپاسگذارم، زیرا به من حکمت و توانایی بخشیده ای و دعای ما را اجابت کرده ،مرا از خواب پادشاه و معنی ان آگاه ساخته ای. آنگاه دانیال نزد اریوک رفت و گفت: حکیمان بابل را نکش ،مرا نزد پادشاه ببر تا آنچه را می خواهد بداند به او بگویم.

اریوک با عجله داینال را بحضور پادشاه برد و گفت: دانیال می تواند خواب شما را بگوید. پادشاه به دانیال گفت: آیا تو می توانی بگویی چه خوابی دیده ام و تعبیرش چیست؟ دانیال جواب داد: هیچ حکیم و منجم، جادوگر و طالع بینی نمی تواند این خواسته پادشاه را به جا آورد. ولی خدایی وجود دارد که رازها را آشکار می سازد. او آنچه را که در آینده می باید اتفاق بیفتد از پیش به پادشاه خبر داده است. ای پادشاه وقتی در خواب بودید خدایی که رازها را آشکار می سازد شما را از آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد، آگاه ساخت اما این خواب از آن جهت که از دیگران داناترم بر من آشکار نشد، بلکه از این نظر بر من آشکار شد تا پادشاه را از تعبیر آن آگاه سازم.

در خواب مجسمه بزرگی را دیدید که بسیار درخشان و ترسناک بود. سر این مجسمه از طلای خالص، سینه و بازوهایش از نقره، شکم و رانهایش از مفرغ، ساقهایش از آهن، پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود. در همان حالی که به آن خیره شده بودی سنگی بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و به پاهای آهنی و گلی آن مجسمه اصابت کرد و آنها را خرد نمود. سپس مجسمه که از طلا و نقره و مفرغ و آهن و گل بود فرو ریخت و به شکل ذرات ریز در آمد و باد آنها را مانند کاه پراکنده کرد بطوری که اثری از آن باقی نمایند. اما سنگی که آن مجسمه را خرد کرده بود کوه بزرگی شد و تمام دنیا را در بر گرفت.

ای پادشاه شما شاه شاهان هستید زیرا خدای بزرگ به شما سلطنت، قدرت، توانایی و شکوه بخشیده است. او شما را بر تمام مردم جهان و حیوانات و پرندگان مسلط گردانیده است. سر طلایی آن مجسمه شما هستید. اما وقتی سلطنت شما به پایان رسد، سلطنت دیگری روی کار خواهد آمد که ظعیف تر از سلطنت شما خواهد بود پس از آن سلطنت سومی که همان شکم مفرغی آن مجسمه باشد روی کار خواهد آمد و بر تمام دنیا سلطنت خواهد کرد. پس از آن سلطنت چهارم به ظهور خواهد رسید و همچون آهن قوی خواهد بود و همه چیز را درهم کوبیده خُرد خواهد کرد. همان طور که دیدی پاها و انگشتهای مجسمه قسمتی از آهن و قسمتی از گل بود این نشان میدهد که این سلطنت تقسیم خواهد شد بعضی از قسمتهای آن مثل آهن قوی و بعضی مثل گل ضعیف خواهد بود. مخلوط آهن و گل نشان میدهد که خانواده های سلطنتی سعی خواهند کرد از راه وصلت با یکدیگر متحد شوند ولی همان طور که آهن با گل مخلوط نمیشود آنها نیز متحد نخواهند شد.

در دوران سلطنت آن پادشاهان خدای بزرگ  سلطنتی برقرار خواهد ساخت که هرگز از بین نخواهد رفت و کسی بر آن پیروز نخواهد شد، بلکه همه آن سلطنت ها را در هم کوبیده مغلوب خواهد ساخت و خودش تا ابد پایدار خواهد ماند. معنی آن سنگی که بدون دخالت دست انسان از کوه جدا شد و تمام گل، آهن، مفرغ، نقره و طلا را خُرد کرد. به این وسیله خدای بزرگ آنچه را که در آینده اتفاق خواهد افتاد، به پادشاه نشان داده است پس تعبیر خواب همین است که گفتم. آنگاه پادشاه دستور داد برای او قربانی کنند و بخور بسوزانند سپس به دانیال مقام والایی داد و هدایای ارزنده فراوانی به او بخشید و او را حاکم تمام بابل و رییس همه حکیمان ساخت. پادشاه در پی درخواست دانیال، شدرک و میشک و عبدنغو را بر اداره امور مملکتی گماشت، اما خود دانیال در دربار نبوکد نصر ماند.

سالها گذشت تا اینکه نبوکد نصر مجسمه ای از طلا به بلندی سی متر و پهنای سه متر ساخت و آن را در دشت دورا در سرزمین بابل برپا نمود. سپس به تمام امیران، حاکمان ،والیان ،قاضیان ،خزانه داران، مشاوران و کیلان و سایر مقامات مملکت فرستاد که برای تبرک نمودن مجسمه اش بیایند. وقتی همه آمدند و در برابر مجسمه ایستادند جارجی دربار با صدای بلند اعلام کرد: ای مردمی که از نژادها، قومها و زبانهای گوناگون جمع شده اید فرمان پادشاه را بشنوید: وقتی صدای آلات موسیقی را شنیدید همه باید به خاک بیفتید و مجسمه طلا را که پادشاه بر پا کرده سجده کنید. هرکه از این فرمان سرپیچی نماید بی درنگ به داخل آتش انداخته خواهد شد. پس وقتی آلات موسیقی نواخته شدند همه مردم از هر قوم ،نژاد و زبان که بودند به خاک افتادند و مجسمه را سجده کردند.

ولی عده ای از بابلیان نزد پادشاه رفتند و علیه یهودیان زبان به اعتراض گشوده ،گفتند: پادشاه تا ابد زنده بماند فرمانی از پادشاه صادر شد که وقتی صدای آلات موسیقی شنیده شود همه باید به خاک بیفتند و مجسمه طلا را بپرستند و اگر کسی این کار را نکند به داخل آتش انداخته شود. چند یهودی به نامهای شدرک ،میشک و عبدنغو، یعنی همان کسانی که بر اداره مملکتی بابل گماشته اید از دستور پادشاه سرپیچی می کنند و حاضر نیستند خدایان شما را بپرستند و مجسمه طلا را که بر پا نموده اید سجده کنند.

نبوکد نصر بسیار غضبناک شد و دستور داد شدرک، میشک و عبدنغو را بحضورش بیاورند. وقتی آنها را آوردند پادشاه از ایشان پرسید: آیا حقیقت دارد که نه خدایان را می پرستید و نه مجسمه طلا را که برپا نموده ام؟ حال خود را آماده کنید تا وقتی صدای آلات موسیقی را می شنوید به خاک بیفتید و مجسمه را سجده کنید. اگر این کار را نکنید بی درنگ به داخل آتش انداخته خواهید شد. آنوقت ببینم کدام خدایی می تواند شما را از دست من برهاند. شدرک، میشک و عبدنغو جواب دادند: ای نبوکدنصر ما را باکی نیست که چه برسرمان خواهد آمد. اگر به داخل کوره آتش انداخته شویم، خدای ما که او را می پرستیم قادر است ما را نجات دهد. پس ای پادشاه او ما را از دست تو خواهد رهانید. ولی حتی اگر نرهاند بدان که خدایان و مجسمه طلای تو را سجده نخواهیم کرد.

نبوکد نصر بشدت بر شدرک، میشک و عبدنغو غضبناک شد و دستور داد آتش کوره را بیشتر کنند و چند نفر از قوی ترین سربازان خود را احضار کرد تا شدرک ،میشک و عبدنغو را ببندند و در آتش بیندازند. پس آنها را محکم بستند و به داخل کوره انداختند. آتش کوره آنچنان شدید بود که سربازان مامور اجرای حکم پادشاه را کشت به این ترتیب شدرک، میشک و عبدنغو دست و پا بسته در میان شعله های سوزان افتادند. ناگهان نبوکدنصر حیرت زده از جا برخاست و از مشاوران خود پرسید: مگر ما سه نفر را در آتش نینداختیم؟ گفتند: بلی پادشاه چنین است. نبوکدنصر گفت :ولی من چهار نفر را در آتش می بینم دست و پای آنها باز است و در میان شعله های آتش قدم می زنند و هیچ آسیبی به آنها نمی رسد چهارمی شبیه خدایان است.

انگاه نبوکد نصر به دهانه کوره آتش نزدیک شد و نام آنها را فریاد زد: شدرک ،میشک و عبدنغو بیرون بیایید پس ایشان از میان آتش بیرون آمدند. سپس امیران،حاکمان ،والیان و مشاوران پادشاه دور ایشان جمع شدند و دیدند اتش به بدن آنها آسیبی نرسانیده مویی از سرشان نسوخته، اثری از سوختگی روی لباسشان نیست و حتی بوی دود نیز نمی دهند. انگاه نبوکد نصر گفت: ستایش برخدای شدرک، میشک و عبدنغو که فرشته خود را فرستاد تا خدمتگذاران خود را که به او توکل کرده بودند نجات دهد. آنها فرمان پادشاه را اطاعت نکردند و حاضر شدند بمیرند ولی خدایی را جز خدای خود پرستش و بندگی نکنند.