شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

عشق مولانا و شمس

کلمات کلیدی :

 

شمس در دهه شصت روح بی قراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرد و دائما در سفر بود تا اینکه به قونیه رسید. او می گوید: کسی را می خواستم از جنس خویش که او را قبله سازم، روی بدو آورم، از خود بی خود و ملول شده باشد. وقتی شمس محضر مولانا را درک می کند، به او می گوید: بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم، خیلی هم لذت بردیم، تو علامه‌ی دهری و همه چیز را میدانی، کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده ای، حالا بگو حرف های خودت کو؟


مولانا در دهه چهل گمشده سالیان دراز خود را یافت. او را به قماری خواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار افسانه ای و عاشقانه می شود و گوهر عشق می برد. شمس هم با دیدن مولانا  آن شخصی را که می خواست یافت و می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند را با او در میان بگذارد. شمس که ظاهراً مردی درشت خو، دیر جوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای بیان حقیقت داشت اما گوش و دل‌های زیادی را برای شنیدن و پذیرفتن آنها  نمی یافت!

بزرگترین و گران بهاء ترین و تنها هدیه ای که شمس به مولانا بخشید، عشق بود همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم، زهد، فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت. مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلافی دست زند. شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد!

مولانا پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافت، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش کنندگان را به هیچ گرفت. مولانا در آن مدت کوتاه چنان شیفته شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد. او تغییر رویه داد، از کرسی تدریس و سجاده دست کشید و دست ارادت کامل به شمس تبریزی داد.

این واقعه برای عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان خوش نیامد و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیدند و نقشه ی قتل شمس را در سر پرورانیدند. اما زمزمه هایی هم مبنی بر رفتن شمس می شنود و ملتمسانه از او می خواهد که نرود. شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و از جان خویش نیز بیمناک شد از قونیه بی خبر خارج می شود و به دمشق می رود.

پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه می شود نامه های بسیاری به او می نویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق می فرستد و سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شد و به قونیه بازگشت اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه می کند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل های سوزان سرود.

شمس از درون مولانا طلوع کرد. شمس با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانه ای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا. بیان داستان عشق از زبان شیرین او برای همه ‌ی عالمیان؛ مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمی گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور می افشاندند.

روزی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: حیف! مولانا بر آشفت و گفت: اگر به خدمت مولانا شمس الدین تبریزی نرسیدی به روان مقدس پدرم! به کسی رسیدی که در هر تار موی او هزار شمس‌الدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران.