شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق ابن محمد نیشابوری : وزارت یوسف

کلمات کلیدی :

 

هنگامى که حضرت یوسف درود و رحمت خداوند بر او باد به سلطنت مصر رسید، عزیز مصر در سالهاى قحطى فوت کرد و زلیخا تنگدست، فقیر و نابینا شد. به او پیشنهاد کردند: خوب است از ملک بخواهى به تو عنایتى کند سالها خدمت او مى کردى، شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم آید. و عده اى دیگر هم او را از این کار منع مى کردند. اما ببینیم داستان چه بود.


 زلیخا را در مخفه نهادند و به سر راه بردند. چون یوسف در رسید، او ضعیف وار آواز داد که: پاک و منزه است خداوندى که پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى کند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمان بردارى پادشاه نماید! ... همی گفت و می گریست. یوسف آن را بشنید، اسب بازداشت، گفت: آن کیست؟! گفت: منم، زلیخا. همان کسى که از جان تو را خدمت کردمی و آنى از یاد تو غافل نمى شدمی، به کیفر اعمال خویش به این روز افتاده ام، بعد از عزیز اولین شخص مصر بود و اینک ذلیل ترین، امروز مرحوم همه ی اهل مصر گشته ام! یوسف را بگریست و همچنان گریان بگشت. شخصی به وی فرستاد. گفت: اگر بیوه ای تو را ... زلیخا مر رسول را گفت: خاموش! آن وقت که باران جمال و عز بودم، یوسف در من ننگریست. اکنون مرا چگونه باشد. محال سخنی است.

زلیخا دیگر بار او را بدید و گفت: ای ملک، به خداى ابراهیم که یک نگریستن به روی تو به من دوستتر از این جهان و هر چه در این چهان چیز است! یوسف گفت: ای عجب!؟ آن همه جمال تو بذل شد، عشق بذل نشد؟ حاجت خواه تا روا کنم! زلیخا گفت: مرا به تو چهار حاجت است؛ توانایی و عز؛ جوانی و بینایی. یوسف در آن فرو ماند. از آن که جوانی و بینایی جز خدای کس نتواند داد. جبرئیل آمد، گفت: یا یوسف آن ضعیفه را امید دادی که حاجت خواه، اکنون چرا حاجت وی برنیاری؟ گفت: یا جبرئیل، او چیزی می خواهد که مقدور من نیست، چون جوانی و بینایی. جبرئیل گفت: آن چه توانی، بده! گفت: توانم که او را مال دهم تا توانگر گردد و به زنی گیرم تا عزیز گردد. اما جوانی و بیضایی خدای را باید داد.

جبرئیل گفت: آن چه توانی کن و آن چه نتوانی خدای بخواه تا کند! یوسف او را به زنی پذیرفت و مملکت مصر سوی او کرد و نماز گزارد و نام خدای بر خواند. خدای جوانی و بینایی به او باز داد، به دو چشم بینا شد و باز آن جمال اول گشت. یوسف بر وی شیفته و بی صبر گشت، چندان که در اول زلیخا بود. یوسف وی را گفت: مرا چرا جندان رنجه داشتی؟

گفت مرا ملامت مکن که خدای تو را آن همه جمال بداده بود. و من زنی جوان بودم و دختری به ناز پرورده و عزیز مردی بود که او را به زن قدرت نبود و من با دلی پر شادی و کامرانی، عجب مدار که من هزار دل بر تو عاشق بودم! و نیز آن وقت، از مولا خبر نداشتم. اکنون وی را بشناختم و با وی انس گرفتم. تابان بود در دل دوستی وی.