شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آسیه دختر مزاحم و یوکابد دختر لاوی

کلمات کلیدی :

  

 

فرعون دستور داده بود که پسران سبطیان را به قتل برسانند؛ چون از قدرت و شورش احتمالى بنى ­اسرائیل، می­ترسید. یوکابد به طور محرمانه به سراغ نجار مصری آمد و از او خواست صندوقی با مشخصات مخصوص بسازد. او فرزندش حضرت موسی درود و رحمت خداوند بر او باد، را در صندوق گذاشت و صبح‌گاهان کنار رود نیل آمد و صندوق را در رود نیل رها کرد!


یوکابد در کنار آب ایستاده بود و این منظره را تماشا می نمود. در یک لحظه احساس کرد قلبش از او جدا شده و روی امواج حرکت می‌کند، اگر لطف الهی با خطاب: نترس و محزون نباش، ما او را به تو برمی‌گردانیم؛ قلب او را آرام نکرده بود، فریاد می‌کشید و همه چیز فاش می‌شد، هیچکس نمی‌تواند حالت او را در آن لحظات ترسیم کند.

یوکابد دختر خود را همراه صندوق فرستاد تا دورا دور مراقب و کسب خبر کند. او دید کودک از آب گرفته و داخل خانه فرعون برده شد و مادرش را از این جریان باخبر ساخت. مادر با ا ین خبر از بیم و ناراحتی هوش از سرش پرید و از فرط نگرانی نزدیک بود دوباره راز خود را فاش سازد، ولی خداوند دل او را ثابت نگه داشت که به وعده الهی اطمینان داشته باشد.

رامسیس کاخ مجللی در کنار رود نیل داشت، آن روز با همسرش در کنار کاخ که مشرف بر رود بود ایستاده بودند، ناگهان چشمشان به صندوقچه‌ای افتاد که امواج رودخانه او را به بالا و پایین می‌برد. رامسیس دستور داد: مأمورین به سراغ صندوق بروند و آن را از آب بگیرند، تا ببیند در آن چیست؟ صندوق را نزد فرعون آوردند، اما فرعون تا چشمش به داخل آن افتاد خشمگین شد و گفت: چرا این پسر کشته نشده است؟

گروهی فرعون را تحریک نمودند و گفتند: ظاهراً این طفل همان پسر بنی­ اسرائیل است که دنبالش هستی، باید او را به قتل برسانى. فرعون هم تحت تأثیر کلام آنها قرار گرفت و مصمم شد تا کودک را بکشد. ولی آسیه میانجی­گری نمود و مانع از این عمل شنیع شد. همسر فرعون آسیه گفت: او را نکشید، شاید براى ما مفید باشد، چون فرعون و همسرش پسری نداشتند او گفت: او را به­ عنوان پسر خود برگزینیم! شفاعت آسیه نسبت به حضرت موسی بود که با این جملات احساسی و عاطفی، دل فرعون را نرم کرد و مانع از کشتن نوزاد شد. درحالی که فرعون حقیقت و سرانجام امر را نمی­دانست.

بزودی کودک را موسی نامیدند؛ در لغت قبطیان مو به معنای آب و سی به معنای درخت، چون صندوق وی در کنار درختی در داخل آب به دست آمد. طولی نکشید که احساس کردند نوزاد گرسنه است به دستور فرعون مأمورین به جستجوی پیدا کردن دایه رفتند، چندین دایه آوردند، ولی نوزاد، پستان هیچ یک از آنان را نگرفت. کودک لحظه به لحظه گرسنه‌تر و بی‌تاب تر می‌شد، پی در پی گریه می‌کرد و سر و صدای او در درون کاخ فرعون می‌پیچید.

ماموران در شهر به دختری برخورد می‌کنند که می‌گوید: من زنی از بنی اسرائیل را می‌‌شناسم، که پستانی پر شیر و قلبی پر محبت دارد. او نوزاد خود را از دست داده و حاضر است شیر دادن نوزاد کاخ را بر عهده گیرد. با راهنمایی وی نزد مادر موسی رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند و نوزاد را به او دادند. کودک با اشتیاق تمام، پستان او را گرفت، و از شیره جان مادر، جان تازه‌ای پیدا کرد، برق خوشحالی از چشم‌ها جستن کرد، همسر فرعون نیز نمی‌توانست خوشحالی خود را از این امر کتمان کند. به این ترتیب خداوند به وعده‌اش وفا کرد.

پس از آن، کودک را به وی سپردند، تا به خانه‌اش ببرد و به او شیر داده و پرستاری و نگهداری کند و در خلال این کار گاه و بیگاه، کودک را به کاخ می آورد، تا همسر فرعون دیداری از او تازه بنماید. مادر موسی بعد از دوران شیرخوارگی او را به خانه فرعون آورد و کودک را به آن‌ها سپرد، وی در دامن فرعون و همسرش پرورش یافت. موسی به حد بلوغ رسید و از قدرت جسمانی فوق العاده‌ای برخوردار شد، در یکی از روزها کاخ فرعون را ترک کرد و بی‌آنکه کسی بداند، به طور ناگهانی وارد شهر شد و در بین مردم عبور می‌کرد. دید دو نفر گلاویز شده‌اند و با یکدیگر مشاجره و کشمکش دارند، یکی از آن‌ها از بنی اسرائیل و دیگری از قبطیان بود، فرد اسرائیلی از موسی درخواست کمک کرد و موسی به یاری وی شتافت و چنان ضربه ای بر او نواخت، که به زندگی آن مرد پایان داد.

روز دوم که فرا رسید، موسی در حالی که بیم داشت راز او فاش گردد، به سمت شهر روانه گردید، باز دید یکی از فرعونیان با همان مرد دیروز گلاویز شده و درگیر است، آن مرد مظلوم از موسی استمداد نمود،‌موسی به طرف او رفت تا از ا و دفاع کرده و از ظلم او جلوگیری کند. ظالم به وی گفت: آیا همانگونه که دیروز شخصی را کشتی، می‌خواهی مرا هم بکشی! موسی متوجه شد که داستان دیروز افشاء شده است و برای اینکه مشکلات بیشتری پیدا نکند کوتاه آمد، ماجرا به فرعون و اطرافیان او رسید و تکرار این عمل را تهدیدی بر وضع خود گرفتند. جلسه مشورتی تشکیل داده و حکم قتل موسی صادر شد.

مردی از نزدیکان فرعون آن‌چنان با فرعون رابطه داشت که در این گونه جلسات مشورتی شرکت می‌کرد. چشم امید او به موسی دوخته شده بود و در چهره او سیمای یک مرد الهی را مشاهده می‌کرد. هنگامی که احساس کرد که موسی در خطر است، گفت: ای موسی! فرعون و فرعونیان برای قتل تو، به مشورت پرداخته‌اند، بی‌درنگ از شهر خارج شو، که من از خیرخواهان تو هستم.

موسی خبر را جدی گرفت و به توصیه او به سوی سرزمین مدین در جنوب شام و شمال حجاز حرکت کرد. موسی چندین روز در راه بود و سرانجام فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه روز طی کرد، در این مدت غذای او گیاهان بیابان و برگ درختان بود، کم کم دورنمای شهر مدین در افق نمایان شد و موجی از آرامش در قلب او نشست.

نزدیک شهر گروهی از مردم را در کنار چاهی دید که از آن چاه با دلو آب می‌کشیدند و چارپایان خود را سیراب می‌کردند. در کنار آن‌ها دو دختر را دید که مراقب گوسفند‌های خود هستند و به چاه نزدیک نمی‌شوند، موسی نزدیک آن دو آمد و گفت: چرا کنار ایستاده‌اید؟ چرا گوسفند‌های خود را آب نمی‌دهید؟ دختران گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته‌ای است و به جای او، ما گوسفندان را می‌چرانیم. اکنون بر سر چاه مرد‌ها هستند، در انتظار رفتن آن‌ها هستیم، تا بعد از آن‌ها از چاه آب بکشیم.

او جلو آمد و دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند و از چاه آب کشید و گوسفندهای آنان را سیراب کرد. دختران نزد پدر پیر خود حضرت شعیب پیامبر درود و رحمت خداوند بر او باد، بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند. شعیب به صفورا گفت: هر چه زودتر به پیش آن جوان برو، و او را به خانه دعوت کن تا از وی پذیرایی کنیم. موسی در زیر سایه درختی نشسته بود، که صفورا دختر زیبای شعیب رسید و گفت: پدرم تو را می‌خواهد و قصد دارد از جوانمردیت سپاسگزاری کند.

موسی در حالی که شدیدا گرسنه بود و در مدین، غریب و بی‌کس به نظر می‌رسید، چاره‌ای ندید، جز اینکه دعوت شعیب را بپذیرد و در کنار صفورا روانه خانه وی گردد، موسی وارد خانه شعیب شد، ‌پیرمردی با وقار با موهای سفید در گوشه‌ای نشسته، به موسی خوش آمد گفت. از کجا می‌آیی؟ چه کاره‌ای؟ در این شهر چه می‌کنی؟ هدف و مقصودت چیست؟ چرا تنها هستی؟ و از این گونه سؤالات ... موسی ماجرای خود را برای وی بازگو کرد. شعیب گفت: نگران نباش! از گزند ستمگران نجات یافته‌ای و سرزمین ما از قلمرو آن‌ها بیرون است و آن‌ها دسترسی به اینجا ندارند، تو در یک منطقه امن و امان قرار داری، از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل می‌شود.