شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

خلیفه ای که به صورت لک لک درآمد

کلمات کلیدی :

 

در زمان های قدیم خلیفة بزرگی در بغداد حکومت می‌کرد که ریش بلندی داشت، قلیان طلا می‌کشید و آشپزی داشت که ماهی را چنان درست می‌کرد که دهن آدم آب می‌افتاد. خلیفه مردم کشورش را خیلی دوست داشت و به دردشان می‌رسید. هر روز روی فرشهای رزبفت می‌نشست، یک پایش را دراز می‌کرد و پای دیگرش را جمع می‌کرد؛ در حقیقت روی یک پا می‌نشست! هر روز صبح در قصر جلوس می‌کرد و به داد آنهایی می‌رسید که بر آنها بیداد رفته بود. خلیفه از تمام وقایع دارالخلافه آگاه بود و به درباریانش می‌توانست بگوید که روز گذشته در بازار چه‌ها گفته و چه‌ها شنیده‌است!


مردم بغداد در گوش هم نجوی می‌کردند: امیر بیست جفت چشم دارد و سی جفت گوش. اما بعد از ظهر دیگر کسی خلیفه را نمی‌دید، چو افتاده بود که خلیفه بعد از ظهرها در حرمسرا استراحت می‌کند. مردم از در مخفی قصر که پشت کوچة خلوتی باز می‌شد اطلاعی نداشتند. هر روز خلیفه وزیر را احضار ‌کرد و می گفت: بیا بیرون برویم. اینک موقع آنست که ببینم در شهر چه خبر است و در بازار چه گفتگویی است؟ اما در یکی از بعد‌ازظهرها واقعة عجیبی اتفاق افتاد.

وزیر دو جامة مخصوص بازرگانان را فراهم کرد. خلیفه و وزیر تغییر لباس دادند و به صورت بازرگانان خود را در قبا و ردایی ابریشمی پوشانیدند و مثل هر روز از در مخفی قصر خارج شدند. اما همین که به شهر رسیدند فروشندة دوره‌گردی که از پیری مثل برگهای خزان‌زده چروکیده و خشک شده بود آنها را به دقت ورانداز کرد و چشمهایش را پایین انداخت و بعد با دستهای قهوه‌ای رنگ و لرزانش یک جعبة جواهر نشان را برابر آنها گرفت.

خلیفه از زیبایی جعبه حیرت کرد و به تماشای آن ایستاد. از فروشنده پرسید: پدر، این جعبه را چند می‌فروشی؟ دوره‌گرد پیر مرد گفت: انفیه دانی است شایستة خلیفة بغداد. خلیفه گفت: گفتم چند می‌فروشی؟ پیر مرد گفت: امیر به سلامت باد، بهای این انفیه‌دان جواهرنشان یک دینار زر است. خلیفه دو دینار زر به فروشنده داد و جعبه را گرفت. در آفتاب دم غروب درخشش جواهرهای انفیه‌دان خیره کننده بود و خلیفه و وزیرش از دیدار آن سیر نمی‌شدند. آنها به راه خود ادامه دادند و رفتند تا کنار آبگیری رسیدند. خلیفه احساس خستگی می‌کرد اظهار داشت بهتر است کمی در کنار آبگیر بیاسایند و آنگاه از راه بازار به قصر برگردند. همین کار را کردند و او به انفیه‌دانی که تازه خریده بود نگاه کرد و به خنده گفت: خوب دو دینار طلا دادیم و این انفیه‌دان را خریدیم. باید دید انفیه هم در آن هست یا نه؟

خلیفه قوطی را باز کرد و آن را پر از گرد قهوه‌ای رنگی دید. همین که خواست کمی انفیه بردارد چشمش افتاد به یک ورق نازک پوست آهو که درست در سر جعبه جا گرفته بود. کنجکاوی خلیفه بر انگیخته شد پوست آهو را به دقت بیرون آورد و دید سه بار تا خورده است. صحیفه را باز کرد و آرام خواند: یکبار که انفیه به کار بری پروبال خواهی گشود و اگر ورد؛ گرساَ کاوسی، را بر زبان آوری پروبال فرو خواهد ریخت و تو به همان صورتی که بودی در خواهی آمد.

وزیر که نوشتة روی پوست آهو را شوخی می‌انگاشت، گفت: عمر امیر دراز باد! این انفیه‌دان سحر‌آمیز است. خوبست کمی آنرا بیازماییم. خلیفه روی در هم کشید و با نظر وزیر مخالفت کرد: آمدیم و نوشته درست بود و ما بال در‌آوردیم. حال اگر ورد این نوشته ما را به صورت اصلی خودمان باز نگردانید چه؟ وزیر گفت: چرا برنگرداند؟ اگر انفیه بتواند به ما بال بدهد ورد هم خواهد توانست که دستهایمان را به ما پس بدهد. خلیفه سخت به وسوسه افتاده بود. به آسمان صاف بغداد نگاه کرد و آرزو کرد کاش بالی می‌داشت تا می‌توانست بر فراز پایتخت زیبایش به پرواز در بیاید. پس کمی انفیه بو کشید و انفیه‌دان را به وزیرش داد و او هم با نفس عمیقی انفیه را بالا کشید. ناگهان صدای خش‌خش شنیده شد مثل اینکه پرها می‌رسیدند و خلیفه در برابر خود لک‌لک بزرگی دید که بال گسترده است. دهان به خنده باز کرد و می‌خواست بگوید: وزیر جادو بر تو اثر کرد! اما نتوانست.

بجای این کلام از دهان خلیفه صدای دورگه‌ای بیرون آمد که می‌گفت: کالپ! کالپ! وزیر اعظم بالهایش را بهم زد و نوکش را باز کرد. خیلی باز. اما تنها کلامی را که توانست بر زبان بیاورد این بود؟ کالپ! کالپ! بهر جهت خلیفه و وزیرش شدند دو تا حاجی لک‌لک. اما در عوض زبان درختها و آسمان و هوا را می‌فهمیدند. خلیفه نوک درازش را باز کرد و گفت: کالپ! کالپ! بیا روی برکه پرواز کنیم! وزیر اعظم بالهایش را بهم زد و گفت: کالپ! یعنی چه فکر بکری! بالهای پهن و سفیدشان را باز کردند و به پرواز در‌آمدند.

چقدر از این آزادی کم‌نظیر خوشحال بودند! روی آب پریدند. سرتاسر شهر را زیر پا گذاشتند. خلیفه رعایای خود را دید. گروهی در نماز بودند، گروهی در خواب خوش، عده‌ای دست به یخه شده بودند. جمعی می‌خریدند و عده‌ای می‌فروختند. خلیفه با چشمهای ریز اما دوربینش حتی خدمة کاخ سلطنتی را شناخت و سربازان را از سرجوخه‌ها تمیز داد و با خود اندیشید: واقعآ که یک لک‌لک می‌تواند بیش از من که خلیفه‌ام از اوضاع شهر آگاه باشد.

آفتاب داشت غروب می‌کرد که وزیر اعظم نزدیک امیر پرید و گفت: جلال خلیفه افزون باد! اینک موقع آنست که به قصر باز گردیم زیرا شب نزدیک است و بزودی متوجه غیبت ما خواهند شد. خلیفه چنان از پرواز خود لذت می‌برد که تمایلی به بازگشت نداشت اما ضمناَ می‌دانست که حق با وزیر اعظم است. پس آهی کشید و هر دو بالها را بهم زدند و از فراز به نشیب رو آوردند و به کنار آبگیر فرود آمدند و آنجا با پاهای دراز و باریکشان ایستادند.

خلیفه انفیه‌دان را زیر درختی پنهان کرده بود. آن را جست و از نو شروع کرد به خواندن ورد. نوکش را جمع‌وجور کرد و گفت: گرساَ کاوسی! و چشم دوخت به وزیر اعظم و در این انتظار بود که صورت آشنا و آفتاب سوخته و سر و دستار او را ببیند. اما انگار نه انگار، خبری از وزیر نبود و خلیفه نمی‌توانست از حیرت و آشفتگی روی پا بند شود. همان حاجی لک‌لک با پرها و بالهایش ایستاده بود و خلیفه را زل‌زل نگاه می‌کرد. خلیفه با وحشت فریاد زد: گرساَ کاوسی! گرساَ کاوسی! گرساَ کاوسی!

اما فریادها بیهوده بود زیرا هر دو حاجی لک‌لک ماندند. زبان وزیر اعظم از وحشت بند آمده بود. بالهایش را سخت بهم زد، پرهایش را هم بهم زد، اول روی یک پا ایستاد و بعد روی پای دیگر. باد انداخت در گلویش و داد زد: گرساَ کاوسی! گرساَ کاوسی! آب از آب تکان نخورد، صدای لک‌لک‌ها در هوا طنین انداخت و آنها از ترس از خود بیخود شده بودند. پرواز می‌کردند. خود را به آب و درخت می‌زدند، پرهای خود را می‌کندند و به دست باد می‌دادند و هوا را از نالة وحشتناک خود آکنده بودند. بعد از پا در‌آمدند. تصمیم گرفتند آرام بگیرند و به فکر چاره باشند.

حاجی لک‌لکی که روزگاری خلیفة بغداد بود با اندوه گفت: ای وزیر. به نظرم دشمنان ما این دام را برای ما گسترانیده‌ و بر ما غلبه کرده‌اند. اکنون چه کنیم تا از این دام برهیم؟ وزیر که دیگر خسته شده بود گفت: ای امیر شریف. من چیزی نمی‌دانم. بایستی مدتها لک‌لک باشیم تا باطل‌السحری بیابیم و بتوانیم به صورت اصلی خود برگردیم. امیر و وزیر اعظم گرسنه شدند و شروع کردند به جستجو در میان نی‌های کناره. نوک‌های درازشان را در آب آرام و گل‌آلود کناره فرو کردند و هر چه ماهی ریزه به چنگ آوردند فرو دادند. ماه طلوع کرد و گردش شبانه خود را بر فراز شهر بغداد آغاز کرد. وقتی چشمش افتاد به دو لک‌لک بزرگ که در کنار هم در آب کم عمق دریاچه به خواب رفته بودند تعجب کرد.

سحر شد و اولین اشعه خورشید آسمان و زمین را روشن کرد. خلیفه و وزیر اعظم بال‌زنان بر فراز بغداد به پرواز در‌آمدند و با کنجکاوی به تمام سوراخ و سمبه‌های بغداد سر کشیدند تا ببینند غیبت آنها چه هیجانی در پایتخت انگیخته. ابتدا بر فراز کاخ پرواز کردند و متوجه وحشت خدمه و درباریان شدند. به چشم خود دیدند که درباریان همه جا را به امید پیدا کردن خلیفه می‌گردند، به تمام اتاقهای حرمسرا و قصر سر می‌کشند. وجب به وجب باغ را می‌گردند. خلیفه نزدیک‌تر و نزدیک‌تر پرید و فریاد غلامان را شنید که می‌گفتند: آه اینک پرندگان هوا نزدیک می‌شوند تا ما را در یافتن امیر کمک کنند. و ما می‌دانیم که شیاطین و اجنه سرور ما را ربوده‌اند.

وقتی تمام شهر بغداد را زیر پا گذاشتند خلیفه از دو مسئله خوشنود شده بود و تسلا یافت. یکی اینکه مردم پایتخت از غیبت او مطلع نبودند و تنها درباریان از این امر آگاه شده بودند و دیگر اینکه درباریان از غیبت او بسیار اندوهگین بودند. اما روز دوم غیبت، به دستور سران کاخ منادی در بازار ندا داد که امیر و وزیر اعظم ناپدید شده‌اند و هیچکس هم نمی‌‌داند کجا رفته‌اند. فریاد وامصیبتا از مردم برخاست. این فریاد چنان به اندوه و وحشت آمیخته بود و چنان بلند بود که به آسمان رسید و گوش فلک را کر کرد. این فریاد مثل غرش رعد به گوش لک‌لک‌ها رسید و آنها را دلشکسته کرد.

هر شب لک‌لک‌ها به کنارة آبگیر می‌رفتند و هر شب ماهی‌های ریزه را قورت می‌دادند و روی یک پا می‌ایستادند و به خواب می‌رفتند. از زندگی افسانه ای و دهشت انگیز آن دو هفته‌ها گذشت و لک‌لک‌ها برنامة روزانه و شبانه را تکرار می‌کردند. اول گشتی بر فراز شهر می‌زدند و بعد کناره آبگیر، خوراک ماهی و بعد خواب روی یک پا. روزی بر فراز شاهراهی که بغداد را به کشور همسایه می‌پیوست پرواز می‌کردند. ناگهان زیر پای خود کاروان باشکوهی را در حرکت دیدند! مردان جامه‌های درخشان ابریشمی، شمشیرهای مرصع به کمر آویخته بر شترها و اسب‌ها سوار بودند و زین و برگ اسب‌ها و شالهایی که بر شترها افکنده بودند، نگو و نپرس! چقدر شاهانه و باشکوه بود. غلام‌ها و خدمه به چپ و راست می‌رفتند و سواران با پای پیاده همراهی می‌کردند.

خلیفه از دیدار این کاروان یکه خورد و مشکوک شد، چنان به عجله و یکراست فرود آمد که نزدیک بود به صورت اولین مرد سوار بخورد. و این سوار هم از دیدار لک‌لک جا خورد. خلیفه خوب سوار را با لباسهای شاهانه‌اش ورانداز کرد و بعد اوج گرفت. اوج گرفت. نوکش مثل پرنده‌های تشنه باز مانده بود. فریاد دردناکی کشید: وزیر این شاهزاده را شناختم. بله خودش است. این قدچور است. کسی که همیشه دشمن خاندان ما بوده است! از ورود او به شهر بی‌صاحب بغداد سخت بیمناکم. و لک‌لک‌ها کاروان را تا شهر بغداد دنبال کردند. این کاروان با تشریفات زیاد به قصر خلیفه رسید، درهای کاخ گشوده شد و شاهزاده و کسانش قدم بر فرشهای گسترده نهادند و با آسودگی خاطر وارد کاخ شدند.

لک‌لک‌ها وحشیانه بالهای خود را بهم زدند. خلیفه دیگر از نفس افتاده بود. جلو چشمش دشمن خانه‌اش را تصاحب می‌کرد و همه درهای قصر به روی او گشوده بود. آنگاه درباریان خودش، خدمه و غلامانش همگی به حضور غاصب بار یافتند و در برابر او به سجده افتادند. شاهزادة غاصب با غرور فراوان سری تکان داد و خطاب به آنها گفت: به پدر شریف من قدچورخان که پادشاه کشور همسایة شماست خبر رسیده است که امیر خلیفه بغداد دار فانی را بدرود گفته است. چون پدرم آگاه بود که خلیفه بی‌عقبه است و وارثی ندارد مرا که کوچکترین فرزندان او هستم مأمور شهر بغداد کرده است تا بر شما حکومت کنم.

سران دربار تعظیم کردند و خوشامد گفتند. مردم بغداد هم که وقتی کاروان را دیده بودند به دنبال آنها راه افتاده بودند و اینک اطراف در قصر به هم فشار می‌آوردند فریادی از مسرت کشیدند و یکصدا گفتند: عمر خلیفة جدید دراز باد! وزیر اعظم نوکش را در گوش خلیفه گذاشت و نجوی کرد: فایدة اینکه اینجا بمانیم و خون دل بخوریم چیست؟ شهر از دست رفته است و مردم بیچاره خواهند شد زیرا این قدچور مرد نابکاری است و بر مردم ستم خواهد کرد. بیایید به جنگل پناهنده شویم و سعی کنیم آرامش و تسلا بیابیم.

لک‌لک‌ها نفس‌زنان به کنارة آبگیر رسیدند، بالها را مثل بادبان زورقها گشودند و از روی آبگیر گذشتند، از روی تپه‌ها پرواز کردند و رفتند رفتند تا رسیدند به جنگلی که خنک بود و تاریک و آرام. و آنجا آرامشی غمگین یافتند. پس از جستجو در جنگل نهر باریکی یافتند و به ماهیها و کرمهای آن برای خوراک دلخوش کردند و دیگر لام تا کام از بغداد یا خلیفة جدیدش حرفی نزدند. ماهها یکی پس از دیگری سپری شد. کار روزانة وزیر اعظم آن بود که صبح زود به جستجوی غذا برخیزد. روزی بعد از خداحافظی با امیر لک‌لک شده، که هنوز در عزای از دست دادن تاج و تخت زاری می‌کرد و کز می‌کرد و روی یک پا می‌ایستاد چشمش افتاد به قورباغه سبز و نرم و کوچکی. قورباغه ورمی‌جهید و حاجی لک‌لک، وزیر اعظم سابق هم او را قدم به قدم دنبال می‌کرد. همینطور رفت تا رسید به جایی از جنگل که هنوز پای هیچ لک‌لکی به آنجا نرسیده بود. در آنجا جنگل چنان انبوه بود ، و درختها چنان سر در گوش هم کرده بودند که حتی یک شعاع نور خورشید هم نمی‌توانست به زمین آن قسمت از جنگل بتابد.

آنجا تاریک تاریک بود و خیلی آرام، پرنده پر نمی‌زد، کوچکترین نسیمی نمی‌وزید، انگار خیمة ضخیمی آنجا افراشته بودند و همة صداها را خاموش کرده بودند. دیاری نبود و خلوتی بود که در سکوت مطلق فرو رفته بود. اما ناگهان در این خلوتگاه آرام صدای جیغی شنیده شد. و وزیر لرزید و از ترس از جا پرید. بعد صدای تق تق یکنواختی بگوش رسید. اما چشم جایی را نمی‌دید. وزیر اعظم کورمال کورمال رفت جلو و وقتی چشمش افتاد به یک دارکوب و فهمید که صدای تق‌تق کار اوست نفس راحتی کشید. دارکوب سر قرمز رنگش را مرتب بالا می‌برد و خم می‌کرد و نوک کوچکش را به تنه درخت می‌کوبید.

وزیر به تماشای دارکوب ایستاد و ناگهان نظرش جلب شد و از آنچه دید از حیرت خشکش زد. دارکوب همانطور که به تنه درخت نوک می‌زد، قطره‌های درشت اشک که مثل الماس می‌درخشید و از چشمش چک‌چک روی برگهای درخت می‌ریخت؛ و عین شبنم برگها را آب می‌داد. وزیر اعظم آهسته و پاورچین پاورچین نزد خلیفه برگشت و هر چه دیده بود برای امیر تعریف کرد. بعد هر دو پریدند و پریدند و به جایگاه تاریک و آرام دارکوب، خلیفه که تصور می‌کرد دیگر از هیچ چیز دنیا تعجب نخواهد کرد وقتی پرنده کوچک را دید که زارزار مثل ابر بهار گریه می‌کند حیرت‌زده شد. جلو رفت و گفت: دارکوب عزیز، آیا زبان حاجی لک‌لک را می‌فهمی؟

دارکوب، کلة قشنگ و خوشرنگش را برگرداند و به لک‌لک مزاحم نگاه کرد و گفت: تو کی هستی؟ خلیفه پرسید: پس تو زبان ما را می‌فهمی؟ خیلی اسباب خوشوقتی است. چرا وقتی در جستجوی کرم، نوک به درخت می‌کوبی گریه می‌کنی؟ دارکوب بینوا در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود چهچة حزن‌انگیزی زد و گفت: آه! داستان من دراز است. ای لک‌لک جان باید عوض اشک خون گریه کنم. تو همیشه لک‌لک بوده‌ای و از زندگی خود به همین صورتی که هستی لذت می‌بری. اما من مجبورم که به شکل دارکوب زندگی کنم و دارکوب باشم در صورتی که روزی برای خودم آدم بودم.

لک‌لک‌ها از هیجان بالهای خود را بهم زدند و خلیفه با مهربانی و دلسوزی پرسید: دارکوب جان، بگو ببینم چه بر سرت آمده؟ مرد نابکاری به نام قدچورخان که پادشاه کشوری است که آن طرف جنگل قرار دارد مرا جادو کرده است و به صورت دارکوب در‌آورده. خلیفه زیر لب گفت: پس قدچورخان جادوگر است. و بعد پرسید: خوب چه باید کرد تا تو به صورت اصلی خودت برگردی؟ دارکوب جواب داد که: چون من راضی نشدم که زن پسر بد جنس این جادوگر شوم مرا به شکل دارکوب در آورد و حالا سرنوشت من این است که تا آخر عمر دارکوب بمانم مگر مردی از آدمیان بیاید و مرا خواستگاری کند اما در این بیغولة تاریک مرد کجا بود؟

دارکوب زد زیر گریه و دوباره اشکها از چشمهای او سرازیر شدند و روی برگها ریختند. و همچنان اشکریزان ادامه داد: علاوه بر این سرنوشت شوم، مجبورم که هر شب شاهد افسونهای شیطانی سه جادوگر باشم که در این جنگل اسرار‌آمیز با قدچورخان میعاد دارند. خلیفه پرسید: میعادگاهشان کجا هست؟ دارکوب به طرف جنوب اشاره کرد و گفت: آنجا زیر درختها در قطعه زمین دایره شکلی که از علف هرز پوشیده شده. و آهی کشید و با نوک کوچک خود تق‌تق به درخت کوبید.

خلیفه به وزیر نگاه کرد. سری تکان داد و هر دو بال‌ زنان به طرف جنوب به پرواز در‌آمدند. به زودی در انبوه جنگل به نقطه معهود و سرسبز رسیدند. پرنده‌ها فرود آمدند و در همان نزدیکی‌ها خود را زیر بوته‌ای پنهان کردند. در تمام روز در پناهگاه ماندند و وقتی ماه قطعه زمین پوشیده از علف را با نور پریده رنگ خود چراغانی کرد، اجر صبر و انتظار خود را گرفتند. سه مرد مانند دزدها از تاریکی سر بدر آوردند و آهسته به قطعه زمین دایره شکل خزیدند و چهار زانو روی علف‌ها نشستند و بعد دو مرد نقابدار که ردای سیاه بر تن داشتند به آنها پیوستند. وقتی دو مرد نقاب‌ها را برداشتند خلیفه به همراه خود اشاره‌ای کرد و آنها در ماه چشم های لوچ قدچورخان و نیمرخ مغرور شاهزاده جوان، خلیفه جدید بغداد را تشخیص دادند.

خان آهسته از پسرش پرسید: خوب فرزند بگو ببینم مردم بغداد چگونه مقدم تو را پذیرفته‌اند؟ شاهزاده جوان جواب داد که: می‌خواهید چگونه از من پذیرایی کنند. بالاخره من بر آنها حاکم هستم. البته مردم مانند اوایل راضی و خوشنود نیستند اما از ترس، اطاعت می‌کنند. ولی خیلی دلم می‌خواهد ببینم چگونه خلیفه سابق را دست بسر کردید؟ پیرمرد مکارانه خندید و گفت: آکنون که نقشه‌های من به خوبی عملی شده است این راز را بر تو فاش می‌کنم. من خود را به صورت فروشندة دوره‌گردی در‌آوردم و به خلیفه و وزیر اعظمش انفیه‌دانی سحر‌آمیز فروختم.

انفیه‌های آن جعبه می‌توانست آنها را جادو کند و آنها را به صورت لک‌لک در آورد. آنها که نوشتة داخل جعبه را شوخی ‌انگاشتند انفیه‌ها را بالا کشیدند و به صورت لک‌لک درآمدند اما یقین داشتند که ورد معهود را می‌تواند باز آنها را تغییر شکل دهد. ولی من حساب کار خودم را کرده بودم و یک حرف ورد را عوضی نوشته بودم. به جای کرساَ کاوسی نوشته بودم گرساَ کاوسی. با این ترتیب خلیفه و وزیر اعظمش تا ابدالاباد لک‌لک خواهند ماند. پسر خندید.

لک‌لک‌ها آنچه را باید بدانند دانستند. صبر کردند تا آب‌ها از آسیاب افتاد. همین که مطمئن شدند کسی دیگر آنها را نخواهد دید پرواز کنان به جانب درخت و دارکوب کوچک رفتند. هنوز پایشان به زمین نرسیده بود که ورد درست را به زبان آوردند. و به زودی خلیفة بغداد با وزیر اعظم به جای لک‌لک‌ها بر پا ایستادند. دارکوب که به این تغییر شکل نگاه می‌کرد حیرت‌زده شد. خلیفه با تمام شکوه خلافت قدم پیش نهاد، در برابر مرغ کوچک سر فرود آورد و گفت: ای دارکوب زیبا، آمده‌ام که تو را شریک عمر خود گردانم. جلو چشمهای دو مرد پرنده از نظر ناپدید شد و آنها شاهزاده خانمی را دیدند باریک اندام، با چشمهایی زیبا و خندان که از میان درختها با طنازی قدم به جلو گذاشت. سر فرود آورد و گفت: ای آقای شریف. تو به من عمر دوباره بخشیده‌ای و من جان ناقابل خود را به دست تو می‌سپارم.

خلیفه و وزیر در کنار شاهزاده خانم قرار گرفتند و رو به شهر آوردند و به بغداد رسیدند. مردم، حاکم عادل خود را دیدند که از کوچه‌های بغداد می‌گذرد. مثل این که این همه مدت از بغداد دور نبوده است. انگار همین دیروز بود که از میان آنها رفته بود. مردم با حیرت خود را به خلیفه محبوبشان رسانیدند. می‌خواستند در برابر او به خاک بیفتند اما خلیفه همچنان می‌رفت تا به در قصر رسید. وزیر اعظم به دربان قصر ندا داد: اینک امیر باز گشته است! در را بگشا! مردم بغداد که از بیداد خلیفة جدید به جان آمده بودند با فریادهای شادمانی امیر را خوشامد گفتند. دربان در را گشود و لشکریان گرد امیر حلقه زدند.

پسر قدچورخان را دستگیر کردند و کت بسته نزد پدر ملعونش باز فرستادند. شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز برای عروسی حاجی لک‌لک و دارکوب خانم جشن گرفتند و شادی کردند. اما دیگر خلیفه هرگز روی یک پا ننشست و همیشه چهارزانو می‌نشست و همچنین دیگر هرگز اسم ماهی و خوراک ماهی را نیاورد که نیاورد. هم مردم و هم خلیفه و اهل بیتش زندگی آرام و راحتی را گذراندند و امیر به منادی فرمان داد که در شهر جار بزند که برای صد سال و یک روز هیچ آشپزی حق ندارد ماهی بپزد و خلیفه هر وقت فکر ماهی می‌افتاد دلش بهم می‌خورد. فرمان خلیفه تا زنده بود اجرا شد و بعد از مرگ او هم وزیر اعظم دست بردار نبود.