شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق نیشابوری : قصه ی ادریس

کلمات کلیدی :

اکنون ادریس در بهشت است، زیر آسمان هفتم

ادریس از پس شیث بود، پیش از نوح، و نامش اخنوخ بود. ولیکن او را ادریس گویند. درزی بود. هر روز از او چندان عبادت به آسمان بردندید که از همه ی اهل روی زمین و خدای او را دیدار داده بود در آسمان ها و در افلاک و دوران و مجازی آن. نظر کرد در گشتن فَلک شمس، بدانست که چه رنج می رسد آن فریشته را که بر آن موکل است. دعا کرد تخفیف آن فریشته را خدای او را تخفیف کرد.


وی بدانست که این تخفیف من به دعای ادریس است. از خدای دستوری خواست، به زیارت ادریس آمد، وی را بدید و شکر آن بکرد که به جای وی کرده بود. ادریس از وی پرسید که عزرائیل ملک الموت در آسمان ها کجا باشد؟ گفت؛ آنجا که من باشم، در آسمان چهارم. ادریس از وی درخواست تا او را به زیارت وی برد. ادریس را به نزدیک عزرائیل برد. عزرائیل با وی دوستی گرفت، گاه گاه به سلام و زیارت ادریس می آمد. تا وقتی ادریس او را گفت که مرا به تو حاجتی ست. و آن آن است که جان من برگیری و باز در من آری!

ملک الموت گفت: جان کندن چنان چیزی نیست که آن را به آرزو باید خواست! ادریس گفت: مراد من آن است که مرا حرص افزاید در راه خدا. عزرائیل گفت: اگر لامحاله مراد تو این است. من بی فرمان خدای این نتوانم کرد. ادریس از وی درخواست تا وی از خدای در خواهد. حق گفت: آن کن که ادریس گوید! عزرائیل بیامد و جان وی بر گرفت و در وی آورد. پس او را گفت: چون یافتی جان کندن؟ گفت: سختتر از آن که می بیوسیدم.

عزرائیل گفت: تو درخواستی و اگر نه، من نخواستمی که تو را این بایستی دید. ادریس گفت: مرا نیز به تو یک حاجت است. دوزخ را نیز به من نمای تا آن را ببینم، چنان که مرگ را بدیدم، تا مرا حرص و رغبت افزاید در عبادت! ملک الموت وی را، به فرمان خدای، بر پر نشاند و به در دوزخ برد و مالک را گفت تا دوزخ را به وی نمود. چون ادریس دوزخ را بدید، بی هوش گشت. چون باهوش آمد، گفت: ای عزرائیل، یک کار مانده است، بهشت را به من نمای تا ببینم! عزرائیل او را، به اذن خدای، به در بهشت برد و از رضوان درخواست تا بهشت را به وی نماید. رضوان گفت: وقت نیست کس را در بهشت آوردن.

ادریس گفت: مرا از خدای دستوری خواه! خدای گفت: آن کن که او گوید! رضوان گفت: تو را دستوری دهم، بر آن شرط که چون ببینی زود بیرون روی؛ که وقت بودن در بهشت نیست. نباید که تو بهشت را ببینی، نیز بیرون نیایی! با وی عهد کرد که بیرون آیم. رضوان وی را در بهشت برد، بهشت را به وی نمود. ادریس را از دل بز نمی آمد که بیرون آید، نعلین را در آنجا بنهاد و با رضوان بیرون آمد. چون پای از در بهشت بیرون نهاد، گفت : نعلین در آنجا فراموش کرده ام. تا بیرون آرم! بازگشت، در بهشت شد، نیز بیرون نیامد. رضوان گفت: به جای آوردم. برای وعده ی تو را، بیرون آمدم. اکنون که درآمدم، بیرون نیایم. رضوان گفت: وقت نیست. ادریس گفت: مرا وقت است. زیرا مرگ بچشیدم و دوزخ بدیدم و عهد تو را وفا کردم. اکنون، دل بر بهشت نهادم. تو را با من کار نیست. رضوان با وی مناظره می کرد. امر آمد و فرمان از خدای رضوان را که ؛ دست از وی بدار!