شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

میترا بیات : رقص لالای هندو

کلمات کلیدی :

 

لالا پایش را روی کاشی های سرد و مرطوب گذاشت، کاشی هایی با رنگ های لاجوردی و ارغوانی که از دوران ساسانی سر تا سر معبد قدیمی ‌سرینگار را پوشانده بود .چرخی زد. صدای چیلینگ، چیلینگ آویزهای بسته به ساق برهنه اش در درهء سرد و سخت کشمیر پیچید. دوباره چرخید و دو گام دیگر هوای مرطوب دره را پس زد. روی نوک پای برهنه اش یک دور تاب خورد. مثل گوی رنگی از جا پرید و بر نوک پا به زمین نرسیده دوباره برخاست و اوج گرفت. نرم و سبک مثل ابر؛ تند و تیز مثل باد؛ در حقیقت می‌رقصید. میان زمین صخره وار و آسمان خاکستری کشمیر این لالا بود که هزار رنگ می‌شد و به چشم می‌آمد. سرخ و آبی و نارنجی؛ شال کشمیری پر نقش و نگارش، دامن بلندش و نیم تنه ای که تا ناف برهنه اش را با پولک های رنگارنگ پوشانده بود. همانند آتش زبانه می‌کشید و هزار رنگین  کمان می‌ساخت.


هرکه می‌رفت می‌ایستاد و به رقص لالا خیره می‌شد. هر که  از سرا شیبی دره بالا می‌آمد تند می‌کرد تا زودتر رقص لالا را ببیند. زن های سرینگار شال های رنگی شان را بالاتر می‌کشیدند و رقص لالا را نگاه می‌کردند. نهیب می‌زدند: لالا از خدا بترس. یکی گفت: لالا مردان مسلمان را خوش نمی‌آید تو اینجور می‌رقصی. و دیگری گفت: لالا مردان خیره شده‌اند به قد و قامتت.

لالا خندید و یک دور دیگر چرخید. بدنش را روی کاشی های سرد هاروان پیچ و تاب داد و روی کاشی های پرنقش و نگار هاروان و سنگ های سخت کشمیر لغزید. همانند رود جهلوم که بر درهء کشمیر تاب می‌خورد. دست هایش در هوا درهم می‌پیچیدند و همانند سر بزرگ مار بوآ در ساق دست هایش و در پیراهن بلندش گم می‌شدند. یک پایش را جلوتر می‌برد و بر نوک پای دیگرش می‌چرخید و سرش را در سه سوی دره می‌چرخاند و  می‌پرسید: کو؟ کو؟ کو؟

گردشی دوباره ‌کرد. چین و شکن به شکم برهنه اش می‌داد و به سمت دیگری می‌چرخید و می‌پرسید: کجایند، مردانی که می‌گویید؟ دوباره می‌رقصید. مردانی که در نگاهشان شعلهء شهوت زبانه می‌کشید خیره نگاهش می‌کردند و مردانی دیگر چشم از قد و بالای لالا بر می‌گرفتند و غضبناک لعن اش می‌کردند. زنان پچ پچ می‌کردند: لالا بترس. دیگری گفت: از سنگ و سگ بترس. و یکی گفت: مردان نامرد نشانت می‌کنند، مردا ...لالا مردها ...

لالا میان هوا جست می‌زد و بر پشت صاف و کمر باریک اش خم می‌شد و دو دستش را در میان دو پهلوی قوس برداشته اش چرخ می‌داد و چرخ می‌داد و چرخ می‌داد، و گفت: من که اینجا مردی نمی‌بینم؛ مردی میان درهءکشمیر نمی‌بینم تا از آن رو بگیرم. و یکی گفت: لا لا به رقص زنده ست. و دیگری: لالا اگر نرقصد می‌میرد. و آن دیگری گفت: لالا یعنی رقص.

لالا رقصید و رقصید. چرخید و چرخید و به یکباره ایستاد. چیلینگ چیلینگ آویزهایش باز ایستادند و سکوت در دره پیچید. انگار زمان در دره مرد. زمین از نفس افتاد. نگاه لالا به دره خیره بود. همگی رد نگاه لالا را خیره ماندند. یکی گفت: لالا چه دیدی که محو تماشا مانده ای؟ و دیگری گفت: چه دیدی که رقص را فراموش کرده ای؟ از دور، خیلی دور کسی از دره بالا می‌آمد. صدای گامش را فقط لالا می‌شنید. یکی گفت: لالا این همه مرد تو نمی‌بینی شان اما صدای گام های ناندریشی ای را می‌شنوی که میان دره نا پیداست؟

لالا گفت: هیس .... ناندریشی ... یکی گفت: هنوز به بالا نرسیده است. و دیگری: ساکت بمانید تا بیاید. سایه ای سنگین از میان دره به بالا می‌آمد. همهء نگاه ها به سمت دره و سایه بود. لالا  از میان جمعیت گذشت به سمت درهای بسته رفت. درها همه بسته بود. لالا دست های بلند و کشیده اش را به درها  کوبید. در باز شد. از در گذشت. باز هم دوید و به دری دیگر رسید. دوباره بر در کوبید. در باز شد و او از در گذشت. در پشت در بود، و دیوار پشت دیوار. انگار همهء کوهپایه های کشمیر تبدیل به در شده بودند و درها همه از سنگ های کوه های کشمیر سنگین و بلند جلویش قد می‌کشیدند. لالا از یک دو سه ... از شش در گذشت. رسید به آخرین در، هفتمین در. لالا در را باز کرد و جلو رفت. در هفتم پشت سر لالا بسته شد. لالا به هر سو دوید. درها پیش چشمش غیب شدند. لالا هر چه دوید به دیوار رسید. همهء دیوارها ی سنگی ای که جلویش بلند و کشیده سر بلند کرده بودند.

 

ناندریشی به بالای تپه رسید. انگار از پشت دیوارهای بلند لالا را می‌دید. شکم برهنه اش، موهای سیاهش که تا ساق پاهایش کشیده شده بودند ناندریشی به همان جا یی می‌رفت که لالا از آن گذشته بود. لالا از دویدن بیهوده خسته شد و ایستاد. نگاهش به زمین جلوی پایش افتاد. دری بود، دری دایره وار که بر زمین چسبیده بود. گرد و سرخ، لالا دست برد و در سرخ را از زمین برداشت. آتش از میانهء زمین زبانه کشید .آتشی که دست برد و لالا را درخود کشید. انگار در انتظار چنین لحظه ای بوده باشد. لالا در حفرهء میان زمین گم شد. در تنور فرو رفت و دری که مثل گوی سرخ بود مثل همهء در های پشت سرش بسته شد.

ناندریشی از هفتمین در گذشت بر بالای تنور نشست دست برد و در سرخ را برداشت. تنور سرد شد، سبز شد. از میان آن لالا سر بر کرد. لالا سبز و تازه از دل زمین بالا آمد. تازه روییده بود. ناندریشی دست برد و انگشتان لالا را میان دستش گرفت و او را بالا کشید. لالا روی زمین ایستاد. بلند و سبز همانند سروی قد کشید. لالا از ناندریشی پرسید: تو را از کجا می‌شناسم؟ و ناندریشی گفت: من میر همدان ام. لالا پرسید: شاه میر؟ و او پاسخ داد: شاه میر که می‌گویند منم. لالا سبز بود. دست لالا به هر کجا کشیده می‌شد سبزه بیرون می‌زد. از آن روز درهء کشمیر سبز شد. وقتی به درهء کشمیر می‌رسی نام لالا را همه جا می‌بینی. لالا نامی‌ست بر سر در یک درمانگاه که بیماران تهی دست را در آن مداوا می‌کنند. لالا نام معبدی ست که هنوز آوای زنی سبز پوش از میان سنگها ی سختش به گوش می‌رسد. لالا نام دیگر کشمیر است.