شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

گائو زینگ جیان : در پارک

کلمات کلیدی :

 

"خیلی وقته تو هیچ پارکی قدم نزدم. دیگه نه علاقه ش برام مونده نه فرصتش. یادمه وقتی بچه بودم، دوست داشتم بیام رو چمنای این پارک غلت بزنم. وقتی بچه های دیگه هم بودن پارک رو خیلی دوست داشتم. علی الخصوص وقتی تو هم بودی. اون موقع ها، دو تا گیسِ بافته ی کوچولو داشتی و کلی افاده. "

"واقعا. همه همین وضعیت رو دارن؛ باعجله از سر کار می رن خونه. زندگی؛ همیشه ی خدا عجله ای یه. من هم همراه پدر و مادرم می اومدم پارک. یادمه. تو همیشه از این شلوارای بنددارا می پوشیدی؛ خیلی هم از خود راضی بودی. "


" آره. هیچکس جرات نداشت باهات مخالفت کنه. "

" یادم نمی آد. ولی بازی کردن با تو رو دوست داشتم. حتی یادمه با هم توپ پلاستیکی شوت می کردیم. "

" محاله! تو حتی یه بارم توپ شوت نکردی. همیشه کفشای سفید کوچولو می پوشیدی. همیشه هم می ترسیدی کثیف بشن. "                                     

" آره، وقتی بچه بودم عاشق کتونیای سفید بودم. "

" شبیه پرنسِسا بودی. "

" آره حتما! اونم یه پرنسس کتونی پوش. "

" بعد خانواده ت از این­ جا رفتن. "

" آره. "

" اوایل بیش ترِ یکشنبه ها می اومدی یه سری می زدی ولی بعدنا دیگه نیومدی" 

" دیگه بزرگ شده بودم. "

" مادرم واقعا تو رو دوست داشت. "

" می دونم. "

" ما تو خانواده مون دختر نداشتیم. "

" همه می گفتن ما شبیه هم ایم. مثل یه خواهر بزرگ تر و یه برادر کوچیک تر. "

" یادت نره، همسن ایم! ضمنا من دو ماه بزرگ ترم. "

" ولی من بزرگ تر به نظر می اومدم. همیشه یه وجب ازت بلندتر بودم، انگار خواهر بزرگه ت باشم. "

" اون زمان دخترا زودتر قد می کشیدن. اصلن ولش کن، بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم. "

" خب، راجع به چی حرف بزنیم ؟ "

دو طرفِ راهی که از وسط درخت ها می گذرد سروهای هرس شده ی ژاپنی قد کشیده اند. روی شیبِ پشت سروها زن جوانی که لباس بلند پوشیده و کیف قرمز به دست گرفته، روی یک نیمکت سنگی می نشیند.

" بیا یک کم بشینیم. "

" باشه. "                                                                    

" خورشید داره غروب می کنه. "

" آره، قشنگه. "

" من این جور زیبایی های مصنوعی رو دوست ندارم. "

" خودت نبودی که گفتی پارک رفتن رو دوست داشتی ؟ "

" اون مال بچگی هام بود. من تو نواحی کوهستانی زندگی کرده م. تو جنگلای قدیمی هفت سال چوب بری کرده م. "

" داشتی برای زنده موندن تلاش می کردی. "

" جنگلا واقعن پرهیبتن. "

همان زن جوان که لباس بلند پوشیده، از روی نیمکت سنگی بلند می شود و انتهای راه پرسایه ی پشت سروها را نگاه می کند. چند نفر از آن سمت می آیند و در میان شان مرد جوان بلند بالایی به چشم می خورد که موهایش روی شقیقه هایش ریخته. آن طرف نوک درخت­ها، آن طرف دیوار، آسمان با سرخیِ درخشانش، با قرمز و بنفش، غروب برافروخته شده، و ابرهای موّاج آن بالاها در حال پخش شدن هستند.

" خیلی وقته که غروبی به این قشنگی ندیده م. انگار آسمون آتیش گرفته. "

" مثل یه آتیش وحشی می مونه. "

" مثل چی ؟ "

" مثل یه آتیش وحشیِ جنگلی "

" خب، ادامه بده. "

" وقتی یه آتیش وحشی توی جنگل درست می شه آسمون عینا همین طوری می شه. آتیش به سرعت و با یه جور کینه پخش می شه طوری که فرصتی برای قطع درختای جنگل نیست. واقعا ترسناکه. اگه از دور نگاه کنی همه ی درختایی که روی زمین افتادن شبیه تیکه های کاه به نظر می رسن که تو آتیش به طرف بالا شناور شده باشن. و پلنگای مجنون از جنگل­ا بیرون می زنن و خودشون رو تو رودخونه ها می ندازن و یکراست به طرفت شنا می کنن. "

" پلنگا به مردم حمله نمی کنن ؟ "

" تا بخوای فکرشو بکنی اومده ن و رفته ن. "

" نمی شه روشون تفنگ کشید ؟ "

" مردمم عین پلنگا شوکه ان. فقط از ساحل رودخونه ها با نگاهای خالی به آتیش خیره می شن. "

" نمی شه کاری کرد ؟ "

" رودای کوهستان نمی تونن آتیش وحشی رو متوقف کنن. پوست درختای اون طرفِ رود می سوزه، به ترق تروق می افته و بعد یکمرتبه می بینی مشتعل شده ن. تا چند کیلومتر اون طرف تر این قدر پردود و داغه که نمی تونی نفس بکشی. تنها کاری که می تونی بکنی اینه که منتظر تغییر باد بشی یا این که آتیش به رودخونه برسه و از پا دربیاد" 

زن جوانی که لباس بلند پوشیده دوباره روی نیمکت سنگی می نشیند. کیف قرمزش کنار دستش است.

" یه مقدار بیش تر از تجربیات اون سالا برام بگو. "

" چیز زیادی واسه گفتن نیست. "

" چه طور می شه چیز زیادی برای گفتن وجود نداشته باشه ؟ این چیزایی که تعریف کردی که خیلی جالب بودن. "

" ولی الان حرف زدن درباره ی این چیزا چندان معنی نداره. راجع  به کارایی که تو تو این سالا انجام دادی حرف بزن. "                                                               

" من ؟ "

" آره. "

" من یه دختر دارم. "

"چند سالشه ؟ "                                                                              

" شش. "

" مثل خودته ؟ "

" همه می گن درست عین خودمه. "

" شبیه بچگی های خودته ؟ کتونی های سفید می پوشه ؟ "

" نه. دوست داره کفشای چرمی بپوشه. پدرش هر سری یه جفت براش می خره. "

" خوش شانسی. به نظر که مرد خوبی می آد. "

" با من که خیلی خوبه ولی نمی دونم خوش شانسم یا نه ؟ "

" و کارِت هم خیلی خوب و مناسبه، نه ؟ "

" آره، در مقایسه با کاری که آدمای همسن و سال خودم انجام می دن خوبه. تو دفتر می شینم تلفنا رو جواب می دم و پرونده ها رو برای بالا دستی ها می برم. "

" منشی ای ؟ "

" مسئول پرونده هام. "

" این نوع کارا محرمانه س. نشون می ده بهت اعتماد دارن. "

" از کارگر بودن که خیلی بهتره. تو هم از یه دوران سخت، جون به در بردی، نه ؟ رفتی دانشگاه­ پس احتمالا الان داری یه کار تخصصی ای انجام می دی، آره ؟  "

" آره ولی همه ش به خاطر زحمت هایی بوده که خودم کشیدم. "

رنگهای غروب ناپدید می شوند. حالا آسمان قرمز تیره است اما روی افق، بالاتر از نوک درخت ها، درخششی زرد- نارنجی به گوشه ی یک ابر تیره افتاده. روی شیب، فضای بین درخت ها در حال تاریک شدن است و زن جوان با گردن خمیده روی نیمکت نشسته. انگار به ساعتش نگاه می کند سپس بلند می شود. کیفش را به دست گرفته است اما در حالی که به راه پشت سروها نگاه می کند تصمیم می گیرد دوباره آن را روی نیمکت بگذارد. ظاهرا وقتی متوجه حضور ماه در کنار ابرها می شود باز از نیمکت رو بر می گرداند و با نگاهی خیره به زمین، راه می افتد.                      

" منتظر کسی یه. "

" منتظر بودن خیلی بده. این روزا نوبت مردای جوونه که سر قرار پیداشون نشه. "

" به نظرت تعداد دخترای جوون بیش از حد زیاد نیست ؟ "

" از نظر تعدادِ مردای جوون که کمبودی نیست ولی مردای جوون محجوب خیلی کم شده ن "

" ولی دختره خیلی قشنگه. "

" اگه اول زن عاشق بشه بدشانسی می آره. "

" پسره پیداش می شه؟ "

" کی می دونه ؟ انتظار واقعا آدمو دیوونه می کنه. "

" خوشبختانه ما این سن  و سال رو رد کرده یم. تا حالا برای کسی منتظر وایستادی ؟ "

" آره ولی پسره اول عاشق شده بود. تو تا حالا کسی رو معطل گذاشته ی ؟ "

" هرگز نشده که سر قرار حاضر نشم. "

" دوست دختر داری ؟ "

" ظاهرا که دارم. "

" پس چرا باهاش ازدواج نمی کنی؟ "

" احتمالا بکنم. "

" انگار اونقدرا دوستش نداری."

" دلم براش می سوزه. "

" دل سوزی که عشق نیست. اگه عاشقش نیستی بیش تر از این فریبش نده! "

" من فقط خودم رو فریب می دم. "

" این کارت فریب دادن اونم هست. "

" بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم. "

" باشه. "

زن جوان می نشیند. بعد ناگهان در حالی که به مسیر نگاه می کند دوباره بلند می شود. روی خط افق، آخرین لکه ی قرمزِ در حال محو شدن را به سختی می شود دید. دوباره می نشیند اما انگار نگاه دیگران را احساس کرده باشد، سرش را پایین می اندازد و این طور به نظر می رسد که با لبه ی دامنش بازی می کند.

" پیداش می شه ؟ "

" نمی دونم. "

" همچین چیزی نباید اتفاق بیفته. "

" خیلی چیزا هستن که نباید اتفاق بیفتن. "

" این دوست دخترت، خوشگله ؟ "

" آدم غمگینی یه. "

" اینطوری حرف نزن. اگه عاشقش نیستی فریبش نده. یه زن جوون برای خودت پیدا کن که واقعا عاشقش باشی. یکی که خوشگل باشه. "

" یکی که خوشگل باشه لزومی نداره از من خوشش بیاد. "

" چرا ؟ "

" چون من پدر پولدار ندارم. "

" این طوری حرف نزن. خوشم نمی آد به این جور حرفا گوش کنم. "

" پس بهتره گوش ندی. فکر کنم باید بریم. "

" خونه ی من می آی ؟ "

" باید برای دخترت یه هدیه بیارم؛ البته تقدیم بهترین آرزوهام برای تو هم هست."

" این جوری حرف نزن. "

" چه اشکالی داره مگه ؟ "

" تو همیشه احساسات من رو جریحه دار می کنی. "

" هیچ وقت چنین قصدی نداشته م. "

" آرزو می کنم همیشه خوشحال باشی. "

" نمی خوام این کلمه رو بشنوم. "

" پس یعنی خوشحال نیستی ؟ "

" نمی خوام درباره ش حرف بزنم. همین دیدار، بعد از این همه سال، به اندازه ی کافی طاقت فرسا ست. بیا راجع به چیزای غصه دار حرف نزنیم. "

" خیلو خب. پس درباره ی یه چیز دیگه حرف می زنیم. "

زن جوان ناگهان می ایستد. کسی در امتداد مسیر می آید. خیلی تند راه می رود.

" بالاخره پیداش شد. "

جوانی ست که کیف برزنتی دارد. سرعت خود را کم نمی کند و به راه رفتن خود ادامه می دهد. زن جوان رو می گرداند.

" اونی نیست که منتظرشه. زندگی بیشتر وقتا همین قدر عجیبه. "

" داره گریه می کنه. "

" کی ؟ "

زن جوان در حالی که کف دستهایش روی صورتش قرار گرفته اند می نشیند. دستها بالا آمده اند و به نظر می رسد صورتش را پوشانده اند اما نمی توان به وضوح دید. پرنده ها چهچه می زنند.

" پس این جا هنوزم پرنده داره. " 

" پرنده ها که فقط تو جنگلا زندگی نمی کنن. "

" آره خب، اگه گنجشکا رو می گی. گنجشکا هنوز اینجان. "

" خیلی مغرور شدی. "

" تنها راه زنده موندنم همین بود. اگه همین یه مقدار غرور رو هم حفظ نکرده بودم الان اینجا نبودم. "

" این قدر از خود­­ متشکر نباش. تو تنها کسی نیستی که رنج کشیده. همه فرستاده می شدن که توی روستا کار کنن. باید بفهمی. زندگی زنای جوونی که به روستاهای غریبه فرستاده می شدن، روستاهایی که توش نه فامیل بود نه هیچ دوستی، خیلی سخت تر از زندگی تو بوده. به این خاطر باهاش ازدواج کردم که انتخاب بهتری نداشتم. خانواده ش ترتیبی دادن که دوباره به شهر منتقل بشم."

" منم تو رو مقصر ندونستم. "

" هیچ کی حق نداره هیچ کی رو مقصر بدونه. "

چراغ های خیابان روشن شده اند و نور زرد زنگ پریده شان از لابه لای برگ سبز درخت ها تراوش می کند. آسمانِ شب، خاکستری و تیره است و این باعث می شود لامپ های برق خیابان که میان درخت ها جا خوش کرده اند خیلی روشن به نظر برسند. 

" فکر کنم باید بریم. "

" آره. نباید می اومدیم این جا. "

" مردم ممکنه فکر کنن ما عاشق و معشوقیم. اگه شوهرت بفهمه دچار سوء تفاهم نمی شه که، نه ؟ "

" از اون جور آدما نیست. "

" پس آدم خیلی خوبی یه. "

" می تونی بیای با ما وقت بگذرونی. "

" اگه شوهرت دعوتم کنه می آم."

" اگه من دعوتت کنم چی؟ فرقی می کنه ؟ "

" خیلی بد شد که آدرست رو نمی دونستم. به خاطر همین بود که برای پیدا کردنت رفتم محل کارت وگرنه یکراست اومده بودم خونه تون. "

" لزومی نداره این همه قصه سرهم کنی. "

" آره، نیازی نیست واسه هم از این حرفا سرهم کنیم. "

" ولی من هیچ حرف الکی ای نزده م. اونی که یه چیزی می گه ولی منظورش یه چیز دیگه س تویی."

" بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم. "

" باشه. "

هوای درختزار تاریک شده است و دیگر نمی توان زن جوان را دید. با این حال در اثر نوری که از چراغ ها می تابد برگهای سبز یک صنوبر سفید، درخشان به نظر می رسند. نسیمی می وزد و برگهای لرزان صنوبر مثل ابریشم سوسو می زنند.

" هنوز نرفته، نه ؟ "

" نه. به یه درخت تکیه داده. "

درخت بزرگی در چند قدمی نیمکت سنگیِ خالی ایستاده و کسی به آن تکیه زده است.

" داره چی کار می کنه ؟ "

" گریه می کنه. "

" ارزش گریه نداره. "

" چرا ؟ "

" گریه کردن به خاطر کسی که قالت می ذاره ارزش نداره. همچین دختری واسه پیدا کردن یه مرد خوبی که واقعن دوستش داشته باشه به مشکل نمی خوره - کسی که لیاقت عشقش رو داشته باشه. فقط باید بره. "

" ولی هنوز امیدواره. "

"جاده ی زندگی پهنه. اونم راه خودش رو پیدا می کنه."

" فکر نکن همه چی رو می دونی. تو احساس یه زن رو درک نمی کنی. برای یه مرد خیلی ساده س که به یه زن آسیب برسونه. در حقیقت زن همیشه آسیب پذیرتره. "

" اگه اون دختر می دونه که آسیب پذیرتره چرا سعی نمی کنه یاد بگیره و قوی تر بشه ؟"

" حرفای قشنگ ! "

" لازم نیست آدم دنبال چیزایی بگرده که باعث نگرانیش می شن. تو زندگی به اندازه ی کافی نگرانی وجود داره. آدم باید بتونه این چیزا رو بپذیره. "

" خیلی چیزا هست که باید باشه، ولی نیست. "

" منظورم اینه که آدما فقط باید اون کارایی رو انجام بدن که باید انجامشون داد. "

" به نظر من که این حرفا با هیچی نگفتن، فرقی ندارن. "

" آره. نباید واسه دیدنت می اومدم. "

" اینم همون هیچی نگفتنه. "           

" خیله خب. باید بریم. برات شام می گیرم. "

" نمی خوام. نمی شه راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم ؟ "

" درباره ی چی ؟ "

" درباره ی خودت حرف بزن. "

" بیا درباره ی نسل بعدی حرف بزنیم. اسم دخترت چیه ؟ "

" می خواستم یه پسر داشته باشم. "

" دخترم همونه دیگه فرق نداره که. "

" نه. وقتی یه پسر بزرگ می شه مجبور نیست مثل یه دختر رنج بکشه. "

" مردمِ آینده به اندازه ی ما رنج نمی کشن چون ما قبلن برای اونا رنج کشیده یم."

" داره گریه می کنه. "

نسیمی که بالای سرشان در جریان است خش خش برگها را همراه دارد. اما به وضوح گریه ی زنی را هم همراه می آورد. گریه ای که از سمت نیمکت سنگی و درخت می آید.

" باید دلداریش بدیم. "

" این کار هیچ کمکی نمی کنه. "

" ولی باید سعی کنیم. "

" باشه. تو برو. "

" در چنین شرایطی بهتره یه زن بره. "

" به چنین دلداری ای نیاز نداره. "

" درکت نمی کنم. "

" تو هیچی رو درک نمی کنی. "

" می دونی، درک نکردن بهتره. وقتی درک کنی خودش باری می شه به دوشت. "

" پس چرا می خوای دیگران رو دلداری بدی ؟ چرا فقط خودت رو دلداری نمی دی ؟ "

" منظورت چیه ؟ "

" تو درک نمی کنی آدمای دیگه چه احساسی دارن. اگه به چشمِ تو احساس داشتن یه باری یه به دوش آدم، پس بهترین چیز واسه تو همون درک نکردنه. "

" بیا بریم. "

" بعدن می آی خونه م ؟ "

" لزومی به این کار نیست. "

" یعنی واقعن می خوایم این جوری خداحافظی کنیم ؟ من تو رو برای شام فردا دعوت کرده م. شوهرمم هست. "

" فکر کنم نیومدن بهترین کار باشه. تو چی فکر می کنی ؟ "

" هر جور خودت صلاح می دونی. "

صدای گریه در تاریکی بیش تر از پیش مشخص می شود. هق هقی خفه به تناوب با صدای برگهایی که در نسیم عصرگاه می لرزند مخلوط می شود.

" وقتی ازدواج کردم برات یه نامه می نویسم. "

" بهتره هیچی ننویسی. "

" اگه بعدن واسه کار از این طرفا رد شدم، شاید باز بهت سر بزنم. "

" بهتره نیای. "

" آره. اومدنم هم اشتباه بود. "

" چی ؟ "

" نباید دوباره می اومدم. "

" نه ! اومدنت اشتباه نبود. "

" هیچ کدوممون مقصر نیستیم. مقصر زمونه س. ولی همه ی اینا مربوط به گذشته س. باید یاد بگیریم که فراموش کنیم. "

" ولی فراموش کردنِ همه ی اون لحظه ها کار سختیه. "

" شاید با گذشتن زمانِ بیشتر ... "

" بهتره بری. "

" نمی خوای ببینم سوار اتوبوس می شی ؟ "

هر دو بلند می شوند. پشت تنه ی خاکستری درخت، نزدیک نیمکت سنگی خالی که به سختی دیده می شود، هق هقی هست که هنوز قطع نشده. با این حال نمی توان دختر را دید.