شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

الول ساتن : نداشت، نداشت

کلمات کلیدی :

 

 

یه پسره بود به پدرش گفت: می‌خوام برم شکار. پدرش گفت: خیلو خوب برو شکار. پسره گفت: بابا من تفنگ می‌خوام. باباهه گفت: ما سه تا تفنگ داریم. دوتاش شیکسته و یکیش لوله نداره. پسره تفنگِ لوله ندار رو ورداشت، بعد گفت: بابا من چقو (چاقو) می‌خوام. باباهه گفت: ما سه تا چقو داریم، دوتاش شیکسته و یکیش تیغه نداره. پسره گفت: خیلو خوب. و دوباره گفت: بابا من یه اسب می‌خوام. باباهه گفت: برو سرِ طویله. سه تا اسبه. دوتاش مرده و یکیش جون نداره. پسره اسب جون ندار رو ورداشت و سوارِ اسب جون ‌ندار شد و منزل به منزل، طی منازل رفت و رفت و رفت تا رسید به جنگل.


پسره تا رسید، دید سه تا شکاره. دوتاش مرده و یکیش جون نداره. تفنگِ لوله‌ندار رو ورداشت و زد به شکار جون ندار. دید شکار جون‌ندار غلتید و غلتید و غلتید! بعد رفت وَرِش داشت و سوار اسبِ جون‌ندارش شد و منزل به منزل طی منازل رفت و رفت و رفت تا رسید به منزل باباش. گفت: بابا! باباش گفت: بله. پسره گفت: من یه دیگ می‌خوام اینا رو قرمه‌ کنم. پدرش گفت: ما سه تا دیگ داریم دوتاش شیکسته و یکیش ته نداره. پسره گفت: خیلو خب. شکار رو خرد کرد و ریخت تو دیگ ته نداره! (راوی می خندد). پسره گفت: بابا! باباهه گفت: بله. پسره گفت: من تشنمه. باباهه گفت: ما سَه ‌تا چشمة آب داریم. دوتاش خشکیده، یکی نم نداره. (الول ساتن هم می‌خندد) پسره سرِشو گذاشت به چشمه نم‌ندار. مکید و مکید تا سر ور نداشت. تموم شد. ماسح هم با ناظران وبلاگ حقیقت، داستان و افسانه می‌خندند.