شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آلیس مونرو : خرس از کوه گذر کرد

کلمات کلیدی :

 

گرانت استاد بازنشسته ی رشته ی ادبیات دانشگاه، همراه همسرش فیونا در خانه ی پدری او زندگی می کنند. پدر فیونا سال هاست مرده، جراح برجسته ی قلب و عروق و مادرش یک زن ایسلندی خیلی جدی و فعال در مسائل سیاسی است. فیونا به تدریج حافظه اش را از دست داده است. حالا گاهی آدرس خانه را فراموش می کند، فراموش می کند کدام وسیله داخل کدام کشوست. به همین خاطر همه جا را برچسب می زند.


گرانت تصمیم می گیرد فیونا را در یک مرکز مراقبتی بگذارد. البته مدام به او سر می زند. اما سیاست مرکز مراقبتی این است که در اولین ماه اقامت، بستگان حق ندارند سر بزنند چون باعث خواهد شد که اخت شدن به شرایط تازه به درستی صورت نپذیرد. به همین دلیل هم گرانت مجبور است ماه اول را فقط از طریق تلفن خبر بگیرد. هر روز زنگ می زند. پرستارها می گویند که حال همسرش خوب است و مشکلی نیست و کم کم دارد به شرایط تازه خو می گیرد.

وقتی سی روز تمام می شود گرانت به دیدار فیونا می رود. یک دسته گل بزرگ هم همراه می برد. فیونا در اتاقش نیست. گرانت می گردد و همسرش را در سالن عمومی پیدا می کند. جایی که تلویزیون و مبل هست و عده ای برای خودشان نشسته اند با هم حرف می زنند یا تنهایند. فیونا همراه عده ای دور میزی نشسته اند و ورق بازی می کنند. البته او بازی نمی کند اما بغل دست مردی نشسته که روی ویلچیر است و ورق هایش را طوری گرفته که فیونا بتواند نگاه کند.

همین که گرانت نزدیک میز می شود و به همسرش سلام می کند، همه با اخم نگاهش می کنند و ناراحتند که مزاحم بازی شان شده است. فیونا بلند می شود و با گرانت خوش و بش می کند اما لحن صحبتش طوری است که انگار شوهرش را درست و حسابی به یاد ندارد. مردی که روی ویلچیر نشسته است غر و لند می کند و فیونا می گوید که باید برگردد سر میز. گرانت کمی جا می خورد و ناراحت می شود.

گرانت می رود سراغ پرستاری که در طول این یک ماه با او در تماس بوده است و می پرسد که چرا همسرش او را به جا نیاورده؟ و آن مرد روی ویلچیر چه کسی است؟ پرستار می گوید طبیعی است و زنش دارد به شرایط خو می کند و آن مرد آبری است. با هم دوست شده اند، معمولا هر کسی این جا برای خودش یک دوست صمیمی پیدا می کند و به این ترتیب از تنهایی در می آید. بعدها گرانت می فهمد در حقیقت آبری از دوستان قدیمی فیونا بوده است . یک بار که برای تعطیلات به خانه ی پدر بزرگش رفته بود آبری را می بیند و آبری در انتهای تعطیلات از فیونا درخواست می کند با هم بیرون بروند و می روند و بعد از آن هم دیگر همدیگر را نمی بینند چون فیونا به شهر خودشان بر می گردد. آبری در مغازه ی پدر بزرگ فیونا شاگرد بوده است. این ها را فیونا برای گرانت می گوید و حس خوبی دارد به آبری.

گرانت وقتی استاد دانشگاه بوده است روابط مخفیانه ی زیادی داشته، در سال های مختلف با زن های مختلفی که شاگردهای کلاسش بوده اند، او را جذاب و رازآلود می دیده اند. بعضی از آنها زن های خانه داری بوده اند که برای رفع ملال و جان دادن دوباره در دانشگاه ثبت نام کرده بودند و برخی دیگر دخترهای جوان و آماده به برقراری ارتباط که بعضا باعث اخراج استادها از دانشگاه هم می شدند. اما گرانت بالاخره تصمیم می گیرد از این نوع رابطه خارج شود و البته همیشه و در همه حال نسبت به فیونا احساس عشق داشته است. علی رغم روابط کوتاه مدتی که با زن های دیگر برقرار می کرده، همیشه فیونا را دوست داشته است و بقیه برایش در حکم نوعی رابطه ی هیجان انگیز ناپایدار بوده اند.

رابطه ی آبری و فیونا کم کم عمیق و عمیق تر می شود. هر بار که گرانت به دیدن فیونا می رود آن ها را می بیند که سر میز به ورق بازی مشغول اند یا در باغ قدم می زنند یا در اتاق فیونا نشسته اند و حرف می زنند. فیونا ویلچیر آبری را هل می دهد و حتی باعث شده است آبری همت کند و در مسافت های کوتاه بدون ویلچیر و تنها با واکر این طرف و آن طرف برود. مثل یک زوج جدا نشدنی اند. نکته ی دیگر این است که فیونا کم کم فراموش کار تر شده است. لباس هایی که تنش است مال خودش نیستند و به نظر هم نمی رسد که به یاد داشته باشد لباس های خودش کدام بوده اند. مدل موهایش هم عوض شده است و موهایش را کوتاه کرده اند و از آن زیبایی همیشگی اش کاسته شده و وقتی گرانت ازش می پرسد که چرا موهایش را کوتاه کرده اند، می گوید به گمانش همیشه همین طور بوده.

گرانت کاری به کار آبری ندارد. گرچه از فراموشی روز افزون فیونا ناراحت است اما همیشه سر می زند و آبری و فیونا را تماشا می کند. یک روز وقتی در می زند و وارد اتاق فیونا می شود می بیند که آبری کنار تخت روی ویلچیر است و دست فیونا را که روی تخت نشسته، محکم گرفته است. با دیدن او قیافه شان در هم می رود. آبری ناراحت است و فیونا او را با شیرین ترین لحن ممکن دلداری می دهد. لحنی که حتی برای گرانت به کار نبرده است. گویا قرار است آبری را ترخیص کنند و همسرش می خواهد بیاید دنبالش.

آبری گریه می کند و فیونا اشک های او را پاک می کند. فیونا از گرانت می پرسد که آیا کسی را می شناسد که بتواند کمکی بهشان بکند؟ اما آبری ناراحت می شود و صداهایی از خودش در می آورد که یعنی دوست ندارد فیونا از این غریبه کمکی بخواهد. فیونا ادامه نمی دهد و گرانت هم کاری نمی کند و پی نمی گیرد. به نظر نمی رسد که فیونا گرانت را به خاطر داشته باشد. گرانت کتابی را که همراه آورده - مجموعه عکس هایی از ایسلند - روی تخت می گذارد و بیرون می رود که راحت باشند. وقتی سوار ماشینش می شود، زنی را می بیند که یک ویلچیر را از یک ماشین پیاده می کند. حدس می زند که باید زن آبری باشد.

پس از این که آبری را ترخیص می کنند، حال فیونا رو به وخامت می گذارد. دیگر به خودش نمی رسد، وزنش کم می شود چون غذا نمی خورد، دیگر از اتاقش بیرون نمی آید و راه نمی رود. به گرانت می گویند که اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبور خواهند بود ببرندش طبقه دوم. طبقه دوم مخصوص کسانی است که وضع جسمی یا روحی بدی دارند. گرانت در حال رفتن به خانه ناگهان تصمیمی می گیرد. 

در خانه باز می شود و زن آبری، ماریان در چاچوب ظاهر می شود. گرانت خودش را معرفی می کند. ماریان بدخلقی می کند و می گوید که اگر گرانت فکر می کند آبری به فیونا دست درازی کرده است اشتباه می کند و این که اتفاقا او برعکس این قضیه را شنیده است. گرانت می گوید که اصلا برای گله و شکایت این جا نیامده است. ماریان او را دعوت می کند داخل و یک فنجان قهوه برایش می ریزد. آبری مشغول تماشای تلویزیون است. در آشپزخانه می نشینند. گرانت خیلی مودبانه می پرسد که آیا امکان دارد که ماریان همسرش را هفته ای یک روز به آسایشگاه ببرد؟ یا اگر سختش است خود گرانت این کار را خواهد کرد.

ماریان می گوید که ممکن است. کمی حرف می زنند اما ماریان همچنان سر حرف خودش ایستاده است. به نظر زن لجبازی است و خیلی حساب گر. توضیح می دهد خودش و آبری این جا زندگی می کنند و پسرش که در شهر دیگری زندگی می کند خیلی وقت است بهشان سر نزده اما برای شان لوازم خانه می خرد و می فرستد. این که می گوید درگیر است اما برای تعطیلات زمستانی با همسرش رفته به هاوایی. ماریان می گوید که این خانه را به سختی خریده اند و هنوز هم بدهی دارند و این که آبری شغل خوبی داشته اما خراب کاری کرده - و البته که به ماریان توضیحی نداده - و از کار بی کارش کرده اند. در مسافرتی که رفته بودند آبری مریض می شود و مریضی اش باعث می شود به کما برود. یک نوع ویروس. و پس از آن این شده وضعش. خلاصه این که علاوه بر این که برایش راحت نیست آبری را ببرد و بیاورد، آنقدر هم پول ندارد که آبری را کلا بگذارد در آسایشگاه. تنها راه این است که خانه را بفروشد اما دلش نمی خواهد خانه ای را که این همه برایش زحمت کشیده بفروشد. جواب نهایی ماریان منفی است.

گرانت کمی قارچ می خرد و به خانه بر می گردد. پیغام گیر چشمک می زند. می ترسد برای فیونا اتفاقی افتاده باشد. فوری پیام را گوش می کند. ماریان است ، پیشنهاد می دهد با هم بروند و در جشنی که قرار است در شهر برگزار شود شرکت کنند و با هم برقصند. ماریان ده سالی از شوهرش جوان تر است. زنی چشم گیر از شهری کوچک که احتمالا به خاطر رسیدن به وضعیتی بهتر با آبری ازدواج کرده است. چون آبری کارمند بوده و موقعیت پیشرفت داشته و این که فکر می کرده زندگی اش خیلی بیشتر از اینی که هست امکان رشد داشته. رشد مالی ای که به آن نرسیده. به این فکر می کند که حتما ماریان وقتی او را دیده با خودش فکر کرده بد نیست با هم بروند بیرون. که ببیند چه پیش خواهد آمد. که وقتی گرانت رفته، با خودش فکر کرده خوب است فرصت را از دست ندهد و تنها نماند. شاید تیری در تاریکی. گرانت زنگ نمی زند. ماریان مدتی بعد دوباره زنگ می زند و پیغام می گذارد. می گوید تلفن خانه اش زنگ خورده و چون نمی دانسته گرانت است یا نه، و با توجه به این که پیغام گیر هم ندارد، گفته تماسی بگیرد. گرانت تصمیم خودش را می گیرد. به ماریان زنگ می زند.

مدتی بعد گرانت در اتاق فیونا را باز می کند. فیونا مشغول ورق زدن عکس های ایسلند است. به گرانت می گوید مایه ی تعجب است که مردم کتاب به این خوبی را این جا جا گذاشته اند و او پیدایش کرده است. گرانت می گوید برایش کسی را آورده است. آبری را. فیونا می گوید که نام ها را درست به خاطر نمی آورد. بلند می شود، گرانت را بغل می گیرد و لاله های گوش او را محکم فشار می دهد. انگار شوقی در وجودش ریشه می دواند و می گوید: خوشحالم از دیدنت. می تونستی خیلی راحت بری. می تونستی خیلی راحت منو ول کنی و بری. گرانت صورتش را به موهای سفید همسرش می چسباند و می گوید: مگه ممکنه؟