شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حضرت زکریا درود و رحمت خداوند بر ایشان باد

کلمات کلیدی :

 

 

زکریا از فرزندان هارون برادر موسی و کاهنى از فرقه ابیا، جزء رهبانان بیت المقدس؛ معتکف در هیکل (صومعه) و استاد بر جملگی رهبانان بود. یکی از دوستان و نزدیکان زکریا مردی بود به نام عمران. او هم از بزرگان شهر بود. روزی خداوند به عمران مژده داد که به زودی صاحب فرزندی خواهد شد. در حقیقت همان سال، همسر عمران باردار شد. اما پیش از اینکه بچه بدنیا بیاید، عمران در گذشت!


ایصابات همسر زکریا عقیم بود و ذکریا هم مانند عمران در آرزوی فرزندی پسر به پیری رسیده بود. حنه خواهر ایصابات هم باردار نمی شد. روزی حنه در زیر درختی مرغکی را دید که به جوجه اش دانه می دهد. همان دم دعا نمود تا رحم او بار گیرد از عمران. گفت: پروردگارا، نذر کردم که آنچه در شکم من است، ‌تنها در خدمت تو باشد و از کار این جهانی آزاد؛ پس از من بپذیر، که تو شنوای دانایی. دعایش به درگاه باری تعالی مورد استجابت قرار گرفت و حنه را مریم آمد!

حنه مریم را به صومعه هدیه نمود، در آن زمان رسم بود که هر وقت کودکی را به معبد می آوردند، یکی از خادم ها سرپرستی کودک را به عهده می گرفت. بین خادم ها بگو مگو و اختلاف شد و قرعه ی نگهداری به نام زکریا افتاد، چندی گذشت و تعالیم آموخته شد و مریم قدری برومند گردید، هر گاه زکریا در صومعه مریم وارد می شد، میوه های تازه غیر فصل می یافت! زکریا پرسید: ای مریم! این غذاها و میوه ها از کجا آمده است؟! مریم گفت: اینها را پروردگارم برای من فرستاده است. آن روز زکریا بیشتر از روزهای پیش به فکر فرو رفت.

همان روز قرعه به نام زکریا آمد بر بخور دادن هیکل. رسم بود در موقع بخور دادن، نمازگزاران از هیکل بیرون آیند چون این کار به تنهایی صورت می گرفت. وقتى زکریا داخل هیکل شد با قلبی شکسته و محزون، دعا نمود بر خواستن پسری. و گفت: آن خدایی که چنین صنع کند بر داستان کودکی چون مریم، چه عجب که مرا در این سن فرزندی دهد. زکریا فارغ از دعا شد. جبرئیل امین نزدیک قربانگاه ساکت ایستاده بود. زکریا ناگهان مضطرب متوجه حضور فردی شد و از دیدن فریشته ی وحی وحشت کرد.

فریشته گفت: نترس! من جبرئیل ام. تو را به پسری به نام یحیی (یوحنا) مژده می دهیم که پیش از این کسی را همنام او نساخته ایم. باید او را یحیی نامى، زیرا او در برابر پروردگار مردى عظیم خواهد بود. زکریا گفت: چگونه اطمینان کنم!؟ سالخورده ام و همسرم، زنى پیر و نازاست. فریشته گفت: این بر خداوند آسان است و همانا پیش از این تو را آفریده،‌ در حالی که چیزی نبودی. زکریا گفت:‌ پروردگارا برایم نشانه ای قرار ده! فریشته گفت: نشانه تو این است که شبانه روز با مردم سخن نمی گویی، مگر به اشاره، با اینکه تندرستی‌. پس پروردگارت را بسیار یاد کن.

مردم بیرون هیکل منتظر آمدن زکریا ایستاده بودند و از دیر خارج شدن او تعجب مى کردند اما وقتى بیرون آمد، متوجه شدند که نمى تواند حرف بزند. زکریا با اشاره با ایشان حرف مى زد. سکوت اختیار کرد و آنجا را به قصد منزل ترک کرد. چندی بعد همسرش ایصابات حامله شد، ابتدا مدت پنج ماه خود را پنهان کرد تا اینکه مدت حمل تمام شد، و پسرى آورد، خویشان با او در مسرت شرکت کردند و او را به اسم پدرش زکریا نامیدند ولى مادرش گفت: نام وی یحیی است. گفتند: در میان قبیله و عشیره چنین نامى نیست. لذا از پدرش زکریا پرسیدند: چه اسمى بر کودک بگذارند، ذکریا هم همان را تکرار کرد.