شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق نیشابوری (سورآبادی) : تفسیر عتیق نیشابوری

کلمات کلیدی :

 

وی دو ماهه بود که از پدر باز ماند، جد وی عبدالمطلب وی را نیکو می داشت و قریش عادت داشتندی که فرزندان خویش را شیر ندادندی، از احتشام و فرا دایگان دادندی، از حوالی مکه دایگان آمدندی، فرزندان ایشان را به دایگی فرا ستدندی، آن سال، زنان بنی سعد ابن بکر بیامدند. در میان ایشان، زنی بود به کنیت ام حلیم و به نام حلیمه، نزدیک عبدالمطلب آمد، آراسته به نور حقیقت. وی محمد را بر وی عرضه کرد. زن اندیشید که وی را پدر نیست. جد را پدید بُود که چند شفقت بُود و جدش نیز پیر شده است، دولتش نیز بشده باشد. گفت: باش تا بیندیشم! و با خود اندیشید که گرد قریش برآیم، اگر به یاورم و اگر نه، این خود برجاست.


قضا را، در همه ی شهر بگشت، هیجا کودکی دیگر نیافت. زنان دیگر که با وی آمده بودند هر یکی کودکی برگرفتند، وی تهی دست بازگشت، زنان گفتند: ای بدبخت، در همه ی شهر، کودکی نیافتی که تهی دست باز می گردی؟ وی نزدیک عبدالمطلب آمد، گفت: بیار آن کودک را تا بر گیرم! عبدالمطلب گفت: باش! تا از همه بازماندی، به ما نیامدی؟ این کودک از آن عزیزتر است که تو پنداری. من وی را فرا تو ندهم و فرا هیچ دایه ای هم ندهم. وی چندان زاری بکرد که عبدالمطلب را دل بر داستان وی بسوخت و بر وی رحمت آمد، محمد را فرا وی داد. چون حلیمه چشمش بر مصطفا آمد، مهری در دل او افتاد، جوانی و تازگی در وی پدید آمد، پستانش پر شیر شد، گفت: کار من برآمد! محمد را برربود و روی بر روی وی نهاد و همی دوید تا پیش کاروان رود. عبدالمطلب گفت: باش تا به جای تو مبرتی کنم! گفت: مرا خود این بس است.

حلیمه بیامد نزدیک همراهان خویش، پیر الاغی داشت. چون محمد را بر وی نشاند در ساعت حیوان جوان شد. از برکت مصطفا، و میغی برآمد بر سر ایشان سایه می داشت. چون به قبیله رسید، بزکی چند داشت پیر و لاغر و بی شیر، از برکت مصطفا جوان گشتند و با شیر بسیار و بار می گرفتند و می زادند. سر سال را، رمه ی وی از آن همه ی قبیله افزون گشت. چنان نبود که همه ی قبیله را به وی حاجت بودی و او را به کس حاجت نبودی و به مکه هیچ نیامدی و گفتی: مرا مبرت کسی حاجت نیست به نیکویی!

چون محمد دوساله گشت، او را از افسانه ی شیرین کودکی و شیر باز کرد. وی را بر گرفت و نزد عبدالمطلب آورد. گفت: این پسر را از شیر باز کردم. وی را از خویشتن جداکردن بر من از مرگ سختر است. ولیکن بر وی از بیماری ترسم مبادا که وی را چشم زخمی رسد. جد وی را باز استد، می داشت. چون جد را وفات آمد، ابوطالب وی را برداشت تا به چهل سالگی رسید. زمانی که سر وی از عقل بود، چشم وی از عبرت بود، گوشش از حکمت بود، زبانش از ذکر خدای بود، رویش از رضا بود، گردنش از تواضع بود، شکمش از علم بود، پشتش از توکل بود، صدرش از حلم بود، دلش از یقین بود، دستش از سخاوت بود، پایش از جهد و عبادت بود.

بر وی وحی آمد. آنگه که از یاد خدای غافل نبودی، زیرا که ش خواب نبودی، هر چه بدیدی، یاد گرفتی و هر چه یادگرفتی، هرگز فراموش نکردی. خدای او را در قرآن به هفتصد جای یاد کرد و بستود، چه به تصریح و چه به تعریض. آن گه وی در حجاب عصمت، قدرت، مشیت، رحمت، هدایت، سعادت، منت و کرامت خدای را تسبیح می کردی: سبحان رب العرش العظیم! در یک یک حجاب خدای را تسبیح می کرد تا از همه ی حجاب ها بیرون آمد.