شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

اریک امانوئل اشمیت : خرده جنایت های زناشوهری

کلمات کلیدی :

 

 لیزا: اسم شلوغی کاغذهای انبار شده روی میزت را گذاشتی نظم بایگانی تاریخی. دائم میگی که کتابخونه ی بدون خاک مثل کتابخونه های اتاق انتظاره. لامپ های سوخته رو عوض نمی کنی به بهانه ی اینکه باید چند روزی برای مرگ روشنایی عزاداری کرد. بعد از پانزده سال مطالعه و زندگی مشترک بالاخره موفق شدم نظریه های متعدد تو رو در یک فرضیه ی اساسی خلاصه کنم؛ توی خونه دست به سیاه و سفید نباید زد! ژیل: پس زندگی با من جهنمه؟ لیزا: هر وقت این سوال رو میکنی دلم میگیره. ژیل: و جوابش چیه؟ لیزا: البته که جهنمه! ولی یه جورایی هم به این جهنم علاقه دارم.


ژیل: دیگه هیچی برام آشنا نیست. صدا، رنگ، شکل، بو؛ همه چیز رو حس می کنم ولی هیچ کدوم برام مفهوم نداره. جهان غنی و کاملی وجود داره که به نظرم منسجم و معقول میاد. اما من تووش پرسه میزنم بدون اینکه بدونم چه نقشی تووش دارم. همه چیز حجم داره، ماهیت داره به جز من! لیزا: دواهاتو خوردی؟ ژیل: درد من دوا بردار نیست! این دیگه چه مرضیه که هر بار یک حسی به سراغم میاد می خواین دوا به خوردم بدین؟! این دوره زمونه مردم رو انقدر نازنازی کرده که حتی می خواد وجدان آدما رو هم به دوا ببنده ولی موفق نمیشه که انسان بودنمونو معالجه کنه، همیشه می گفتی که عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری، بلکه در اینه که همه چیز رو حس کنی.

لیزا: دنیا که فقط از زن های هم سن و سال من ساخته نشده. توو بیست سالگی میشه به سن و سال اعتنایی نکرد، ولی بعد از چهل سالگی دیگه نمیشه توو رویا و افسانه زندگی کرد. یک زن وقتی به سنش پی می بره که متوجه میشه زن های جوون تر از اون هم وجود دارن. ژیل: وحشتناکه! انگار دارم رو لبه ی پرتگاه راه میرم. هر لحظه ممکنه ی چیز کوچیکی بفهمم که منو تبدیل به یک آدم رذل کنه. دارم روی یک طناب باریک راه میرم. خودمو در زمان حال نگه می دارم، از آینده هم نمی ترسم، ولی از داستان گذشته هراس دارم. از سنگینیش می ترسم. می ترسم که تعادلمو به هم بریزه و منو با خودش پایین ببره، دارم میرم که با خودم روبرو بشم ولی نمی دونم مقصدم درسته یا نه! بعضی وقتا به خودم میگم شاید مغزم عمدا پاک کرده. شاید به نفعشه که یادش نیاد.

لیزا: بهانه ای هست برای بیان حقیقت. ژیل: خیلی سخته که آدم برای اینکه بفهمه کیه مجبور باشه به حرف دیگرون اعتماد کنه. بدبینی، مزیت انسان های اهل تفکره. لیزا: آدم مجبور نیست خیلی فکر کنه! ژیل: مجبور هم نیستیم عمل کنیم! لیزا: بعضیا مشروب میخورن که فراموش کنن، اما نه من. واسه من فایده ای نداره. من اگه جای تو بودم، دچار فراموشی نمی شدم. حتی با سخت ترین ضربه ها روی سرم. هیچی نمی تونه حافظه م رو ازم بگیره. آدم که نمیتونه قسمتشو عوض کنه. تو هم قسمت منی. جسم هامون هرگز به هم تعلق نخواهند داشت ولی روحمون مال همدیگه ست.

تو در اعماق وجود من جا داری، من در اعماق وجود تو. هردومون اسیریم. حتا وقتی جسما مرد من نیستی، در خاطرات و رویاها و آرزوهام مرد منی. اینجوری منو به خودت وابسته کردی. ممکنه بتونیم از هم جدا باشیم ولی دیگه نمی تونیم همدیگه رو ترک کنیم. تمام این روزهایی که نبودی، اینجا نبودی و حتی با خودت هم نبودی، باز هم تمام فکر و ذکرم پیش تو بود، شریک غم و غصه م بودی. عشق به یک مرد معنیش چیه؟ این که علیرغم خودش، غلیرغم خودت و علیرغم همه چیز و همه کس دوست داشته باشی. یعنی عشقت به کسی وابسته نیست.

تمام امیال و حتی نفرت هاتو دوست دارم، وقتی عذابم میدی دوست دارم، عذابی که زجرم نمیده، که بلافاصله فراموش می کنم، عذابی که ازش نشانه ای باقی نمی مونه. این تَحَملیه که باعث میشه از تمام موانع با قدرت عبور کنی، در غم و شادی. قبل از اینکه بخوای منو بکشی دوستت داشتم بعدشم دوستت دارم. عشق من به تو مثل یک غده ست. یک توده ایه در مغزم که دیگه نه میتونم درش بیارم نه عوضش کنم. جزئی از تو درون منه. حتی اگه بری اون باقی می مونه. شکلی از تو در وجود منه. من نشونه ی توام، تو نشونه ی منی، هیچکدوم بدون دیگری نمی تونیم وجود داشته باشیم