شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق نیشابوری : اصحاب کهف

کلمات کلیدی :

 

 

شهر فیلادلفیا، پیش از خروج عیسی، به روزگار دقیانوس جبار و ملکزادگان شهر هفت تن، آراسته، یاره های زرین بر دست، کمرهای مرصع به در و یواقیب بر میان، به نامهای رم باستان، مکسلمینا، مکتسلمینا، یملیخا، مریوس، دنوش، شاذرنوش و دانیوس، بامداد همه به خدمت بیستادندی، چون دقیانوس بنهادی، خدمت کردندی. روزی یکی از ایشان، ملکزادگان را دعوت کردی به سرای خویش. مهمانی مکسلمینا. گفتند: چه بوده که طعام نمیخوری!؟ گفت: دیروز تغیر بر ملک بدیدم! بدانستم که وی خدایی را نشاید. وی را چه پرستیم؟ که وی مقهوری ست همچون ما. ایشان گفتند: ما را هم این، در دل افتادست. رازها بگشادند و به لطف حق نور معرفت در دل ایشان پدید آمد. برخاستند. گفتند: اسبان در میدان اوگنیم و یکسر رویم از شهر که از خدایان دروغین و افسانه ها دوری جوییم.


یملیخا گفت: اکنون که از خدمت مخلوق با خدمت خالق آمدیم، پیاده رویم، خاشع وار. به ره شبانی را دیدند. با رمه ای عظیم. وی ایشان را گفت: شما که اید و کجا می شوید؟ گفتند: به خدمت خداوند هفت آسمان و زمین. شبان گفت: دلم نور معرفت مولاست و شوق او در دلم. چندان صبر کنید که من این رمه در گردانم تا روی به شهر نهند. بکرد و با ایشان برفت. سگی بود وی را، نامش قطمیر.

وی نیر از پس ایشان دوان می رفت. گفتند: سگ را بازگردان که سگ غماز بود، نباید که بانگ کند، از پس ما بیایند و ما را بازیابند. شبان گفت: این سگ را به راندن من باز نگردد، که وی با من خو کرده. به ناچار وی را با خویشتن بردند. همی رفتند تا به غاری رسیدند. گفتند: در اینجا فرو آییم و تن به خدای خویش تسلیم کنیم. همه به عبادت ایستاند. سپس خدای خواب بر ایشان افکند. خوابیدند و سگ عیان بر آستانه­ ی غار بخفت. حق هیبتی بر آن سگ پوشانید تا هیچ جانور زهره ندارد که در وی نگرد و پیرامن غار گردد، از بیم وی. تا سیصد سال و اندی! در آنجا خفته! می بودند. آن گاه ایشان را بیدار کرد!

چون برخاستند، از یکدیگر پرسیدند: چند است که ما در این غار خفته ایم؟ یکی گفت: روزی. دیگری گفت: لابل، بعضی از روزی. و گفت: حال نه بر آن جمله است که ما می پنداریم. خدای داند که ما چند ببوده ایم، اینجا. گفتند: هیچیز هست! یکی را به شهر فرستیم تا طعام آرد. شبان گفت: با من درمی چند است. یملیخا را بفرستادند و او را حجت ها بر گرفتند که: کسی را از حال ما آگاه نکنی و طعام لطیف آری. مردمانی بودند پاک و به ناز پرورده، خوی نکرده بودند به طعام کثیف.

یملیخا حال شهر نه بر آن جمله دید که از پیش دیده بود. حال ها بگشته و دقیانوس هلاک شده و ملکی دیگر از پس وی بود، عیسا بیامده و اهل شهر دین یکتا پرستی گرفته. ملک نامی است دیگر! عادل و تسلیم پروردگار! یملیخا می آمد تا به بازار، فرا دوکان طباخی شد برای نان، سیم فرا داد. طباخ آن درم ها بدید به ضرب دقیانوس! گفت: گنج یافته ای؟! یملیخا گفت: مردی ام غریب، از دروازه ی شهر در آمده. یاران دارم، گرسنه. مرا نان فروش و اگر نه، دست از من بدار! یملیخا چون درماند، داستان خویش بگفت.

طباخ ندانست که وی چه گوید. در وی آویخت به قصد حقیقت او را نزد ملک برد. ملک او را بر رسید. وی قصه­ی خویش بگفت. ملک ندانست! پیر وزیری بگفت : در روزگار دقیانوس ملکزادگان بودند، اسلام یافتند، از وی بگریختند و در این کوه پنهان شدند، کس خبر ایشان نیافت! چون ملک بدانست، وی را بنواخت و منادا فرمود در شهر تا به زیارت ایشان شوند. خلق روی به کوه نهادند و ملک با همه­ی ارکان مملکت برفت و یملیخا را با خود می برد تا راه نماید به ایشان. یملیخا گفت که: صواب آن است که من از پیش فرا شوم و ایشان را خبر دهم که حال چیست تا بنترسند که ایشان پندارند که روزگار دقیانوس است، مبادا اگر این غلبه ببینند، زهره­ی ایشان بچکد!

یملیخا از پیش برفت. همه بدیدند. یملیخا رسید به یاران. یاران دانستند! ابتدا اندوهگن به از دست دادن خویشان و افزودند به زاری و گفتند: ما را از دنیا و صحبت دنیا بس است! یارب! ما دیدار و صحبت خلق نخواهیم. ما را به خویش بر. شنید دعای ایشان را. فریشته به امر خدای ایشان را جان برداشت و از دیدار خلق غایب کرد تا هر چند که گشتند و جستند، ایشان را باز نیافتند! که ایشان را یافتند جان برداشته! از بقایای دین مجوس. قائلند به فاعل خیر که او را یزدان خوانند و به فاعل شر که او را اهریمن نامند! در ذمه­ ی مسلمانان! گفتند: ایشان بر دین مااند. ما بر زور ایشان ناوسی کنیم و آن را مشهد و معبد سازیم. و شد به امر ملک بر فراز غار دیری برای عبادت.