شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

امیرقلى امینی : رویه آستر را نگه می دارد یا ...

کلمات کلیدی :

افسانه‌هاى محلى اصفهان

پادشاهى سه دختر داشت. روزى از روزها دخترانش را جمع کرد و از آنها پرسید: آیا رویه آستر را نگاه می دارد یا آستر رویه را؟ دختر بزرگ و دختر میانى هر دو گفتند: رویه آستر را نگاه می دارد. اما دختر کوچکتر گفت: آستر رویه را نگاه می دارد. پادشاه از جواب دختر کوچکتر غضبناک شد و به وزیر گفت که دستور دهد در شهر جار بزنند هر جوان زیبائى که در شهر هست به قصر بیاید. و به دختر اولى و دومى گفت: هر کدام از جوانها را که پسندیدید به طرف آنها یک ترنج پرتاب کنید. به این ترتیب دو دختر بزرگتر شوهران خود را انتخاب کردند و پس از یک جشن عروسى مفصل به خانهٔ بخت رفتند. پس از مدتى شاه دستور داد جار بزنند هر چه کور و کچل و شل هست در قصر حاضر شوند. مأموران شاه در خانهٔ پیرزنى پسر تنبل و بی عرضه ای را یافتند که توى زنبیلى در تنور خانه جا خوش کرده بود. او را خدمت پادشاه آوردند. پادشاه امر کرد که دختر کوچک را به عقد پسر درآوردند و دختر را به خانهٔ پیرزن فرستادند!


دختر با کاردانى و تلاش، کم کم پسر را وادار به راه رفتن و کار کردن کرد. پسر هم خیلى زرنگ شد و کار او بالا گرفت. تا اینکه نوکر یک تاجر شد و همراه او و چند تاجر دیگر به سفر رفت. رفتند و رفتند تا به بیابانى رسیدند که در آن نه آبى بود و نه آبادانی. در بیابان چاهى بود که هرکس داخل آن می شد دیگر بالا نمی آمد. تاجرها بین خودشان قرعه انداختند تا معلوم شود چه کسى باید داخل چاه شود. بالأخره حسن پس از اینکه از اربابش نوشته گرفت که پس از بیرون آمدن از چاه نصف مالالتجارتش را به حسن بدهد، وارد چاه شد. وقتى توى چاه رفت دید تختى در ته آن گذاشته شده و دیوى روى آن نشسته است. فورى سلام کرد.

دیو گفت: اگر سلام نکرده بودى لقمه اول من بناگوشت بود. سپس پرسید: کجا خوش است؟ حسن گفت: آنجا که دل خوش است. دیو خیلى خوشش آمد و به او چند دانه انار داد. حسن از چاه آب کشید و بالا فرستاد و صحیح و سالم از چاه بیرون آمد و نیمى از مالالتجارهٔ ارباب خود را صاحب شد. تاجرها راه افتادند و رفتند و رفتند تا به شهرى که می خواستند، رسیدند، وارد کاروانسرائى شدند. شب که شد تاجرها رفتند دنبال خوشگذرانى اما حسن روى بارهاى خود خوابید. کاروانسرادار در زیر زمین چهل دزد را پنهان کرده بود تا مال هر تاجرى را که به کاروان سرا وارد می شود را بدزدند. وقتى حسن از چاه درآمد، دو تا از انارها را توسط قاصدى براى مادر و همسرش فرستاد.

قاصد انارها را به خانهٔ حسن برد. دختر یکى از انارها را باز کرد دید پر از دانه هاى یاقوت است. معمارباشى را خبر کرد و گفت که قصرى بسازد بزرگتر و قشنگتر از قصر پادشاه. اما بشنوید از حسن. نیمه هاى شب حسن سر و صدائى شنید. چشم باز کرد و دید از دریچه هاى که در زمین کاروانسرا نصب شده بود چهل دزد بیرون آمدند و همهٔ مال و اموال تاجرها را بردند به زیرزمین. فردا صبح که تاجرها متوجه شدند بارهاى آنها دزدیده شده، به حاکم شکایت بردند. چند روزى گذشت و اموال تاجرها پیدا نشد. حسن به تاجرها گفت می توانم بارهاى شما را پیدا کنم به شرطى که نوشته بدهید من تاجرباشی شما بشوم و یک دهم اموال را به من بدهید. تاجرها قبول کردند. حسن پیش حاکم رفت و گفت من می توانم اموال تاجرها را پیدا کنم به شرط آنکه یک روز حکومت خود را به من بدهید. حاکم قبول کرد.

حسن در لباس حاکم به کاروانسرا رفت و اموال تاجرها را از زیرزمین بیرون آورد. با این کار بر ثروت حسن افزوده شد. حسن براى اینکه در شهر خودش جائى براى نگهدارى اموال درست کند به خانه برگشت. آنجا فهمید که دختر قصر باشکوه و بزرگى ساخته است. خیلى خوشحال شد. دختر به او گفت: حالا که اینجا آمدى به دیدن پادشاه برو. اولین نفر هم که پادشاه را دعوت می کند باید تو باشی. حسن قبول کرد. برگشت و بارهاى خود را آورد. و پس از مدتى پادشاه را به قصر خود دعوت کرد. دختر، قصر را به خوبى آراست. وقتی پادشاه وارد شد، دید عجب دبدبه و کبکبه ای! عجب بریز و بپاشی! چه نمایی چه با شکوه!

پیش خودش گفت: اى کاش این تاجرباشى داماد من بود. در این موقع دختر از پشت پرده بیرون آمد و پادشاه فهمید که دختر خودش است. قرار شد دختر به قصر پادشاه برگردد و دوباره با عزت و احترام و جشن عروسى مفصل به خانهٔ تاجرباشى برود. مدتى گذشت. روزى دختر به پادشاه گفت: فهمدید که حق با من بود و آستر است که رویه را نگاه می دارد. در حقیقت این من بودم که آن پسر کچل و یه دست قبا را به اینجا رساندم ... پادشاه از شنیدن زرنگی و چالاکی و داستان دخترش شاد شد و پیشانی او را بوسید و یک کیسه اشرفی به او بخشید و دستور داد هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسیدند. دختر هم با حسن زندگی خوشی را در قصر آغاز کرد. قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.