شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

به شستشو نیاز داریم

کلمات کلیدی :

 

دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بود. دخترک موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او بخشیده بود. باران بسختی می بارید. بارانی که جوی ها را لبریز می کند. آنقدر شدید بود که فرصتی برای جاری شدن نمی داد. ما همگی ایستاده بودیم پشت درهای وال مارت و حیرت زده به باران نگاه می کردیم. بعضی ها با حوصله و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را بهم زده بود. باران همیشه مرا سحر می کند و من در صدای باران گم شده بودم. باران گرد و غبار را می زدود و هوا را پاک می ساخت. خاطرات بارش و چلپ چلپ کردن بی خیال دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم. صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود را در هم شکست. دخترک گفت: مامان، بیا زیر باران بدویم.


مادر گفت: چی؟ دخترک تکرار کرد: بیا زیر باران بدویم. مادر جواب داد: نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا باران آهسته شود. دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرارکنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون ردبشویم. مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد. دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت: این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی. مادر گفت: من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمی شیم؟ دخترک گفت: یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد.

تمامی حاضرین سکوت کرده بودند. قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمی شد. همه ایستادند و هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر لحظاتی درنگ کرد و به فکر فرو رفت. باید چه می گفت؟ ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه او گفته بود بی تفاوت بمانند. اما این لحظه ای تثبیت کننده در زندگی دختربچه بود. لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود. مادر گفت: عزیزم، تو کاملا درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بدهد که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت و سپس دویدند.

ما همه ایستادیم درحالیکه آنها از کنار اتومبیل ها می گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی آب پریدن آنها را تماشا می کردیم. آنها خیس شدند. مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند. بله، من هم همین کار را کردم. خیس شدم. باید لباسهایم را می شستم ... شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما و سلامتی شما را بدزدند. در حقیقت هیچکس قادر نیست داستان و خاطرات طلائی شما را بدزدد. پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید.