شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

مرگ دلخراش بانو آمنه در تنهایی!

کلمات کلیدی :

 

محمد شش سالش تمام شده بود، وی به همراه مادرش مکه را به قصد دیدن خانواده مادری ترک کرد و عازم یثرب شد. سفر چهارده روز طول کشید. او در نمی یافت که چرا مادر در دارالنابغه اصرار می ورزید که بماند. وقتی به آنجا رفتند، مادر به او قبری در وسط خانه نشان داد و گفت: این قبر پدر توست، پدرت در همین شهر وقتی که از سفر شام باز می گشت بیمار شد، وقتی خبر به مکه رسید یعنی همان کاروانی که او در آن بود به مکه آمدند، به پدربزرگت عبدالمطلب اطلاع دادند. عموی بزرگت حارث را به یثرب فرستاد اما دریغا که هنوز عمویت در راه و به یثرب نرسیده، پدرت مرد و او را در اینجا دفن کردند!


از این تجدید دیدار آمنه یکماه گذشته، همه عازم برگشت به مکه می باشند، مادر چشمهایش را گشود اما فروغی نداشت، رنگ چهره اش زرد شده، سی سال بیشتر ندارد، شکسته به نظر می رسد، صدایش بسیار ضعیف شده، محمد پیش رفت و کنار مادر نشست و دست او را در دست گرفت، در حالیکه به زحمت اشک خود را نگه داشته بود که فرو نریزد، خندید. مادر دستش را از دست محمد رهانید و آن را بالا آورد و به گردن محمد انداخت و او را به سوی خود کشید و به سینه ی خود چسباند و چهره و پیشانی و سر او را بوسید.

آمنه به وی گفت: عزیزم، نمی دانم خداوند برای تو چه سرنوشتی رقم زده است، پدرت را پیش از آنکه به دنیا بیایی از دست دادی، به دنیا آمدی من شیر نداشتم، به خاطر ترسی که از بیماری وبا در مکه داشتم مجبور شدم تو را حدود 5 سال به قبیله ی بنی سعد بفرستم، تو در آنجا زبان فسیح عربی را آموختی اما ما از دیدار هم محروم ماندیم، دلخوش بودم که در کنار تو خواهم بود. دیگر نتوانست ادامه دهد. اشک از گوشه ی چشم های زیبا اما بی فروغ آمنه بر گونه هایش غلتید. محمد نتوانست خود را نگهدارد و گریست و با بغض و زبان شیرین کودکی به مادر گفت: بلند شو به مکه و به خانه ی خودمان برویم. اشک صورت محمد را خیس کرده بود.

مادر گفت: نگران نباش. آنگاه به ام ایمن که آرام آرام می گریست گفت: من حال خود را می دانم ، دیگر بر نخواهم خاست. محمد را بعد از خداوند به تو می سپارم که او را تا مکه برسانی و به پدربزرگش عبدالمطلب بسپاری. ام ایمن منتظر بقیه سخنان آمنه نشد و برای کمک بیرون دوید. آمنه سر محمد را دوباره به سینه ی خود چسباند و اشکهای روی گونه ی او را پاک کرد چهر ه اش را بوسید و دستش را در دست گرفت و آهی بلند کشید و باز آهی بلند تر و سپس جاودانه فرو خفت. روحش شاد و یادش گرامی باد، چقدر سخت گذشت بر رسول الله، درود و رحمت خداوند بر او باد.