شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ابوبکر عتیق : وفات مصطفا

کلمات کلیدی :

 

رسول خدا درود و رحمت خداوند بر او، گفت: بدان که اجل من نزدیک است و هیچ چیز نیست به من دوستتر از مرگ و از دیدار خدای، و مومن را خود هیچ راحت نبود تا به خدای نرسد، آنگه زار بگریست. گفت: یا رسول الله، چرا می گریی؟ گفت: چرا نگریم؟ امت مرا، از پس مرگ من، از هواها و دوستی دنیا. بگوی یاران مرا همه بخواند تا سخنی فرا ایشان گویم! بلال آواز داد. یاران به مسجد حاضر شدند. ساعتی بر آمد، رسول خدا به مسجد حاضر شد، روی چون ماه، تن و جان ضعیف ببوده، چون شمع تاونده، ردای پشمین بر دوش افکنده. بازوی او برگرفتند و به محراب آوردند. گفت: مرا بر پای دارید تا همه سخن من بشنوند، که طاقتم نیست.


پس بگفت: من هیچ تقصیر کردم در حق و در ادای وحی و پیغام های خدای که به شما گزاردم؟ گفتند: تن و جان ما فدای تو باد هیچ تقصیر نکردی. گفت: مهربان رسولی بودم بر شما؟ همه بگریستند. گفت: هیچ دانید که شما را به چه خواندم؟ گفتند: تا بگویی! گفت: مرا به شما حاجتی ست. گفتند: تن و جان ما فدای تو باد! چه حاجت است؟ گفت: حاجتم آن است که هر که از شما بر من خصمی دارد، به روزی از روزها، امروز گویید. خروش از میان برآمد، گفتند: معاذالله کسی را بر تو خصمی بود!

دیگر بار این سخن وابگفت. شخصی برخاست. گفت: یا رسول الله من بر تو خصمی دارم به تازیانه ای که مرا زده ای در فلان حرب، مرا آنروز تب داشت، دوش من برهنه بود، در مصاف راست نمی توانستم ایستادن، تو صف راست می کردی، مرا تازیانه ای بزدی گرم، آن بر من سخت تر آمد از آن تب به آن بر تو خصمی ای دارم، قصاص خواهم.

رسول گفت: هلا، بروید تازیانه از حجره بیاورید! عده ای بر خاستند آن شخص را ملامت کردند. تازیانه آوردند آن شخص آنرا بر آورد. رسول خدای ردای از دوش فرو افکند، خروش و هوا از میان یاران برآمد. آن شخص تازیانه از دست بیفکند و درجست، رسول را در بر گرفت و روی نورانی وی را بازنهاد و به های های بگریست. گفت: یا رسول الله، هرگز آن روز مباد و آن دل مباد و آن دست مباد که انگشتی بر عزیز تن تو زند! صد هزار جان، چو جان من، فدای یک تار موی تو باد. مرا مراد این بود که پوست من به پوست عزیز شما رسد، من این همه برای آن کردم، تا زبانه ی دوزخ به من نرسد.