شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

ویلیام فاکنر : قلمرو خدا

کلمات کلیدی :

 

ماشین به ‌سر‌عت از خیابان دکاتور سرازیر شد، داخل کوچه که پیچید توقف کرد. دو مرد پیاده شدند اما سومی سر جایش باقی ماند. چهرة مردی که در اتومبیل مانده بود، مات و گرفته و لب‌ها‌یش شل و افتاده، چشم‌هایش مثل گل‌گندم، روشن و آبی و کاملاً تهی از اندیشه بود. در حقیقت در هیئتی بی‌شکل و ناسازگار نشسته بود! زنده‌‌ای بدون ذهن و جسمی بدون شعور! با این ‌همه در صورت تهی و وارفته‌اش، چشم‌هایش با رنگ آبی هیجان‌آوری می‌درخشید. در یکی از دست‌هایش، گل نرگسی را محکم گرفته بود!


دو مردی که از ماشین پیاده شده بودند به درون آن خم شدند. به ‌سرعت به ‌کار پرداختند. لحظه‌ای بعد که کمر راست کردند بسته‌ای کرباسی در آستانة در اتومبیل بود. دری در دیوار مقابل باز شد. برای یک لحظه صورتی نمود کرد و پس رفت. یکی از آن دو نفر گفت: یالا، حالا دیگه باید جنسا رو بیرون ببریم، نه که بگی می‌ترسم اما وقتی یه دیوونه همراه آدم باشه، حمل جنس زیاد خیریت نداره. مرد دیگه جواب داد: راست می‌گی، خوب همین‌جا خالی‌شون کنیم. باید دو سفر دیگه هم بریم. اولی سری تکان داد و به کسی که بی‌خبر در اتومبیل قوز کرده بود اشاره کرد و پرسید: اینو که دیگه با خودت نمی‌آری، نه؟ در جوابش گفت: چرا؟ آزار اون که به کسی نمی‌رسه، گذشته از آن وجودش شاید خوش‌یمن‌ باشه.  و در جوابش او گفت: نه برای من، منو که می‌بینی، مدت درازیه تو این کارام، تا حالا حتی یه دفعه هم گیر نیفتاد‌م. دلیلش هم اینه که یه حیوون این‌جوری واسه خوش یمنی همرام نبوده.

می‌دونم ازش خوشت نمی‌آد. تا حالا خیلی راجع بهش حرف زدی اما از دست من کاری برنمی‌آد. عادت داره همیشه یه شاخه گل تو دستش بگیره. دیشب که گلش رو گم کرد نتونستم مث یه آدم عادی بذارمش پیش جیک. امروزم که یه دونه گل براش پیدا کردم، صلاح ندیدم بذارمش جایی. شاید می‌تونست یه‌جا آروم بشینه تا من برگردم اما ترسیدم یه ناکس برسه و اذیتش کنه، و عصبی گفت: یه آدم مادرفلان با معرفت.

اولی: جداً من نمی‌دونم وقتی این‌همه جاهای حسابی واسه ی نگه‌داری این‌جور آدم‌ها، همه جا هست، تو چرا هی اینو، این در اون در دنبال خودت می‌کشونی. او در جوابش گفت: گوش کن، این که می‌بینی برادرمه، فهمیدی؟ هر کاری دلم بخواد می‌کنم و هر جایی دلم بخواد می‌برمش. به هیچ‌کسم مربوط نیس. به نصیحت هیچ ناکس مادر فلانی هم احتیاجی ندارم.

اولی: بسه دیگه، من که نمی‌گم ولش کن. من فقط، وقتی با این‌جور آدما باشم خرافاتی می‌شم و دلم شور می‌زنه، همین. و او گفت: خبه دیگه. حرفشو نزن. اگه نمی‌خوای با من کار کنی رک بگو. اولی: از کوره در نرو. و به در بسته نگاه کرد؛ امروز این بچه‌ها چشونه؟ لامصبا کجان؟ ما که نمی‌تونیم همین‌جور اینجا معطل بشیم. خوبه راه بیفتیم. نظر تو چیه؟ داشت حرف می‌زد که در دوباره باز شد و صدایی گفت: یا‌لا بچه‌ها. مرد دوم ناگهان بازوی اولی را گرفت و با دلخوری لعنت فرستاد.

دو کوچه آن‌طرف‌تر، سر پیچ، پاسبانی پیدا شد، لحظه‌ای ایستاد و بعد آهسته به‌طرف آن‌ها پیش آمد. دومی برادر دیوانه: یه پاسبون داره میاد طرفمون، یالا بجنب. یکی از بچه‌ها رو صدا کن. تا کمکت کنه، منم سرگرمش می‌کنم تا شما جنسارو خالی کنین. گوینده با شتاب رفت و دیگری که دست‌پاچه به اطراف نگاه می‌کرد، کیسه‌ای را که روی آستانة در ماشین بود برداشت و با عجله به جلو خانه برد و برگشت و دوباره خم شد تا کیسه دیگر را بردارد. پاسبان و هم‌کار دیگرش هم‌دیگر را دیده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند.

روی صورت مردی که تلاش می‌کرد بستة بزرگ را از کف اتومبیل بلند کند، قطره‌های عرق راه افتاده بود. بسته از جایش تکان خورد اما دوباره سر جایش افتاد. مرد، با همة ی نیرو و کوشش و فشار روی سینه‌اش که نفسش را بند آورده بود، بار دیگر بطرف پاسبان نگاه کرد و نفس‌زنان گفت: چه شانسی، بخشکی شانس! و دوباره بسته را گرفت. یک دستش را رها کرد و شانه مرد دیوانه را گرفت و آهسته گفت: یالا پسر، بیا این‌طرف و کمک کن. زود باش!

دیوانه با تماس دست او یکه‌ای خورد و ناله‌ای کرد. این بار مرد او را کمی به‌سوی خود کشید، به‌طوری که چهرة تهی و گردن نوسانی او پشت صندلی آویزان شد. مرد آشفته تکرار کرد: یالا دیگه یالا، محض رضای خدا این‌جا رو بگیر و بلند کن. چشم‌های آبی، بی‌مقصود و مات به او خیره ماند و چند قطره آب از دهان خیسش روی پشت دست مرد افتاد و گل نرگسش را نزدیک صورتش برد.

مرد با صدای بلند گفت: گوش کن پسر! می‌خوای بیفتی زندون! محض رضای خدا اینجا رو بگیر. دیوانه تنها با حالتی حاکی از یک انزوای پر ‌هیبت نگاهش می‌کرد. مرد این بار بلند شد و ضربة محکمی به گوشش نواخت. گل نرگس بین دست او و صورت دیوانه، شکست و روی مچ دستش آویزان ماند. دیوانه فریادی کشید، خشن و مبهم. برادرش که کنار افسر پلیس ایستاده بود صدایش را شنید و بسوی او دوید. خشم مرد عصبانی دیگر فرو نشسته بود. وقتی ضربة انتقام‌جویانه برادر مرد دیوانه بر او فرود آمد با یأسی تهی و منجمد خاموش ایستاد. او روی مرد عصبانی پرید و با صدای بلند ناسزا می گفت و هر دو به پیاده‌‌رو خیابان کشیده شدند. دیوانه ممتد فریاد می‌کشید و خیابان را از فریاد پر می‌کرد.

مرد نفس‌زنان گفت: برادر منو می‌زنی؟ و مرد دیگر که از یورش او گیج و مات مانده بود به دفاع برخاست. پاسبان میان آن‌ها پرید و با بی‌طرفی به هر دو بدو‌بی‌ راه گفت و با‌توم پراند و وقتی هر دو از هم جدا شدند و نفس‌زنان و پریشان سر پا ایستادند، پاسبان گفت: چه مرگتونه؟  برادر مرد دیوانه گفت: این ناکس برادرمو کتک می‌زنه. پاسبان در میان صدای کر کنندة دیوانه، پرخاش‌کنان گفت: لابد یکی اذیتش کرده، تو رو خدا یه کار کنین صداش قطع شه. پاسبان دومی جمعیت را شکافت و پیش آمد. گفت: چه خبره معرکه گرفتین؟

صدای دیوانه در نوسان موجی شگفت‌انگیز، اوج می‌گرفت. پاسبان دومی که به آستانة در ماشین قدم می‌گذاشت، شانه‌های دیوانه را گرفت و تکان داد و گفت: یواش، چه خبره؟ برادر دیوانه که از تلاشی سخت خسته شده بود به پشت او رفت. هر دو کنار اتومبیل زمین خوردند. پاسبان اولی، مرد دیگر را که در چنگ داشت رها کرد و به‌سوی آن‌ها آمد. مرد اولی مبهوت ایستاده بود و یارای فرار نداشت. هر دو پاسبان با برادر در کش‌مکش بودند، او را زمین انداختند و لگد کوب کردند تا از پا در آمد و آرام شد. دو خراش عمیق، گونه‌های پاسبان دومی را شیار داده بود. با دستمال صورتش را پاک کرد.

پاسبان گفت: عجب جونور درنده‌ای! امروز چی شده؟ حیوونای باغ‌وحش فرار کرده‌ن؟ و داد زد: بگین ببینم، چی شده؟ پاسبان دوم گفت: درست نمی‌دونم، صدای داد و قال اون یکی رو تو ماشین شنیدم و این‌جا که اومدم دیدم این دو تا به‌هم پریدن. این یکی می‌گه که اون برادرشو کتک زده، تو چه فکر می‌کنی؟ یکی از آنها سرش را بلند کرد و با خشمی دوباره فریاد کشید: برادرمو کتک زده، باید حقشو کف دستش بذارم. تلاس کرد خودش را به آن شخصی که پشت پاسبان قوز کرده بود برساند. پاسبان او را گرفت و گفت: بسه دیگه، یالا،می‌خوای دوباره حالتو جا بیارم؟ بسه دیگه یه کار کن صدای اون‌که تو ماشینه ببره.

مرد برای اولین بار به برادرش نگاه کرد و گفت: نگاه کنین، گل تو دستش شکسته، همینه که گریه میکنه. پاسبان گفت: گل؟! بگین ببینیم چه کلکی تو کاره، برادرت مگه مریضه یا مرده که گل می‌خواد؟! پاسبان دیگر گفت: نه! نه مرده‌س، نه مریضه به‌نظر می‌آد، معلوم نیس چه خبره لابد کلکی تو کاره. دوباره توی ماشین را نگاه کرد و چشمش که به کیسه‌ها افتاد فوراَ سر برگرداند و گفت: آی، اون یکی دیگه کجاس، زود دستگیرش کن. اونا قاچاق بار کردن. و به‌سوی مرد دوم که از جای خود تکان نخورده بود پرید و گفت: یالا، زندون!

هم‌کارش که داشت دوباره با برادر کشمکش می‌کرد بر او مسلط شد و دستبندی به او زد و او را توی ماشین هل داد و به‌سوی مرد دیگر پرید. برادر داشت داد می‌زد: من نمی‌خوام فرار کنم، من فقط می‌خوام گلشو براش درس کنم، ولم کنین، بهتون می‌گم ولم کنین. پاسبان: اگه گلشو درست کنی دیگه داد نمی‌کشه؟! برادر مرد دیوانه: نه دیگه، داد و فریادش واسه همینه. پاسبان: پس محض رضای خدا زودتر درسش کن.

دیوانه هنوز گل نرگس شکسته را در دست داشت و تلخ می‌گریست. برادر در حالی‌که پاسبان مچ دستش را گرفته بود، دوروبر را گشت و تکه چوب کوچکی پیدا کرد. یکی از تماشاچی‌ها تکه نخی را که از دکانی در آن دوروبرها به‌دست آورده بود به او داد و برادر در برابر چشم‌های مشتاق و منتظر پاسبان و جمعیت ساقة گل را به تکة چوب بست و گل شکسته را بار دیگر سر بلند کرد و آن اندوه ناگهان از روح دیوانه پرواز کرد. چشم‌هایش مثل دو تکه از آسمان بهاری بعد از ریزش باران شده بود. چهرة معصوم و کودکانه‌اش از شادی به مهتاب  و داستان افسانه ها می‌مانست.

پاسبان‌ها جمعیت را متفرق کردند: رد شین دیگه! نمایش امروز دیگه تموم شد، یالا رد شین! جمعیت، تک تک راه افتادند و ماشین که روی هر رکاب آن پاسبانی ایستاده بود راه افتاد و از پیچ کوچه گذشت، از خیابان پایین رفت و از نظر ناپدید شد. چشم‌های آبی و وصف‌ناپذیر دیوانه در ورای گل نرگسی که محکم میان دستش گرفته بود، خوابی خوش می‌دید.