شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

آلفونس دولامارتین : آخرین تیر تفنگ من

کلمات کلیدی :

روزی به شکار رفتم. ناگهان آهوی خوش خط و خالی در سوسنبرهای ژاله زدة صبح، شروع به جست و خیز کرد. طبیعتاً از کشتار متنفرم، ولی بی اختیار تفنگم خالی شد. آهو افتاد. کتف او با گلوله شکسته بود. رنگ پریده نزدیک او رفتم. حیوان دل‌ربا هنوز نمرده بود. مرا می نگریست. سر خود را روی سبزه ها گذاشته بود. در چشم‌هایش اشک حلقه زده را می دیدی. هرگز فراموش نخواهم کرد، نگاه عمیقی را که حسرت و درد در آن هویدا بود و در من چون حرف نفوذ داشت؛ زیرا چشم زبان دارد، خصوصاً چشمی که برای آخرین دفعه می‌خواهد بسته شود.


نگاه او با سرزنش جانگدازی، بی رحمی بدون سبب مرا، آشکارا می‌گفت. تو کی هستی؟ تو را نمی‌شناسم. من به تو آزار رسانده ام؟ شاید اگر تو را می‌دیدم تو را دوست می‌داشتم. برای چه به من زخم مهلک زدی؟ چرا از هوای آزاد، نور خورشید، جوانی، مرا محروم کردی؟ چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بیشه انتظار مرا می‌کشند. به جز یک مشت موی بدنم که گلوله پراکنده کرده و قطرات خونی که روی علفزار ریخته، اثر دیگری از من نخواهند یافت؟ آیا در آسمان، انتقام گیرنده‌ای برای من، و داوری برای تو وجود ندارد؟ اما من تو را می‌بخشم. در چشم‌های من خشم و کینه وجود ندارد؛ طبیعت من به قدری سلیم و بی‌آزار است که جانی خودم را عفو می‌کنم. به غیر از تعجب، درد و گریه، چیز دیگری در چشم من نمی‌بینی.

این بود تمام آن‌چه که نگاه آهوی زخمی به من می‌گفت. من می‌فهمیدم و عذرخواهی می‌کردم. از شکایت چشم‌های افسرده و لرزش طولانی بدن او، به نظر می‌آمد التماس می‌کرد: که زود خلاصم کن. خواستم به هر قسم که شده او را معالجه کنم. دوباره تفنگ را برداشته، اما این دفعه از روی رحم صورت خودم را برگرداندم و جان کندن او را با یک تیر دیگر تمام کردم. تفنگ را با شلیک آخر دور انداختم. این مرتبه اقرار می کنم گریه می‌کردم.

سگم هم غمگین بود، خون را بو نکرد. نزدیک جسد نرفت. دل‌تنگ کنار من دراز کشید. مدتی هر سه ما در سکوت محض ماندیم. از این روز به بعد من هیچ برای شکار گردش نکردم. برای همیشه این لذت وحشیانة کشتار، این استبداد و خونریزی شکارچیان را، که بدون لزوم، بدون حق و بی‌رحمانه جان موجودی را می‌گیرند که نمی‌توانند دوباره به او برگردانند را ترک کردم و سوگند خوردم که هیچ‌وقت از برای هوی و هوس، یک ساعت آزاد این ساکنین بیشه‌ها، یا پرندگان آسمان را که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضایع نکنم.