شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

راز ثروتمند ماندن!

کلمات کلیدی :

 

شاهزاده خانمی ثروتی روز افزون داشت. به همین دلیل بزرگان شهر تلاش می کردند نظرش را جلب کرده و با او ازدواج کنند. به تمام خواستگاران جواب رد می داد و به هیچ مردی روی خوش نشان نمی داد. اما او کاری کرد که همگان را متعجب ساخت. در عین ناباوری اشراف و بزرگان، او از پسری فقیر و یتیم، اما کاردان و درستکار! که در کاروان های تجاری اش کار می کرد خواستگاری نمود! نزدیکان گفتند: شان شما این نیست شاهزاده خانم، از چه چیز این پسر خوشتان آمده است؟ او حتی از شما کم سن تر است؟! شاهزاده خانم گفت: از امانتداری و کاردانی اش خوشم می آید! شاهزاده خانم در برابر تمام تمسخر ها و ناسزا گفتن ها یک تنه ایستاد و از عموی آن پسر خواست تا صیغه عقد را بین آنها جاری کند. عمو صیغه را خواند و شاهدین و حاضرین داشتند مکان را ترک می کردند. پسر با حیای داستان که خودش را حالا داماد می دید بلند شد تا برود اما شاهزاده به او چنین گفت:


به سوی خانه خود بیایید که خانه من خانه شما و خودم خدمتکار شمایم! از همه مهمتر این بود که شاهزاده خانم نمی دانست که این پسر خوب و درستکار دیگر مهمترین انسان دنیا و خاتم پیامبران خدا خواهد شد! تصمیم بانو خدیجه ایشان را مادربزرگ معصومین! مادربزرگ پول داری که بیشتر از اقتصاد و ثروت، عشق و معرفت و استقامت در برابر دنیا را درک می کرد، از نظر بزرگان و اشراف مکه، بانو خدیجه درود و رحمت بر او باد، با آن تصمیم، خودش را کوچک کرد! از نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند، هر چقدر اوج بگیری کوچکتر می شوی! مرام الهی تا بوده این بوده که، تو فشارت میذاره ببینه بین رضایت خودش و رضایت بندگانش کدوم رو انتخاب می کنی!

آب کم جو تشنگی آور به دست      تا بجوشد آبت از بالا و پست