شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

جلال آل‌احمد : پیش درآمد

کلمات کلیدی :

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. چوپانی یک گلة بزغاله داشت و یک کلة کچل، همیشه یک پوست خیک می‌کشید به کله‌اش تا مگس‌ها اذیتش نکنند. از قضا روزی آقا چوپان ما داشت گله‌اش را از دور و بر شهر گل و گشادی می‌گذراند که دید جنجالی است که نگو و نپرس. مردم از شهر ریخته بودند بیرون و آن طرف خندق علم و کتل هوا کرده بودند و هر دسته یک جور هوار می‌کردند و یا قدوس می‌کشیدند. همه‌شان هم سرشان به هوا بود و چشم‌هاشان رو به آسمان. آقا چوپان ما گله‌اش را همان جا، جایی لب جوی آب زیر سایة درخت توت خواباند و به سگش سفارش کرد مواظبشان باشد و خودش رفت تا سروگوشی آب بدهد. اما هرچه رو به آسمان کرد چیزی ندید. جز این‌که سر برج و باروی شهر و بالاسر دروازه‌هاشان را آینه‌بندان کرده بودند و قالی آویخته بودند و نقاره‌خانة شاهی، تو بالاخانة سردروازة بزرگ، همچین می‌کوبید و می‌دمید که گوش فلک را کر می‌کرد.


آقا چوپان ما همین‌جور یواش یواش وسط جمعیت می‌پلکید و هنوز فرصت نکرده بود از کسی پرس‌وجویی کند یک‌دفعه یکی از آن قوش‌های شکاری دست‌آموز مثل تیر شهاب آمد و نشست روی سرش. از آن قوش‌هایی که بزغاله را درسته می‌برد هوا. و آقا چوپان ما تا آمد بفهمد کجا به کجاست، مردم ریختند دورش و سر دست بلندش کردند و با سلام و صلوات بردندش. کجا؟ خدا عالم است. هرچه تقلا کرد و هرچه داد زد، مگر به خرج مردم رفت؟ اصلا انگار نه انگار! به خودش گفت: خدایا مگه من چه گناهی کرده‌ام؟ چه بلایی می‌خوان سرم بیارن؟ خدا رو شکر که از شر این حیوون لعنتی راحت شدم. نکنه آمده بود چشام رو درآره!

همین‌جور با خودش حرف می‌زد که مردم دست به دست رساندندش جلوی خیمه و خرگاه شاهی و بردندش تو. آقا چوپان ما از ترس جانش دو سه بار از آن تعظیم‌های بلند بالا کرد و تا آمد بگوید: قربان ... شاه اخ و پیفی کرد و به اشارة دست فهماند که ببرندش حمام و لباس نو تنش کنند و برش گردانند. آقا چوپان ما که بدجوری هاج‌وواج مانده بود و دلش هم شور بزغاله‌ها را می‌زد، باز تا آمد بفهمد کجا به کجاست که سه تا مشربه آب داغ ریختند سرش و یک دلاک قلچماق افتاد به جونش. این‌جای قضیه البته بسیار خوب بود. چون آقا چوپان ما سال‌های آزگار بود که رنگ حمام را ندیده بود. البته سال و ماهی یک بار اگر گذرش به رودخونه باریکی می‌افتاد تنی به آب می‌زد؛ اما غیر از شب عروسیش یادش نبود حمام رفته باشه و کیسه کشیده باشد. این بود که تن به قضا داد و پوست خیک را از کله‌اش کشید و تا کرد و گذاشت کنار، و ته‌وتوی کار را یواش یواش از دلاک حمام درآورد.

 دلاک تا حال کلة این‌جوری ندیده بود و ماتش برده بود. قضیه از این قرار بود که هفتة پیش سرب داغ تو گلوی وزیر دست راست پادشاه ریخته بودن و راه نفسش را بسته بودند. حالا این‌جوری داشتند براش جانشین معین می‌کردند. آقا چوپان ما خیالش که راحت شد سر درد دل رو با دلاک وا کرد و تا کار شست‌وشو تمام شود و شال و جبة صدارت را بیاورند تنش کنند فوت‌وفن وزارت را از دلاک یاد گرفت و هرچه فدایت شوم و  قبلة عالم به سلامت باد، و ازین آداب بزرگان شنیده  بود به خاطر سپرد. دلاکه هم کوتاهی نکرد و تا می‌توانست کمرش را با آب گرم مالش داد که استخوان‌هاش نرم شود و بتواند حسابی  خودش را دولا راست کند. کار حمام که تمام شد خودش را سپرد به خدا و رفت توی جبة صدارت.

از آن‌جا که آقا چوپان ما اهل کوه و کمر بود، نه اهل این‌جور ولایت‌ها، با این‌جور بزرگان و وزرا، و چون آدم صاف و ساده‌ای بود، فکر بکری به کله‌اش زد. وقتی از حمام درآمد چاروخ‌ها و پوست خیک کله‌اش را با چوب‌دستی گله‌چرانیش پیچید توی بخچه و سپرد به دست یکی از قراول‌ها و وقتی رسید به کاخ  وزارتی اول رفت تو زیر زمین‌هاش گشت و گشت و گشت تا پستوی دنجی گیر آورد و بخچه را گذاشت توی یک صندوق و درش را قفل کرد و کلیدش را زد پر شالش و رفت دنبال کار وزارت و دربار. اما بشنوید از پرقیچی‌های وزیر دست راست قبلی، که با آمدن آقا چوپان ما دست و پاشان حسابی تو پوست گردو رفته بود و از لفت‌ولیس افتاده بودند؛ چون‌که آقا چوپان وزیر شدة ما سوروسات‌شان را بریده بود و گفته بود به رسم ده، هر که کاشت باید درو بکند...  جان دلم که شما باشید، دورقاپچین ها نشستند با وزیر دست چپ ساخت و پاخت کردند و نقشه کشیدند که دخل این وزیر دهاتی را بیاورند که خیال کرده کار وزارت مثل کدخدایی ده است.

این بود که اول سبیل قابچی‌باشی مخصوص وزیر جدید را چرب کردند و به کمک او زاغ سیاهش را چوب زدند و زدند و زدند و خبرچینی کردند و کردند و کردند تا فهمیدند که وزیر جدید هفته‌ای یک روز می‌رود توی پستو و یک ساعتی دور از اغیار کارهایی می‌کند. این دمب خروس که به دستشان افتاد، رفتند و چو انداختند و به گوش شاه رساندند که نشسته‌اید قربان! وزیر دست راست هنوز از راه نرسیده یک گنج به‌هم زده گنده‌تر از گنج قارون و سلیمان. همه‌اش هم البته که از خزانة شاهی دزدیده! شاه هم که خیلی عادل بود و رعیت‌پرور و به همین دلیل سالی دوازده تا دوستاق‌خانة تازه می‌ساخت تا هیچ‌کس جرأت دزدی و هیزی نکند، با وزیر دست چپ قرار گذاشت که روزی سر بزنگاه بروند گیرش بیاورند و پته اش را روی آب بیندازند.

جان دلم که شما باشید راویان شکرشکن روایت کرده‌اند؛ وقتی روز و ساعت موعود رسید، شاه با وزیر دست چپ و یک دسته قراول و یساول و همة پرقیچی‌ها راه افتادند و هلک و هلک رفتند سراغ پستوی مخفی وزیر دست راست؛ همچه که در را باز کردند و رفتند تو؛ نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورند! دیدند وزیر دست راست نشسته، پوست خیک به کله اش کشیده، جبة وزارت را از تنش در آورده، همان لباس‌های چوپانی را پوشیده و تکیه داده به چوب‌دستی زمخت قدیمش و دارد های‌های گریه می‌کند. شاه را می‌گویی چنان تو لب رفت که نگو.  وزیر دست چپ و پرقیچی‌ها که دیگه هیچی. باقیش رو نمی دونم میتونید یا نمی تونید حدس بزنید چی شد!

وزیر دست راست از این دردسرهای اول کار که راحت شد یک نفر آدم امین را روانة ده آبا اجدادیش کرد که تاوان گلة مردم ده را که آن روز لت‌وپار شده بود بدهد. آقا چوپان بعدها فهمید که همان روز هر کدام از بزغاله‌ مردنی‌های گله‌اش را یکی از سردمدارها و قداره‌بندهای محله‌های شهر جلوی مرکب شاهی قربانی کرده بودند. از زیر این دین که بیرون آمد زن و بچه‌هاش را خواست به شهر بیایند و بچه‌ها را گذاشت مکتب و به خوشی و سلامتی زندگی کردند و کردند و کردند تا قضای الهی به‌سر آمد و نوبت وزارت رسید به یکی دیگر: یعنی وزیر دست راست مغضوب شد و سر سفرة دربار زهر ریختند تو غذاش و حکیم‌باشی دربار که حاضر و ناظر بود به اسم این‌که قولنج کرده دستور داد به زور برسانندش به خانه.

آقا چوپان ما که وزارت بهش آمد نکرده بود فورا شستش خبردار شد. به خانه که رسید گفت رو به قبله بخوابانندش و بچه‌هاش را صدا کرد و بهشان سپرد که مبادا مثل او خام جبة صدارت شوند و این هم یادشان باشد که از کجا آمده‌اند و بعد هم سفارش چاروخ و شال چوپانیش را به آن‌ها کرد و سرش را گذاشت زمین و بی سروصدا مرد. چون در مدت وزارت نه مال و منالی به‌هم زده بود و نه پول و پله‌ای اندوخته بود تا کسی مزاحم زن و بچه‌اش نشود این بود که زن و بچه‌هاش بعد از خاک کردن او برگشتند سر ملک اجدادی پدری. دخترها خیلی زود شوهر کردند و رفتند. مادره هم فراق شوهرش را شش ماه بیشتر تحمل نکرد. پسرها که دو تا بودند چون پشتشان باد خورده بود و بعد از مدت‌ها شهرنشینی پینة دستشان آب شده بود، دیگر نمی‌توانستند بیل بزنند و او را یاری کنند، یک تکه ملکی که ارث پدری داشتند فروختند و آمدند شهر و چون کار دیگری از دستشان برنمی‌آمد شروع کردند به مکتب‌داری.

درسته که قصة ما ظاهرا به همین زودی به‌ سر رسید و کلاغه به آشیون، اما تو این دور و زمونه هیچکس قصة به این کوتاهی را از کسی قبول نمی‌کنه. ناقلان اخبار هم این را فقط به عنوان مقدمه آورده‌اند تا حرف اصلی را در حقیقت در ادامه داستان برای شما بیان کنند. حالا ببینیم داستان، قصه و یا افسانه چه تفکری در ما ایجاد می کند؛ قدرشناسی کجا و موفقیت کجا؟ هر وقت موفقیتی را کسب کنیم و از آن طریق منفعتی را نصیب فرد یا افرادی کنیم، آن وقت است که باید انتظار قدرشناسی داشته باشیم، یعنی اول موفقیت، بعد قدرشناسی. البته موضوع چندان هم چنین نیست. اصلا چه بسا در پی کسب موفقیت، قدرشناسی و قدردانی در کار نباشد که هیچ، توبیخ و تحقیر و حسادت و کلی مانع تراشی های دیگر هم قطار شوند، پس جریان از چه قرار است!؟ ما در کدام گروه جای داریم؟ آیا قلبا قدرشناس هستیم یا اصولا قدرناشناسیم؟ اگر بخواهیم خودمان را بشناسیم و بدانیم سپاسگزار یا شاکریم چه باید بکنیم؟