شارژ ایرانسل

فال حافظ

maseH : هر روز یه پیک، دو پک، سه پست، داستان!

حکایت برصیصا

کلمات کلیدی :

 

در میان قوم بنی اسرائیل عابدی به نام برصیصا زندگی می کرد و در راستای عبادت هایش به مقام قرب الهی رسیده بود. مردم بیماران روانی را نزد او می آوردند، او دعا می کرد، آنها سلامتی خود را باز می یافتند. روزی زن جوان بیماری را که از یک خانواده ی با شخصیت بود، برادرانش نزد او آوردند و بنا شد آن زن مدتی در نزد برصیصا بماند تا شفا یابد. شیطان از فرصت استفاده کرد و به وسوسه گری پرداخت و آنقدر زن را به نظر او زینت داد که آن مرد عابد به آن زن تجاوز کرد چیزی نگذشت که معلوم شد زن باردار است، عابد خود را در تنگنای سخت دید، برای اینکه گناهش هوویدا نشود زن را کشت و در گوشه ای از بیابان دفن کرد.


برادران آن زن از جنایت هولناک آگاه شدند و داستان آنها در تمام شهر پیچید و به گوش پادشاه رسید. جمعی به تحقیق پرداختند پس از قطعیت خبر، عابد را از عبادتگاهش فرو کشیده و فرمان اعدام او را صادر کردند. در روز معینی در حضور مردم، عابد را بالای چوبه ی دار بردند. وقتی که او در بالای چوبه ی دار قرار گرفت، شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت: این من بودم که تو را به این روز افکندم و اگر آنچه را می گویم اطاعت کنی تو را از این مهلکه نجات خواهم داد. عابد گفت: چه کنم؟ شیطان گفت: تنها یک سجده برای من انجام دهی کافی است.  عابد گفت:در این حالت که می بینی، نمی توانم سجده کنم. شیطان گفت: اشاره ای کفایت می کند. عابد با گوشه ی چشم خود اشاره کرد و شیطان را اینگونه سجده کرد و هماندم جان سپرد و از دنیا رفت.